eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, BASTANI SHOKOLATI.pdf
2.08M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, BASTANI SHOKOLATI .apk
3.98M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
بستنی شکلاتی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: نیلان 📖 تعداد صفحات: ۲۳۵ 💬 قسمتی از رمان : روی تخت دونفرمون نشسته بودم و با بغض به قاب عکس رو به روم که مال روز عروسیمون بود زل زده بودم... به لبخند مردونه ی یاشار توی عکس نگاه کردم اشکام دونه دونه روی گونه هام میریختن ذهنم به گذشته پر کشید... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_دو از صدای پای من مثل ا
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 نفس بلندی کشید تا سینه‌اش سبک شود و صدای گرفته‌اش را به سختی شنیدم :«دیشب داعش یکی از خاکریزهامون رو کوبید، دو تا از بچه‌ها شهید شدن. اگه فقط چندتا از اون اسلحه‌هایی که آمریکا واسه کردها می‌فرسته دست ما بود، نفس داعش رو می‌گرفتیم.» سپس غریبانه نگاهم کرد و عاشقانه شهادت داد :«انگار داریم با همه دنیا می‌جنگیم! فقط سید علی خامنه‌ای و حاج قاسم پشت ما هستن!» اما همین پشتیبانی به قلبش قوّت می‌داد که لبخندی فاتحانه صورتش را پُر کرد و ساکت سر به زیر انداخت. محو نیمرخ صورت زیبایش شده بودم که دوباره سرش را بالا آورد، آهی کشید و با صدایی خسته خبر داد :«سنجار با همه پشتیبانی که آمریکا از کردها می‌کرد، آخر افتاد دست داعش!» صورتش از قطرات عرق پُر شده و نمی‌خواست دل مرا خالی کند که دیگر از سنجار حرفی نزد، دستش را جلو آورد و چیزی نشانم داد که نگاهم به لرزه افتاد. در میان انگشتانش نارنجکی جا خوش کرده بود و حرفی زد که در این گرما تمام تنم یخ زد :«تا زمانی که یه نفر از ما زنده باشه، نمی‌ذاریم دست داعش به شما برسه! اما این واسه روزیه که دیگه ما نباشیم!» دستش همچنان مقابلم بود و من جرأت نمی‌کردم نارنجک را از دستش بگیرم که لبخندی زد و با آرامشی شیرین سوال کرد :«بلدی باهاش کار کنی؟» من هنوز نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و او اضطرابم را حس می‌کرد که با گلوی خشکش نفس بلندی کشید و گفت :«نترس خواهرجون! این همیشه باید دم دست‌تون باشه، اگه روزی ما نبودیم و پای داعش به شهر باز شد...» و از فکر نزدیک شدن داعش به ناموسش صورت رنگ پریده‌اش گل انداخت و نشد حرفش را ادامه دهد، ضامن نارنجک را نشانم داد و تنها یک جمله گفت :«هروقت نیاز شد فقط این ضامن رو بکش.» با دست‌هایی که از تصور تعرض داعش می‌لرزید، نارنجک را از دستش گرفتم و با چشمان خودم دیدم تا نارنجک را به دستم داد، مرد و زنده شد. این نارنجک قرار بود پس از برادرم فرشته نجاتم باشد، باید با آن جان خود و داعش را یکجا می‌گرفتیم و عباس از همین درد در حال جان دادن بود که با نگاه شرمنده‌اش به پای چشمان وحشتزده‌ام افتاد :«ان‌شاءالله کار به اونجا نمی‌رسه...» دیگر نفسش بالا نیامد تا حرفش را تمام کند، به‌سختی از جا بلند شد و با قامتی شکسته از پله‌های ایوان پایین رفت. او می‌رفت و دل من از رفتنش زیر و رو می‌شد که پشت سرش دویدم و پیش از آنکه صدایش کنم، صدای در حیاط بلند شد. عباس زودتر از من به در رسیده بود و تا در را باز کرد، دیدم زن همسایه، امّ جعفر است. کودک شیرخوارش در آغوشش بی‌حال افتاده و در برابر ما با درماندگی التماس کرد :«دو روزه فقط بهش آب چاه دادم! دیگه صداش درنمیاد، شما شیر دارید؟»...
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_سوم نفس بلندی کشید تا سی
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 عباس بی‌معطلی به پشت سرش چرخید و با همان حالی که برایش نمانده بود به سمت ایوان برگشت. می‌دانستم از شیرخشک یوسف چند قاشق بیشتر نمانده و فرصت نداد حرفی بزنم که یکسر به آشپزخانه رفت و قوطی شیرخشک را با خودش آورد. از پله‌های ایوان که پایین آمد، مقابلش ایستادم و با نگرانی نجوا کردم :«پس یوسف چی؟» هشدار من نه‌تنها پشیمانش نکرد که با حرکت دستش به امّ جعفر اشاره کرد داخل حیاط شود و از من خواهش کرد :«یه شیشه آب میاری؟» بی‌قراری‌های یوسف مقابل چشمانم بود و پایم پیش نمی‌رفت که قاطعانه دستور داد :«برو خواهرجون!» نمی‌دانستم جواب حلیه را چه باید بدهم و عباس مصمم بود طفل همسایه را سیر کند که راهی آشپزخانه شدم. وقتی با شیشه آب برگشتم، دیدم امّ جعفر روی ایوان نشسته و عباس پایین ایوان منتظر من ایستاده است. اشاره کرد شیشه را به امّ جعفر بدهم و نصف همان چند قاشق شیرخشک باقی‌مانده را در شیشه ریخت. دستان زن بی‌نوا از شادی می‌لرزید و دست عباس از خستگی و خونریزی سست شده بود که بلافاصله قوطی را به من داد و بی‌هیچ حرفی به سمت در حیاط به راه افتاد. امّ جعفر میان گریه و خنده تشکر می‌کرد و من می‌دیدم عباس روی زمین راه نمی‌رود و در آسمان پرواز می‌کند که دوباره بی‌تاب رفتنش شدم. دنبالش دویدم، کنار در حیاط دستش را گرفتم و با گریه‌ای که گلویم را بسته بود التماسش کردم :«یه ساعت استراحت کن بعد برو!» انعکاس طلوع آفتاب در نگاهش عین رؤیا بود و من محو چشمان آسمانی‌اش شده بودم که لبخندی زد و زمزمه کرد :«فقط اومده بودم از حال شما باخبر بشم. نمیشه خاکریزها رو خالی گذاشت، ما با حاج قاسم قرار گذاشتیم!» و نفهمیدم این چه قراری بود که قرار از قلب عباس برده و او را مشتاقانه به سمت معرکه می‌کشید. در را که پشت سرش بستم، حس کردم قلبم از قفس سینه پرید. یک ماه بی‌خبری از حیدر کار دلم را ساخته و این نفس‌های بریده آخرین دارایی دلم بود که آن را هم عباس با خودش برد. پای ایوان که رسیدم امّ جعفر هنوز به کودکش شیر می‌داد و تا چشمش به من افتاد، دوباره تشکر کرد :«خدا پدر مادرت رو بیامرزه! خدا برادر و شوهرت رو برات حفظ کنه!» او دعا می‌کرد و آرزوهایش همه حسرت دل من بود که شیشه چشمم شکست و اشکم جاری شد. چشمان او هم هنوز از شادی خیس بود که به رویم خندید و دلگرمی داد :«حاج قاسم و جوونای شهر مثل شیر جلوی داعش وایسادن! شیخ مصطفی می‌گفت سید علی خامنه‌ای به حاج قاسم گفته برو آمرلی، تا آزاد نشده برنگرد!» سپس سری تکان داد و اخباری که عباس از دل غمگینم پنهان می‌کرد، به گوشم رساند :«بیچاره مردم سنجار! فقط ده روز تونستن مقاومت کنن. چند روز پیش داعش وارد شهر شده؛ میگن هفت هزار نفر رو کشته، پنج هزار تا دختر هم با خودش برده!» با خبرهایی که می‌شنیدم کابوس عدنان هر لحظه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شد، ناله حیدر دوباره در گوشم می‌پیچید و او از دل من خبر نداشت که با نگرانی ادامه داد :«شوهرم دیروز می‌گفت بعد از اینکه فرمانده‌های شهر بازم امان‌نامه رو رد کردن، داعش تهدید کرده نمی‌ذاره یه مرد زنده از آمرلی بره بیرون!» او می‌گفت و من تازه می‌فهمیدم چرا دل عباس طوری لرزیده بود که برای ما نارنجک آورده و از چشمان خسته و بی‌خوابش خون می‌بارید. از خیال اینکه عباس با چه دلی ما را تنها با یک نارنجک رها کرد و به معرکه برگشت، طوری سوختم که دیگر ترس اسارت در دلم خاکستر شد و اینها همه پیش غم حیدر هیچ بود. اگر هنوز زنده بود، از تصور اسارت ناموسش بیش از بلایی که عدنان به سرش می‌آورد، عذاب می‌کشید و اگر شهید شده بود، دلش حتی در بهشت از غصه حال و روز ما در آتش بود! با سرانگشتان لرزانم نارنجک را در دستم لمس کردم و از جای خالی انگشتان حیدر در دستانم آتش گرفتم که دوباره صدای گریه یوسف از اتاق بلند شد. نگاهم به قوطی شیر خشک افتاد که شاید تنها یکبار دیگر می‌توانست یوسف را سیر کند. به‌سرعت قوطی را برداشتم تا به اتاق ببرم و نمی‌دانستم با این نارنجک چه کنم که کسی به در حیاط زد. حس کردم عباس برگشته، نارنجک و قوطی شیر خشک را لب ایوان گذاشتم و به شوق دیدار دوباره عباس، شالم را از روی نرده ایوان برداشتم. همانطور که به سمت در می‌دویدم، سرم را پوشاندم و به سرعت در را گشودم که چهره خاکی رزمنده‌ای آینه نگاهم را گرفت. خشکم زد و لب‌های او بیشتر به خشکی می‌زد که به سختی پرسید :«حاجی خونه‌اس؟»...
@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .pdf
3.02M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .apk
786.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .epub
496.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
مرد بی‌احساس من ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : کار گروهی کاربران رمان فوریو 📖 تعداد صفحات : 528 💬 خلاصه : دختری که بخاطر مشکلات مالی مجبور به کار در شرکتی میشه و اینده ای غیر قابل باور را برای خود رقم میزند ..... 🎭 ژانر ⬅️ و برگرفته از حقیقت 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
ما یه کانال زدیم برای خرید و فروش کتاب دست دوم با قیمت مناسب... هم می‌تونین کتاب بلااستفاده خودتون رو برای فروش بذارین و هم می‌تونین کتابای مورد نیازتون رو اونجا پیدا کنین. منم ادمینم و هزینه کتاب دست ادمین می‌مونه تا کتاب به دست مشتری برسه... یعنی با خیال راحت می‌تونین خرید و فروش کنین https://eitaa.com/teriya_book
رمانکده
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفه‌میاندره #پارت_20 _ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبای
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پنج عصر را نشان می‌داد. می‌توانست بیمارستان را ترک کند. _ با ماشین اومدی؟ سرش را به طرفین تکان داد. _ حالم، حال پشت فرمون نشستن نبود. _ پاشو من شیفتم تمومه، می‌رسونمت‌. مهرآرا حرف نزد‌. کوروش حین برخاستن باملایمت گفت: _ درست می‌شه...‌ نگران نباش. _ کاش بفهمم اونی که دوسش داری کیه؟ کوروش ابتدا جاخورد و بعد بی‌اختیار به خنده افتاد‌. _ می‌خوای تلافی کنی؟ مهرآرا جواب نداد‌. قبل از او اتاق را با گام‌هایی عصبانی ترک کرد.‌ _____________________ _ بگیر... مواظب باش نسوزی. مهرآرا نگاه از عابران گرفت و به او داد. یک لیوان شیرکاکائوی داغ میان انگشتانش بود. _ ممنون. _ نوش جان. دیگر هیچ‌کدام حرف نزدند. کوروش در سکوت می‌راند و مهرآرا همانطور خیره به بیرون شیرکاکائو را جرعه‌جرعه همراه با بغضش فرو می‌داد‌. دقایقی بعد با توقف ماشین لیوان خالی را داخل جالیوانی وسط ماشین رها کرد و بی‌نگاه به کوروش در را گشود. _ مرسی. _ خواهش می‌کنم. او زیرلب "خداحافظ" را زمزمه کرد و پاهایش را بیرون فرستاد‌. _ ببینمت... خانم کاویان! به کندی نگاهش کرد. کوروش لبخند زد. _ مثل اینکه قضیه خیلی جدیه‌. _ اگه حق با تو باشه و دوسَم نداشته باشه... من... من دیوونه می‌شم، کوروش. لبخند کوروش حالا موذیانه بود‌. _ دیوونه که بودی‌. _ کوروش! این‌ بار خندید به حرص خوردن او‌. _ سلام برسون به آقا و خانم دکتر. مهرآرا به مردمک‌هایش تاب داد و بعد در را بست. کوروش با خنده از حال او به راهش ادامه داد.
رمانکده
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفه‌میاندره #پارت_21 سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پ
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ در همان‌‌ حین شماره‌ی بابک را گرفت. _ سلام آقای دکتر. کوروش لبخند زد به لحن او. _ سلام... کجایی؟ _ همین الان رسیدم خونه. _ بیام یه چای تو کارگاه بخورم؟ اَبروهای بابک آن‌سوی خط بالا پرید. _ از کی تا حالا اجازه می‌گیری؟ _ از وقتی که یادت رفته حالم‌و بپرسی! صدای خنده‌ی آرام بابک را شنید. _ شرمنده... یادم رفته بود آقا زیادی گند دماغ تشریف دارن. _ دیگه یادت نره. این‌ بار بلند خندید. _ فلاسک چای می‌برم تو کارگاه... منتظرت می‌مونم. با قطع تماس مسیر حرکت را تغییر داد. کمی بعد همانطور که آرام می‌راند توجه‌اش به کسی جلب شد، دخترکی ریزه و ظریف. یک هودی شلوار مخمل کبریتی مشکی رنگ به تن داشت و کوله‌ای کرم روی شانه و چند کتاب به دست. بی‌معطلی کف دست خود را روی بوق فشرد. دخترک ابداً متوجه نبود. کوروش شیشه‌ی سمت شاگرد را پایین کشید. _ خانم شایسته! او اما همانطور خیره به زمین روی برگ‌های خشک قدم برمی‌داشت‌. _ بهار کوچک. سرش که با تعلل سویش چرخید، ماشین را کنار خیابان هدایت کرد. _ سوار شو‌. بهارک متعجب از حضور او یک گام به جلو برداشت، فقط یک گام. _ چرا وایسادی؟ بیا بشین‌... دارم می‌رم پیش بابک. _ مزاحم نمی‌شم. با اخم از حرف و لحن معذب او در ماشین را از داخل باز کرد. _ بشین‌. بهارک با تردید نزدیک شد. _ پیاده می‌رم... راهی نیست. کوروش فقط در سکوت نگاه می‌کرد. دخترک دستپاچه از نگاه خیره‌ی او موهای سیاه سرکشش را زیر شال فرستاد‌. _ بشین... سرده. به‌ناچار و با مکث سوار شد. _ بازم سلام نکردی... خانم شایسته. بهارک حرفی نزد‌. نگاهش را بی‌اعتنا دوخت به خیابان‌.