@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .pdf
3.02M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .apk
786.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Marde Bi Ehsase Man .epub
496.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
مرد بیاحساس من ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده : کار گروهی کاربران رمان فوریو
📖 تعداد صفحات : 528
💬 خلاصه :
دختری که بخاطر مشکلات مالی مجبور به کار در شرکتی میشه و اینده ای غیر قابل باور را برای خود رقم میزند .....
🎭 ژانر ⬅️ #اجتماعی و برگرفته از حقیقت
📚 #مرد_بی_احساس_من
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
ما یه کانال زدیم برای خرید و فروش کتاب دست دوم با قیمت مناسب...
هم میتونین کتاب بلااستفاده خودتون رو برای فروش بذارین و هم میتونین کتابای مورد نیازتون رو اونجا پیدا کنین.
منم ادمینم و هزینه کتاب دست ادمین میمونه تا کتاب به دست مشتری برسه...
یعنی با خیال راحت میتونین خرید و فروش کنین
https://eitaa.com/teriya_book
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_20 _ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبای
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_21
سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پنج عصر را نشان میداد. میتوانست بیمارستان را ترک کند.
_ با ماشین اومدی؟
سرش را به طرفین تکان داد.
_ حالم، حال پشت فرمون نشستن نبود.
_ پاشو من شیفتم تمومه، میرسونمت.
مهرآرا حرف نزد. کوروش حین برخاستن باملایمت گفت:
_ درست میشه... نگران نباش.
_ کاش بفهمم اونی که دوسش داری کیه؟
کوروش ابتدا جاخورد و بعد بیاختیار به خنده افتاد.
_ میخوای تلافی کنی؟
مهرآرا جواب نداد. قبل از او اتاق را با گامهایی عصبانی ترک کرد.
_____________________
_ بگیر... مواظب باش نسوزی.
مهرآرا نگاه از عابران گرفت و به او داد. یک لیوان شیرکاکائوی داغ میان انگشتانش بود.
_ ممنون.
_ نوش جان.
دیگر هیچکدام حرف نزدند. کوروش در سکوت میراند و مهرآرا همانطور خیره به بیرون شیرکاکائو را جرعهجرعه همراه با بغضش فرو میداد.
دقایقی بعد با توقف ماشین لیوان خالی را داخل جالیوانی وسط ماشین رها کرد و بینگاه به کوروش در را گشود.
_ مرسی.
_ خواهش میکنم.
او زیرلب "خداحافظ" را زمزمه کرد و پاهایش را بیرون فرستاد.
_ ببینمت... خانم کاویان!
به کندی نگاهش کرد. کوروش لبخند زد.
_ مثل اینکه قضیه خیلی جدیه.
_ اگه حق با تو باشه و دوسَم نداشته باشه... من... من دیوونه میشم، کوروش.
لبخند کوروش حالا موذیانه بود.
_ دیوونه که بودی.
_ کوروش!
این بار خندید به حرص خوردن او.
_ سلام برسون به آقا و خانم دکتر.
مهرآرا به مردمکهایش تاب داد و بعد در را بست. کوروش با خنده از حال او به راهش ادامه داد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_21 سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پ
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_22
در همان حین شمارهی بابک را گرفت.
_ سلام آقای دکتر.
کوروش لبخند زد به لحن او.
_ سلام... کجایی؟
_ همین الان رسیدم خونه.
_ بیام یه چای تو کارگاه بخورم؟
اَبروهای بابک آنسوی خط بالا پرید.
_ از کی تا حالا اجازه میگیری؟
_ از وقتی که یادت رفته حالمو بپرسی!
صدای خندهی آرام بابک را شنید.
_ شرمنده... یادم رفته بود آقا زیادی گند دماغ تشریف دارن.
_ دیگه یادت نره.
این بار بلند خندید.
_ فلاسک چای میبرم تو کارگاه... منتظرت میمونم.
با قطع تماس مسیر حرکت را تغییر داد.
کمی بعد همانطور که آرام میراند توجهاش به کسی جلب شد، دخترکی ریزه و ظریف.
یک هودی شلوار مخمل کبریتی مشکی رنگ به تن داشت و کولهای کرم روی شانه و چند کتاب به دست.
بیمعطلی کف دست خود را روی بوق فشرد.
دخترک ابداً متوجه نبود. کوروش شیشهی سمت شاگرد را پایین کشید.
_ خانم شایسته!
او اما همانطور خیره به زمین روی برگهای خشک قدم برمیداشت.
_ بهار کوچک.
سرش که با تعلل سویش چرخید، ماشین را کنار خیابان هدایت کرد.
_ سوار شو.
بهارک متعجب از حضور او یک گام به جلو برداشت، فقط یک گام.
_ چرا وایسادی؟ بیا بشین... دارم میرم پیش بابک.
_ مزاحم نمیشم.
با اخم از حرف و لحن معذب او در ماشین را از داخل باز کرد.
_ بشین.
بهارک با تردید نزدیک شد.
_ پیاده میرم... راهی نیست.
کوروش فقط در سکوت نگاه میکرد. دخترک دستپاچه از نگاه خیرهی او موهای سیاه سرکشش را زیر شال فرستاد.
_ بشین... سرده.
بهناچار و با مکث سوار شد.
_ بازم سلام نکردی... خانم شایسته.
بهارک حرفی نزد. نگاهش را بیاعتنا دوخت به خیابان.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_22 در همان حین شمارهی بابک را گرفت
از رمان جدید روزی دوپارت به جز جمعهها پارت داریم.
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_چهارم عباس بیمعطلی به پ
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_هفتاد_و_پنجم
گریه یوسف را از پشت سر میشنیدم و میدیدم چشمان این رزمنده در برابر بارش اشکهایش مقاومت میکند که مستقیم نگاهش کردم و بیپرده پرسیدم :«چی شده؟»
از صراحت سوالم، مقاومتش شکست و به لکنت افتاد :«بچهها عباس رو بردن درمانگاه...» گاهی تنها خوشخیالی میتواند نفسِ رفته را برگرداند که کودکانه میان حرفش پریدم :«دیدم دستش زخمی شده!»
و کار عباس از یک زخم گذشته بود که نگاهش به زمین افتاد و صدایش به سختی بالا آمد :«الان که برگشت یه راکت خورد تو خاکریز.»
از گریه یوسف همه بیدار شده بودند، زنعمو پشت در آمد و پیش از آنکه چیزی بپرسد، من از در بیرون رفتم.
دیگر نمیشنیدم رزمنده از حال عباس چه میگوید و زنعمو چطور به هم ریخته و فقط به سمت انتهای کوچه میدویدم. مسیر طولانی خانه تا درمانگاه را با بیقراری دویدم و وقتی رسیدم دیگر نه به قدمهایم رمقی مانده بود نه به قلبم.
دستم را به نرده ورودی درمانگاه گرفته بودم و برای پیش رفتن به پایم التماس میکردم که در گوشه حیاط عباسم را دیدم.
تختهای حیاط همه پر شده و عباس را در سایه دیوار روی زمین خوابانده بودند. بهقدری آرام بود که خیال کردم خوابش برده و خبر نداشتم دیگر خونی به رگهایش نمانده است.
چند قدم بیشتر با پیکرش فاصله نداشتم، در همین فاصله با هر قدم قلبم به قفسه سینه کوبیده میشد و بالای سرش از نفس افتادم.
دیگر قلبم فراموش کرده بود تا بتپد و به تماشای عباس پلکی هم نمیزد. رگهایم همه از خون خالی شده و توانی به تنم نمانده بود که پهلویش زانو زدم و با چشم خودم دیدم این گوشه، علقمه عباس من شده است.
زخم دستش هنوز با چفیه پوشیده بود و دیگر این جراحت به چشمم نمیآمد که همان دست از بدن جدا شده و کنار پیکرش روی زمین مانده بود.
سرش به تنش سالم بود، اما از شکاف پیشانی بهقدری خون روی صورتش باریده بود که دلم از هم پاشیده شد.
شیشه چشمم از اشک پُر شده و حتی یک قطره جرأت چکیدن نداشت که آنچه میدیدم باور نگاهم نمیشد.
دلم میخواست یکبار دیگر چشمانش را ببینم که دستم را به تمنا به طرف صورتش بلند کردم. با سرانگشتم گلبرگ خون را از روی چشمانش جمع میکردم و زیر لب التماسش میکردم تا فقط یکبار دیگر نگاهم کند.
با همین چشمهای به خون نشسته، ساعتی پیش نگران جان ما نارنجک را به دستم سپرد و در برابر نگاهم جان داد و همین خاطره کافی بود تا خانه خیالم زیر و رو شود.
با هر دو دستم به صورتش دست میکشیدم و نمیخواستم کسی صدایم را بشنود که نفس نفس میزدم :«عباس من بدون تو چی کار کنم؟ من بعد از مامان و بابا فقط تو رو داشتم! تورو خدا با من حرف بزن!»
دیگر دلش از این دنیا جدا شده و نگران بار غمش نبودم که پیراهن صبوریام را پاره کردم و جراحت جانم را نشانش دادم :«عباس میدونی سر حیدر چه بلایی اومده؟ زخمی بود، اسیرش کردن، الان نمیدونم زندهاس یا نه! هر دفعه میومدی خونه دلم میخواست بهت بگم با حیدر چی کار کردن، اما انقدر خسته بودی خجالت میکشیدم حرفی بزنم! عباس من دارم از داغ تو و حیدر دق میکنم!»
دیگر باران اشک به یاری دستانم آمده بود تا نقش خون را از رویش بشویم بلکه یکبار دیگر صورتش را سیر ببینم و همین چشمان بسته و چهره مظلومش برای کشتن دل من کافی بود.
حیایم اجازه نمیداد نغمه نالههایم را نامحرم بشنود که صورتم را روی سینه پُر خاک و خونش فشار میدادم و بیصدا ضجه میزدم.
بدنش هنوز گرم بود و همین گرما باعث میشد تا از هجوم گریه در گلو نمیرم و حس کنم دوباره در آغوشش جا شدهام که ناله مردی سرم را بلند کرد.
عمو از خانه رسیده بود، از سنگینی قلب دست روی سینه گرفته و قدمهایش را دنبال خودش میکشید. پایین پای عباس رسید، نگاهی به پیکرش کرد و دیگر نالهای برایش نمانده بود که با نفسهایی بریده نجوا میکرد.
نمیشنیدم چه میگوید اما میدیدم با هر کلمه رنگ زندگی از صورتش میپَرد و تا خواستم سمتش بروم همانجا زمین خورد.
پیکر پاره پاره عباس، عمو که از درد به خودش میپیچید و درمانگاهی که جز پایداری پرستارانش وسیلهای برای مداوا نداشت.
بیش از دو ماه درد غیرت و مراقبت از ناموس در برابر داعش و هر لحظه شاهد تشنگی و گرسنگی ما بودن، طاقتش را تمام کرده و شهادت عباس دیگر قلبش را از هم متلاشی کرده بود.
هر لحظه بین عباس و عمو که پرستاران با دست خالی میخواستند احیایش کنند، پَرپَر میزدم تا آخر عمو در برابر چشمانم پس از یک ساعت درد کشیدن جان داد...
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_پنجم گریه یوسف را از پش
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_هفتاد_و_ششم
یک نگاهم به قامت غرق خون عباس بود، یک نگاهم به عمو که هنوز گوشه چشمانش اشک پیدا بود و دلم برای حیدر پر میزد که اگر اینجا بود، دست دلم را میگرفت و حالا داغ فراقش قاتل من شده بود.
جهت مقام امام مجتبی (علیهالسلام) را پیدا نمیکردم، نفسی برای دعا نمانده بود و تنها با گریه به حضرت التماس میکردم به فریادمان برسد.
میدانستم عمو پیش از آمدن به بقیه آرامش داده تا خبری خوش برایشان ببرد و حالا با دو پیکری که روبرویم مانده بود، با چه دلی میشد به خانه برگردم؟
رنج بیماری یوسف و گرگ مرگی که هر لحظه دورش میچرخید برای حال حلیه کافی بود و میترسیدم مصیبت شهادت عباس، نفسش را بگیرد.
عباس برای زنعمو مثل پسر و برای زینب و زهرا برادر بود و میدانستم رفتن عباس و عمو با هم، تار و پود دلشان را از هم پاره میکند.
یقین داشتم خبر حیدر جانشان را میگیرد و دل من بهتنهایی مرد اینهمه درد نبود که بین پیکر عباس و عمو به خاک مصیبت نشسته و در سیلاب اشک دست و پا میزدم.
نه توانی به تنم مانده بود تا به خانه برگردم، نه دلم جرأت داشت چشمان منتظر حلیه و نگاه نگران دخترعموها را ببیند و تأخیرم، آنها را به درمانگاه آورد.
قدمهایشان به زمین قفل شده بود، باورشان نمیشد چه میبینند و همین حیرت نگاهشان جانم را به آتش کشید.
دیدن عباس بیدست، رنگ از رخ حلیه برد و پیش از آنکه از پا بیفتد، در آغوشش کشیدم. تمام تنش میلرزید، با هر نفس نام عباس در گلویش میشکست و میدیدم در حال جان دادن است.
زنعمو بین بدن عباس و عمو حیران مانده و رفتن عمو باورکردنی نبود که زینب و زهرا مات پیکرش شده و نفسشان بند آمده بود.
زنعمو هر دو دستش را روی سر گرفته و با لبهایی که بهسختی تکان میخورد حضرت.زینب (علیهاالسلام) را صدا میزد.
حلیه بین دستانم بال و پر میزد، هر چه نوازشش میکردم نفسش برنمیگشت و با همان نفس بریده التماسم میکرد :«سه روزه ندیدمش! دلم براش تنگ شده! تورو خدا بذار ببینمش!»
و همین دیدن عباس دلم را زیر و رو کرده بود و میدیدم از همین فاصله چه دلی از حلیه میشکافد که چشمانش را با شانهام میپوشاندم تا کمتر ببیند.
هر روز شهر شاهد شهدایی بود که یا در خاکریز به خاک و خون کشیده میشدند یا از نبود غذا و دارو بیصدا جان میدادند، اما عمو پناه مردم بود و عباس یل مدافعان شهر که همه گرد ما نشسته و گریه میکردند.
میدانستم این روزِ روشنمان است و میترسیدم از شبهایی که در گرما و تاریکی مطلق خانه باید وحشت خمپارهباران داعش را بدون حضور هیچ مردی تحمل کنیم.
شب که شد ما زنها دور اتاق کِز کرده و دیگر نامحرمی در میان نبود که از منتهای جانمان ناله میزدیم و گریه میکردیم.
در سرتاسر شهر یک چراغ روشن نبود، از شدت تاریکی، شهر و آسمان شب یکی شده و ما در این تاریکی در تنگنای غم و گرما و گرسنگی با مرگ زندگی میکردیم.
همه برای عباس و عمو عزاداری میکردند، اما من با اینهمه درد، از تب سرنوشت حیدر هم میسوختم و باز هم باید شکایت این راز سر به مهر را تنها به درگاه خدا میبردم.
آب آلوده چاه هم حریفم شده و بدنم دیگر استقامتش تمام شده بود که لحظهای از آتش تب خیس عرق میشدم و لحظهای دیگر در گرمای ۴۵ درجه آمرلی طوری میلرزیدم که استخوانهایم یخ میزد.
زنعمو همه را جمع میکرد تا دعای توسل بخوانیم و این توسلها آخرین حلقه مقاومت ما در برابر داعش بود تا چند روز بعد که دو هلیکوپتر بلاخره توانستند خود را به شهر برسانند.
حالا مردم بیش از غذا به دارو نیاز داشتند؛ حسابش از دستم رفته بود چند مجروح و بیمار مثل عمو مظلومانه درد کشیدند و غریبانه جان دادند.
دیگر حتی شیرخشکی که هلیکوپترها آورده بودند به کار یوسف نمیآمد و حالش طوری به هم میخورد که یک قطره آب از گلوی نازکش پایین نمیرفت.
حلیه یوسف را در آغوشش گرفته بود، دور خانه میچرخید و کاری از دستش برنمیآمد که ناامیدانه ضجه میزد تا فرشته نجاتش رسید.
خبر آوردند فرماندهان تصمیم گرفتهاند هلیکوپترها در مسیر بازگشت بیماران بدحال را به بغداد ببرند و یوسف و حلیه میتوانستند بروند.
حلیه دیگر قدمهایش قوت نداشت، یوسف را در آغوش کشیدم و تب و لرز همه توانم را برده بود که تا رسیدن به هلیکوپتر هزار بار جان کندم.
زودتر از حلیه پای هلیکوپتر رسیدم و شنیدم رزمندهای با خلبان بحث میکرد :«اگه داعش هلیکوپترها رو بزنه، تکلیف اینهمه زن و بچه که داری با خودت میبری، چی میشه؟»...
#ادامه_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_22 در همان حین شمارهی بابک را گرفت
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_23
مردمکهای کوروش از نیمرخ ظریف او روی کتابهای داخل دستش سُر خورد.
_ کلاس کنکور میری؟
_ بله.
اَبروهای کوروش متعجب بالا پرید.
_ دانشگاه نمیری مگه تو؟
_ نه...
_ نه! چرا؟
دخترک نگاه نمیکرد و جواب میداد.
_ رتبهم برای چیزی که میخواستم کم بود.
_ چی میخواستی؟
بهارک اصلاً تمایلی به حرفزدن نداشت، آنهم با او.
_ جواب ندادی؟
_ پزشکی.
_ پزشکی؟
لحنش بهارک را وادار کرد نگاهش کند.
_ بله... عجیبه؟
لبخند گوشهی لب کوروش گره ابروهای ظریف و بلند او را بیشتر کرد.
_ پدر و مادر معلم ریاضی... برادر نقاش... عجیب نیست؟
_ نه! عجیب نیست.
دیگر نتوانست نخندد از لحن تخس او.
_ چرا عصبانی میشی؟
حالا خیره بودند در چشمهای هم.
_ عصبانی نشدم.
_ شدی!
ترجیح داد جواب ندهد. خواست دوباره به بیرون نگاه کند اما چشمش به لیوان کاغذی افتاد، به رد رژ صورتی لب آن.
نمیدانست چرا اما بیدلیل اخم کرد.
_ دخترعموم رو رسونده بودم... مدیر آموزشگاه برادرت.
بهارک جا خورد. چطور متوجه نگاه او شده بود؟
_ بله؟!
_ دیدم داری نگاه میکنی، گفتم بهتره رفع سوءتفاهم کنم.
پسرک چه فکری با خود میکرد؟
_ متوجه نمیشم.
خندیدنش کاملاً بیاختیار بود.
_ اگه شیرکاکائو میخوری بگیرم برات؟
بهارک فقط با چشمانی گرد نگاهش میکرد.
_ بگیرم؟
_ ممنون... از شیرکاکائو متنفرم.
اینبار که خندید بهارک بیاهمیت به بیرون خیره شد و کوروش به او، به تارهای مواج کنار چشمش، به چانهی ظریف و گونهی سرخ از سرمایش.
هر چه برای نزدیکی به او میکوشید انگار دخترک دورتر میشد، دورتر و دستنیافتنیتر.
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
( مشیری)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_23 مردمکهای کوروش از نیمرخ ظریف او ر
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_24
همانطور که خیره بود به بومی پر از رنگهای گرم، جرعهای از چای نوشید؛ اینبار طعم بهارنارنج میداد.
_ مشکلت با دخترعموت حل شد؟
کوروش با مکث سر چرخاند و در چشمهای عسلی بابک خیره شد.
_ مشکل؟
بابک لبخند زد.
_ اصرار پدربزرگت برای ازدواج.
_ چرا میپرسی؟
بابک تعجب کرد، بیشتر از سؤالش از لبخند موذیانهی گوشهی لب او.
_ رفیقمی!
_ فقط همین؟
دست بابک نزدیک قندان متوقف شد.
_ آره خب... عجیب شدی امشب!
_ نه عجیبتر از تو...
خندید، مثل همیشه آرام.
_ کاری کردم که خودم خبر ندارم؟
_ به من علاقهای نداره... هیچوقت نداشته.
بابک چیزی نگفت. فقط لبخندش را تکرار کرد.
_ ولی بدجور دیوونهی یکی شده.
باز هم حرف نزد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد