میدونید چیمیگه؟ میگه که صبح پاشدم رفتم دیدم همسر درشکه چی خودشو دارزده، چاقویی رو برداشت و طناب رو برید . بدن مرد هنوز حرارت داشت میخواسته که روی تخت بزاره مرد رو اما همسرش گفت بهتره که منتظر پلیس بمونیم. در نهایت بیخیال شد، بدون وجدان برای صبحانه طالبی رسیده و شیرینی خورد، به ناهار دعوت شده بود برای همین بهتری لباسش رو پوشید و با لبخند داستان رو تعریف کرد
″فرقه ی زشتی″ 🎒
جزییات توی صورت :😏 جزییات از گردن به پایین:🏜
🤣
پیش میاد باو🤣