‹ هۍ سوال از من دیوانه میپرسید ..
این چہ اسمۍست؟
نگاهۍست؟
صدایۍست؟
کلامۍست؟
چہ رختۍ،
لباسۍ،
روا نیست دگر؛
خدا نیست مگر؟
بزند بر پس آن گردن چون کرگدنت؛
کہ تکانی بخورد عقل بیاید بہ سرت!
من اگر مست و غزل خوان،
اگر در دل ایمان،
اگر زار و پریشان،
به تو چہ جان دلم؟!
کاش میشد بچگۍ را زنده کرد،
کودکی شد، کودکانہ گریه کرد!
شعر ‹ قهرقهرتاقیامت › را سرود،
آن قیامت که دمی بیش نبود!
فاصله با کودکۍهامان چه کرد؟
کاش میشد بچگانہ خنده کرد!
من لذتهاۍ ساده را ستایش میکنم؛
آنها اخرین پناهگاهِ انسانهاۍ پیچیدهاند🤎':)
- اسکار وایلد