11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شدی داغی که تا زندم دیگه یادم نمیره....💔
و دیروز بود همون روزی که صبحش بودی اما شبش نه
همون روزی که با هزار امید از خواب بلند شدم بیام بیمارستان ملاقاتت ولی خوب پیش نرفت و خودمون با پای خودمون نیومدیم بیمارستانو بهمون زنگ زده شد که بیایم....
همون روزی که ترسیدم بیام بالا سرت نگات کنم و از دور دیدمت آخه فک میکردم خوب میشی بیشتر از اینا میبینمت ولی خب نشد صورت قشنگ و سردتو تو سرد خونه دیدم نه تو خونمون
من هر وقت میخواستم صورت رو ببوسم مانعم میشدی و اول تو بودی که بوسم میکردی ولی تو سرد خونه اینجوری نبود وقتی بوست کردم نه دیگه صورتت گرم بود نه بوسم کردی...
با تعریف کردن اینا خیلی صحنه ها هست که از جلو چشمام رد میشه
همین که
نشسته بودم وسط بیمارستان و گریه میکردم یه زنه اومد گف گریه نکن شفا میگیره ولی تموم شده بود حتی بیشتر...💔🙃
_مامان بزرگم
_
ولی امروز فهمیدم وقتی عصبی هستی چقد یه سری حرفا قشنگن که همون لحظه عصبی بودنتو حتی شده یخورده کم میکنن:)