eitaa logo
رشـــــــــــــ🌳ــــد | الهـام شـاکرین
145 دنبال‌کننده
134 عکس
82 ویدیو
0 فایل
ایـــــــنجا دورهمیم برای رشـــــــــــــــــد و تربیتِ 👆🏻خــــــــــ🧕🏻👨🏻ــــــــــودمون ✌️🏻فرزنــــ👦🏻🧒🏻ـــــــــدانمون 💜ممنون که همراهم هستید 🧕🏻من اینجـــــــام👇🏻 @E_shakerin
مشاهده در ایتا
دانلود
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. مادری که خستگی نمی‌شناخت🌱 مادربزرگ همه‌ٔ آن پاکی و ایمان بچه‌ها را مرهون نان حلال پدرشان و زحمات فهیمه خانم می‌داند. مادری که هریک از کودکانش را ازپیش از تولد تا بزرگسالی با لالایی آوای قرآن مأنوس کرده بود. عروسی که با آمدنش سال‌های نبود گرمای حضور دختری در خانواده را جبران کرد و همچون خواهری دلسوز و مهربان با آمدنش به خانواده ساداتی، نوری دیگر بخشید. فهیمه خانم نه‌تنها دغدغهٔ تربیت فرزندان خود بلکه مسئله فرزندان یک کشور را داشت. از سویی به یادگیری و علم‌آموزی خود می‌پرداخت و از سویی دیگر مسئولانه در جهت تبیین و تربیت دانش‌آموزانش تلاش می‌کرد. روزت مبارک مادر آسمانی 🧡 مادر خانوادهٔ •~•~•~•~•~•~• @E_shakerin @Roshd03
🌸 مبــــــاد صبـح قیامــــت شفاعتـم نکنـی؟! به غیر عاطفـــه از مادر انتظـاری نیسـت •~•~•~•~•~•~• @E_shakerin @Roshd03
🍃 زینب یعقوبی، دانش‌آموز 16 ساله‌ای بود که در جریان دو انفجار تروریستی روز چهارشنبه 13 دی‌ماه 1402 در کرمان به شهادت رسید. وی در روستای کهنوج معزآباد از توابع بخش چترود استان کرمان به دنیا آمد و در همان روستا نیز به خاک سپرده شد. پیکر مطهر شهیده یعقوبی با شکوه فراوان در روستای کهنوج معزآباد تشییع شد و مردم این روستا با اهدای گل و نثار، یاد و خاطره این شهید بزرگوار را گرامی داشتند •~•~•~•~•~•~• @E_shakerin @Roshd03
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 من میترا نیستم؛ من زینبم، زینب کَمایی! ۸ خرداد سال ۴۶ توی آبادان به دنیا اومدم. منافقان با ۴ گره محکم از چادرم شهـــیدم کردن. از خواهرای خوبم میخوام رسالت‌شون رو بدونن و حجاب‌شون رو هم حفظ کنن... همیشه سخن ولی فقیهُ گوش کنین و به یاد مرگ باشین. نمازهاتون رو فراموش نکنین و منتظر ظهور مهدی(عج) باشین... ♦پ‌ن: آخرین آرزوی مادر زینب، معرفی و شناساندن زینب به همه بود... با نشر این پست در تحقق این آرزو سهیم باشید🌹🕊 •~•~•~•~•~•~• @E_shakerin @Roshd03
🍃 «فاطمه نقش حضرت زهرا(س) را در نمایش شهادت حضرت داشت. یک‌بار سر تمرین مهمی نیامد و مربی به من گفت: برو در خانه‌شان و لباس‌ها را از او بگیر تا نقش دیگری به او بدهیم. وقتی به خانه‌شان رفتم و به فاطمه گفتم خانم مربی گفته‌ باید لباس‌هایت را پس بدهی تا نقش دیگری به تو بدهند. او با اینکه این نقش را خیلی زیاد دوست داشت، بدون هیچ ناراحتی‌ای گفت هر تصمیمی که خانم مربی بگیرد، من گوش می‌دهم، اما ماجرایی پیش آمد که این نقش باز به‌خودش برگشت. فاطمه لیاقت آن نقش را داشت. مامانم صدای فاطمه را در آن نمایش ضبط کرده و من این روزها فقط گوش می‌دهم و گریه می‌کنم. کاش یک‌بار دیگر فرصت داشتیم آن نمایش را با فاطمه اجرا کنیم.»🥺 راوی: دوست شهیده •~•~•~•~•~•~• @E_shakerin @Roshd03