مدتیست دست و پا چلفتی شده ام؛
حواسم پرت است، با خودکار بدون جوهر شعر مینویسم و در قفسه ی کتاب هایم، یک جفت کبوتر آب و واژه میخورند.
همین دیروز باران که می بارید؛ با کفش های لنگه به لنگه در خیابان پرواز میکردم و به جای کرایه به راننده تاکسی آدرس محله ای در اردیبهشت را دادم
خلاصه؛ مدتیست هرکاری میکنم میگویند: عاشقی ؟ :))) .
- علی سلطانی -
منظورت چیه که چهار روز دیگه پاییزِ و مدرسهها شروع میشه؟
من هنوز از تابستون خداحافظی نکردم ..
هنوز کلاسایِ تابستونیم جمع نشده ..
هنوز از رنگِ سبز سیر نشدم که منتظرِ برگای قهوهای و رنگ پریده باشم ..
هنوز کلی کتابِ نخونده دارم که باید شبا تا اذانِ صبح بیداربمونم و بخونمشون ..
هنوز فیلما و انیمههام رو ندیدم ..
هنوز مسافرت نرفتم ..
هنوز کلی کارا نکردم!
340.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند هفتهای میشه، به هرکسی میرسم میگه "چقدر لاغر شدی" ..
تمامِ آنچه به زبان نیاوردی، در عمقِ نگاهت جا مانده بود؛ همانقدر عمیق، همانقدر واقعی چشمهایت، بیرحمانهترین اعترافِ عاشقانهام بودند !