دارم خراب میشم!
با شنیدن صداش نگاهی بهش کردم و گفتم: جان؟!
لبخندی زد و گفت: گفتم دارم خراب میشم!
-یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید و گفت: یعنی چی نداره که...یعنی دارم شبیه تو میشم!
کنارش نشستم و گفتم: یعنی داری عاشقم میشی؟:)!
با بغضی که لحظه به لحظه داشت کامل تر میشد گفت: چرا کارو به اینجا رسوندی؟ تو که میدونستی ما مالِ هم نیستیم پس چرا اینکارو کردی؟
-باز که حرف خودتو زدی! کی میگه مالِ هم نیستیم؟!
کلافه گفت: عقل، منطق، هرچی که هست...
لبخندی زدم و گفتم: عقل و منطق که همش فاز مخالف دارن، دلت چی میگه؟
نگاهش رو ازم دزدید، که آروم دستم رو سمتِ دستش بردم؛ خیالم که از جای خالی ندادنش راحت شد گرفتمش و گفتم:دلِ تورو نمیدونم ولی دلِ من میگه همین که دستت رو عقب نکشیدی خودش ی پوان مثبته! مگه نه؟!
بی خیالی زیرلب گفت که گفتم: هزار بار گفتم بازم میگم، تو قبول کن کنار من باشی من همه چی رو درست میکنم
بلند شد بره که دستش رو کشیدم و گفتم: قربون اون دو تا تار موی سفیدت برم من، به جان تو که جونمی ی کاری میکنم عقل و منطقت به تصمیم قلبت افتخار کنه:)!
دستش رو جدا کرد و گفت: از همون موقع که به جای کل کل کردن باهام، قربون صدقم رفتی باید میفهمیدم کار به اینجا میکشه!
#حکایت_دستها
𝓡𝓪𝔂𝔂𝓪𝓷:@Rrayyan