eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
54 دنبال‌کننده
232 عکس
138 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
‌ 🎧 چالش 50 روز نوشتن :: ‌ 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث
روز 9 نمی‌دونم... شادی برای هر کسی تعریف متفاوتی داره، واسه من شادی یعنی حسی که وجود داشتنش به واسطه ی غم هست. تا زمانیکه غم هست، میشه شادی رو درک کرد، و برعکس... تا زمانیکه شادی هست، میشه غم رو درک کرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۰۰: -هونگ دوجین!!! با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد. دوجین، آرام مکث کرد. بیخیال از راهرو گذشت، و وارد کلاس شد. -چطوری؟ پسر قد بلند، با پوزخند دستش را دور گردن او گذاشت و خندید. دوجین، بدون هیچ حرفی ساکت ماند و کتابش را ورق زد. پسر با شیطنت، آرام پاکت شیر را در دستش فشرد و شیر را روی کتابش پاشید. -جواب منو نمیدی؟ لبخندش کمرنگ شد. ناگهان یقه ی دوجین را گرفت و محکم او را بلند کرد و به کمد ها کوباند. بچه های دیگر با این سر و صدا ترسیدند و به عقب رفتند. -توی عوضی! به من نگاه کن! دوجین، آرام به او نگاه کرد. -آشغال! و مشتی به صورتش زد. اما دوجین، هیچ کاری نمی‌کرد. او پی در پی میزد، اما دوجین، حتی واکنشی به مشت ها نمی‌داد. بچه ها با استرس در راهرو دویدند تا معاون را خبر کنند. -تو... خر نفهم!! به آرامی خون از بینی اش چکید و فکش زخمی شد. اما هنوز هم، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. همانطور بی حرکت ماند، تا پسرک او را مانند کیسه بوکس، مشت بزند. « هان سونگمین، همکلاسی من. اون یه قلدر تمام عیاره، اما اهدافش رو خوب می‌شناسه. برای سال سومی، پارک چونگجین کار میکنه. پارک چونگجین، هیولای بی نقص و خونسردی که مثل زالو، آروم آروم خونت رو تغذیه میکنه. مدرسه ی ما، دبیرستان هاریم در ظاهر کاملا بی نقصه. کمیته ی خشونت همیشه تشکیل میشه، همه چیز سر جاشه؛ اما همزمان، قلدری هم هست.الان، قلدری ها پیش پا افتاده‌ست، در حد دهه های قبل نیست.چون قبلا تحقیقات زیاد نبود، توجه کمتری میشد و کمیته مبارزه با خشونت زیاد پررنگ نبود، اما همیشه کسایی هستن که قانون رو دور میزنن. کسایی که میتونن با پول، هر کاری بکنن، مثل پارک چونگجین؛ اون مثل رییس یه گنگ هست. قلدری، اخاذی، خرید و فروش مواد، تقلب، انگار در ازای کمک به بچه ها برای پوشوندن گند هاشون، پول قرض میده. دزدی، شایعه، هر چیزی... این پسر، دستیار و نوچه های زیادی داره. توی هر کلاسی هست. و برای جلب نظرش هر کاری میکنن، تا بتونن توی اکیپش باشن. » آرام کنار شیر آب حیاط ایستاد. بچه ها مشغول بازی بودند و معلم ورزش به آنها میگفت چه کاری بکنند. خون از دهانش بیرون ریخت و خون را پاک کرد. با دست خیسش موهایش را بالا داد و نفسی تازه کرد. صورتش درد میکرد، اگر معاون نرسیده بود، سونگمین مجبور به تعلیق میشد. البته که دوجین بود که گفت هیچ شکایتی ندارد، تا قضیه فیصله پیدا کند. مدرسه هم خواهان جلب نظر دوجین بود تا کمیته تشکیل نشود. -هی پسر... دوجین آرام سرش را پایین برد و به معلم نگاه کرد. همان لباس ورزشی آبی رنگ را بر تن داشت. همسن پدرش بود. -آقای کیم. معلم روی جایگاه تماشاچی ها نشست و به دوجین اشاره کرد تا بنشیند. آرام کیسه یخ را از جیبش بیرون آورد و گفت: بذار روی زخمت. دوجین آرام کیسه را گرفت و تشکر کرد. کیسه را روی صورتش گذاشت و در سکوت، به فکر فرو رفت. -هونگ دوجین درسته؟ -بله آقا. -من همیشه میبینمت، همیشه هم زخمی و کبودی. از دفتر سوال کردم که چرا هیچ کاری برات نمیکنن، فهمیدم خودت نمیخوای... و نفس عمیقی کشید و تکیه داد: حس میکنم خودت داری لجبازی میکنی. دوجین، با چشمانی بی‌روح به بچه ها که بازی میکردند نگاه کرد. -من سالهاست معلمم. و میدونم چه کسی واقعا ضعیفه، و چه کسی وانمود میکنه که ضعیفه... دوجین آرام کیسه را در دستش فشرد. -چرا میذاری بزننت؟ وقتی میتونی از خودت دفاع کنی. دوجین سکوت کرد. آقای کیم به او نگاه کرد. گویا تمایلی به جواب دادن نداشت. آرام لبخندی زد و گفت: به هر حال، ضعیف واقعی بهتر از قوی پنهانه. و ایستاد. آرام دستش را در جیبش گذاشت و گفت: برات آرزوی موفقیت میکنم. و با لبخند برگشت، ناگهان داد زد: هی خربزه ها!!! توپو اینطوری شوت نکنین!!! و به سمتشان دوید. دوجین آرام کیسه را فشرد و روی صورتش نگه داشت. « قول... قولی دادم که نمیتونم بشکنم، و بابتش، احساس گناه میکنم. آقای معلم »
۱: « اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چیزی که نداشتم، خانواده ی واقعی بود؛ که دیگران داشتن. هر وقت که دوستام رو میدیدم، برام سوال بود، آیا اونها هم مثل منن؟ » دوجین هفت ساله، آرام مشغول غذا خوردن شد. جو ساکتی در سالن پا بر جا بود، هیچکس چیزی نمی‌گفت و فقط صدای قاشق و چنگالی که به بشقاب برخورد میکرد، شنیده میشد. برادرش هونگ جونگ، بی تفاوت غذایش را میخورد و مادرش، با نگاه بی احساسی، بی میل با غذا بازی می‌کرد. گویا به سختی دارد تحمل می‌کند. آرام به دوجین نگاه کرد. دوجین متعجب به پدرش نگاه میکرد. پدرش، آرام و کاملا موقر، مشغول برش دادن استیک بود. کت و شلوار مرتبی به تن داشت، و موهایش کاملا مرتب و تمیز بود. مانند اشراف زاده ای اصیل، اما ساکت و کاملا بی‌روح. کنار میز بلند بالای سفید رنگی نشسته بودند و همه از یکدیگر فاصله داشتند. خصوصا مادر و برادرش، که آنطرف میز، بسیار دورتر از پدرش نشسته بودند. پدرش آرام سرش را بلند کرد و به دوجین نگاه کرد. دوجین، به او خیره ماند گویا می‌خواست واکنش پدرش را ببیند. اما پدرش بی تفاوت سرش را پایین انداخت. « یه حقیقت بود، خانواده ی ما هیچوقت کامل نبود. از زمانی که به یاد دارم، ما سه نفر توی خونه ی جدایی بودیم. زن دوم پدرم، و دو تا برادر و خواهر خونده‌م، جدا از ما با پدرم زندگی میکردن. پدرم روز های خاصی میومد و وقتی میومد، مادر و برادرم اصلا خوشحال نبودن. انگار پدرم از ما جدا بود، اضافه بود. پدرم کسی بود که این خونه رو خرید، راننده ای استخدام کرد که منو مدرسه می‌رسوند، هزینه ی مدرسه ی منو میداد، و همیشه برامون پول می‌فرستاد. با اینحال میخواستم بدونم مگه پدرم چیکار کرده که اینطوری ازش دوری میکردن و حتی مادرم بهش نگاه نمی‌کرد. » -بابا؟ دوجین ۱۲ ساله که میله ی بازی پارک را گرفته بود سرش را تکان داد و گفت: آره... میخوام بدونم بین مامان و بابا چی شده؟ چرا انقدر از هم متنفرن! هونگ جونگ ۲۳ ساله، آرام آب را روی صورتش ریخت و عرقش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. تیشرت سفید و شلوار گرم‌کن مشکی داشت. به دوجین نگاه کرد و گفت: کنجکاوی؟ -اون همیشه از ما جداست. چرا؟ جونگ آرام روی نیمکت نشست و نفسی تازه کرد. دوجین که آرام روی میله ها حرکت میکرد به او نگاه کرد. جونگ آرام لبخند زد و گفت:مامان و بابا، خیلی همو دوست داشتن. ناگهان تعادل دوجین به هم خورد و افتاد. با تعجب گفت:غیرممکنه! آرام بستنی را باز کرد و مشغول خوردن شد. ادامه داد: من یادمه، اونا خیلی همو دوست داشتن، بیشتر از هر زن و شوهری. دوجین با کنجکاوی کنارش نشست و یک بستنی برداشت. جونگ با تفکر، بستنی اش را تکان داد و گفت: یه اتفاق باعث شد از هم دور بشن. وقتی مامان اتفاقی شغل واقعی بابا رو فهمید، انگار همه چیز بینشون تموم شد. از اون روز یادمه هر شب دعوا میکردن. مامان باور نمی‌کرد هونگ ایل، همسری که همیشه بهش افتخار میکرد، وکیلی والا مقام که به موکلینش کمک میکرد و محبوب بود، چنین دروغی بهش گفته باشه؛ و پولی که در میاره، از راه دیگه ای هست. دیگه نتونست تحمل بکنه، مامان خیلی شکسته شد، و فقط به خاطر ما تحمل کرد و موند. دوجین با کنجکاوی گفت: ولی... مگه شغل اصلی بابا چیه؟ جونگ مکثی کرد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: بهت مربوط نیست، تو فقط درس بخون و زندگی عادی داشته باش. دوجین با پوزخند گفت:اونوقت چرا تو جانشین بابایی و هر روز کنارشی؟ -چی گفتی؟ هی!! و کفشش را از پایش در آورد، و دوجین سریعا دوید. جونگ با نشانه گیری، کفشش را به هدف که دوجین بود پرت کرد. دوجین با دیدن کفش، سریعا برگشت و آن را با یک دست گرفت. جونگ با تعجب نگاهش کرد. دوجین مغرورانه گفت: دارم پیشرفت میکنم برادر. جونگ، پوزخندی زد و گفت: میخوای به من برسی؟ - میخوام ازت جلو بزنم. -پس سعیتو بکن، تا برسیم خونه باید از دستم فرار کنی. و سریعا سمتش دوید. دوجین با خنده گفت: بازنده باید غذا بخره! « اما ما سه نفر، خیلی خوشبخت بودیم، جمع ما کامل بود و همیشه شاد بودیم. وقتی از مدرسه بر میگشتم خونه، مادرم منتظرم بود و برادرم...کمکم میکرد درس هامو بخونم. با اینحال گاهی اوقات مادرم، خیلی از جونگ میرنجید. » دوجین با صدایی از خواب بیدار شد. آرام در تاریکی اتاق راه رفت و در را باز کرد. نور لامپ را می‌دید که از اتاق مادرش میتابید.مادرش با جونگ، بحث میکرد. آرام به حرف هایشان گوش داد. -مامان... بهم گوش کن! من هیچ صدمه ای نمی‌بینم! قرار نیست مسیر بابا رو برم!
-اما این اشتباهه! تو نباید اونجا بری. هر شب که برمیگردی بدنت کبوده، خسته ای، همش ساکتی. فکر کردی اینو متوجه نمیشم؟؟ جونگ... با ناراحتی بازوان پسرش را گرفت و گفت: ازت خواهش میکنم. دیگه اونجا نرو، دیگه پدرت رو نبین. تو نباید جانشین هونگ ایل باشی... نباید مثل اون... - مامان... آرام لبخند زد و شانه های مادرش را گرفت. با صدای گرمی گفت: از دستم ناراحت نباش. من، فقط میخوام از خانواده‌ی سه نفره مون محافظت کنم. تا نذارم اون زن، بورا و بچه هاش، جانشین بابا بشن. نگران نباش و بهم اعتماد کن. نمیذارم اتفاق بدی بیوفته، و تمام و کمال، ازتون مراقبت میکنم. « پدرم... نمیدونم از چه زمانی به بعد، اما کم کم ازش متنفر شدم. حس کردم اون باعث شد برادرم سختی بکشه، و مادرم اینطوری غمگین باشه. بعضی روزا مادرم، اونقدر خسته بود که به سختی از تختش بیرون می‌اومد. قرص میخورد و دوباره میخوابید. برای همین، بیشتر از همه از پدرم متنفر بودم. هونگ ایل... » - دوجین.. جونگ آرام به جلو رفت و مچ دست او را نگه داشت، دوجین که در حالت دفاعی بود، با نفس نفس به برادرش نگاه کرد. هر دو زیر آفتاب در پارک بودند. -بهت یاد دادم چطور بجنگی، تا بتونی از خودت دفاع کنی. تا نذاری کسی اذیتت کنه و از عزیزانت محافظت بکنی... آرام دستش را عقب برد، به آسمان آبی نگاه کرد و ادامه داد: کاری که من میکنم، حساسه. از صدایش، ناراحتی و خستگی مشخص بود. دوجین به او نگاه کرد. - اگه یه روزی نبودم، تو باید مراقب مادر باشی. « برادرم کسی بود که به من یاد داد چطور بجنگم، چطور زندگی بکنم و از عزیزانم محافظت بکنم. پس منم، هیچوقت برادرم رو ناامید نمی‌کنم. مثل یک مبارز، از گنج های زندگیم، از برادر و مادرم، محافظت میکنم. » مادرش هراسان از تاکسی پیاده شد، و وارد مدرسه شد. آرام از پله ها بالا رفت. « سلام خانم جین هایان. موضوع در مورد پسرتونه... » با نفس نفس آرام در دفتر را باز کرد. چشمش به دوجین که ۱۵ ساله بود افتاد. مشتش زخمی بود. دوجین آرام سرش را چرخاند و سعی کرد توجهی نکند. زنی که معترض بود از روی صندلی بلند شد و گفت:ذچرا پسرت رو درست تربیت نمیکنی؟؟ پسر منو ببین؟ هایان آرام به همکلاسی دوجین نگاه کرد. کلافه دستی به موهایش کشید. صورت پسر کبود بود و بینی‌اش شکسته بود. زن همچنان معترض بود و فریاد میزد. هایان آرام به پسرش نگاه کرد. دوجین با شیطنت سرش را چرخانده بود و به مادرش نگاه نمیکرد. « پسر من... همیشه شیطونه، اون همیشه دوست داره به دیگران کمک بکنه. اما، از راه اشتباهی... » هر دو آرام کنار مدرسه قدم می‌زدند. دوجین سرش را پایین انداخته بود و پشت مادرش حرکت میکرد. هایان که دامن بلند سفید رنگی بر تن داشت، کوله ی خاکی دوجین را در دستش نگه داشته بود. هردو آرام حرکت میکردند. - تونستم مادرش رو راضی بکنم. هزینه های درمان و آسیب روحی همکلاسیت رو پدرت پرداخت میکنه.
دوجین پوزخندی زد و زیر لب گفت: آسیب روحی؟ مادرش آرام ایستاد و به دوجین نگاه کرد. دوجین سرش را چرخاند. - دوجین، من میتونم قلدر ها رو تشخیص بدم و میدونم کسی که زدیش، برای بقیه قلدری میکرده. چون تو هیچوقت، بی دلیل کسی رو نمیزنی. اما دوجین... با نگرانی به جلو رفت و سر پسرش را چرخاند و گفت: این اولین بار نیست، مدرسه مدام به من زنگ میزنه و هر روز میگه که پسرم، با یکی درگیر شده. تا الان هم با پول و غرامت، نذاشتیم شکایت بکنن. اونا راضی شدن ایندفعه هم یه هفته تعلیق بشی اما اگه بازم ادامه داشته باشه... آرام زخم کوچک روی صورت پسرش را لمس کرد. - مدرسه تو رو به کمیته معرفی میکنه. « پسر عزیز من، میدونم که چقدر دلت پاکه... و متاسفم... » - برادرت دیگه نباید بهت، چیزی یاد بده. دوجین حیران به مادرش نگاه کرد. - هونگ جونگ هم مواخذه میشه، که بهت چنین چیزایی رو یاد داده، جنگیدن؟ کتک کاری؟ پسرای من نباید اینطوری باشن. و با سردرد برگشت و به راهش ادامه داد. دوجین، همانطور سر جایش مانده بود. آرام دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت. « مامان... به خاطر این نیست که من و جونگ، مثل پدرمون هستیم؟ اون هم حتما همینه... اونقدر بزرگ شدم که متوجه بشم.قرار های پنهانی هونگ جونگ، رفتار پدر، بادیگاردهاش، ماشین های مدل بالا، پول، خونه ی لوکس، کت و شلوار مشکی، یعنی چی... خیلی وقته که میدونم پدر چیکاره‌ست، و برادرم جانشین چه کسیه... و تو میترسی که نکنه من و برادر، تبدیل به پدرمون بشیم. اینطور نیست مامان؟ اما چیزی نیست مامان. من و جونگ، هیچوقت تبدیل به پدرمون نمی‌شیم، حتی اگه زخمی هم بشیم، سالم می‌مونیم و ازت محافظت می‌کنیم. » دوجین هراسان در بیمارستان را باز کرد. با همان لباس مدرسه، در حالیکه شب شده بود، بی سر و سامان در راهرو دوید. یکی یکی به اتاق ها نگاه کرد، ناگهان ایستاد. با نفس نفس به انتهای راهرو نگاه کرد. اتاقی شیشه ای، و برادرش. گویا بدنش یخ زده بود، می لرزید. مادرش بی حرکت کنار اتاق ایستاده بود و به هونگ جونگ، نگاه میکرد. دوجین آرام و سپس سراسیمه به جلو دوید. ناباورانه به اتاق نگاه کرد. پرستاران آرام دستگاه ها را از او جدا کردند، و ماسکش را برداشتند. دوجین ناباورانه سرش را تکان داد. - خانم جین. دکتر با صدایی آرام ادامه داد: ضربه ی وارد شده به سر پسرتون خیلی شدید بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم. مادرش هیچ واکنشی نداشت، و بی‌رمغ به دکتر نگاه میکرد. افسر پلیس آرام جلو آمد و گفت: مثل اینکه پسرتون با گروهی از خلافکار درگیر شده بود، این یه درگیری دو طرفه بوده و ما باید پرونده تشکیل بدیم. پس لطفاً وقتی حالتون مساعد شد به اداره ی پلیس بیاید، برای توضیحات بیشتر... پلیس و دکتر احترام گذاشتند و رفتند. مادرش، آرام برگشت و با چشمان محزونی به پسرش نگاه کرد. پرستار به آرامی ملحفه را گرفت و روی صورت جونگ گذاشت. « برادرم، هونگ جونگ، کسی که تمام خاطراتی که از پدر و مادرمون به یاد داشت رو بهم گفت. بهم یاد داد چطور بجنگم، ازم مراقبت کرد، سعی کرد یه زندگی عادی داشته باشم، امشب... از دنیا رفت. توی یه درگیری با گروهی از خالفکارا، اون از دنیا رفت... » آرام به تخت نگاه کرد. با غم، به گلدان مشکی روی میز خیره ماند... بغضش را خورد. هنوز یونیفرم مدرسه را بر تن داشت. -دوجین. دست بی‌حال مادرش را گرفت و گفت: مامان...خوبی؟ مادرش، آرام سرش را تکان داد. به آرامی به پسرش خیره شد. مشخص بود امروز هم با کسی درگیر شده و همکلاسی‌اش را زده.صورتش کبود شده بود. اشک به آرامی در چشمش جمع شد و چکید. دست پسرش را فشرد و لرزیده گفت: دوجین، ازت خواهش میکنم... لطفا، لطفًا هیچوقت مبارزه نکن. هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده... دوجین، با نگاه غمگینی به مادرش نگاه کرد. گویا مادرش با تمام وجودش داشت از او التماس میکرد. - دوجین پسرم... نشست و پسرش را محکم در آغوش کشید. با بغض گفت: تو خیلی شبیه جوانی های پدرتی... من نمیخوام تنها پسری که برام مونده رو... دوجین چشمانش را فشرد. - نمیخوام تو رو هم از دست بدم. بهم قول میدی؟ دوجین، آرام نفس کشید، و گفت: بهت قول میدم مامان... دیگه هیچوقت، مبارزه نکنم، دیگه هیچوقت با کسی درگیر نشم. - پسرم. و با گریه او را در آغوشش نوازش کرد. « مامان، من بهت قول دادم، و قولم رو نمی‌شکنم. دیگه از مشت هام استفاده نمیکنم، و دیگه توجه بابا رو جلب نمیکنم. هیچوقت قولم رو فراموش نمیکنم. »
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب می‌دید. آرام سرش را بلند کرد و به فرد مقابلش نگاه کرد. ناگهان چشمانش درشت شد، گویا روی بدنش آب یخ ریختند. دستش را مشت کرد و کم کم خون در بدنش به جوش آمد. محکم گام برداشت و گفت: تو... هونگ ایل!!! محکم به جلو رفت و به سمتش حمله کرد. محافظان پدرش به سختی جلوی او را گرفتند و نگذاشتند کاری بکند. اما دوجین سرسختانه حرکت میکرد. با چشمانی خشمگین به پدرش چشم دوخت، و بلند فریاد زد: حق نداری بیای اینجا!!! تو باعث شدی جونگ بمیره!! تو یه هیولایی!! و با تمام وجودش فریاد زد، طوری که حنجره‌اش در شرف آسیب بود. پدرش، آرام به پسرش نگاه کرد. خیلی آرام و بی صدا بود. دسته گل تسلیت در دستش را آرام پایین گرفت. دوجین، پسری که از بچگی او را کمتر از سایر فرزندانش می‌دید، پسر کنجکاوی که همیشه بی صدا بود، حالا مقابلش اینگونه خشمگین بود و فریاد میزد. گویا میخواست همین لحظه پدرش را بزند. به شدت تقلا میکرد و کنار نمی‌رفت. کل سالن پر از فریاد های او شده بود. به همسرش نگاه کرد که شتابزده از اتاق خارج شد. با استرس، و چهره ای بی‌حال به جلو دوید و جلوی دوجین را گرفت. اما دوجین هنوز هم فریاد میزد و مستقیما به او نگاه میکرد. او را مقصر اصلی مرگ برادرش میدانست. به خاطر او بود که جونگ، نتوانست یک زندگی عادی داشته باشد. مادرش او را گرفت و به عقب برد و سعی کرد کنترل کند. به سختی صورتش را گرفت و به سمت خودش چرخاند. به او نگاه کرد و گفت: دوجین... آروم باش، نفس عمیق بکش... آروم باش. دوجین که می.لرزید، به مادرش نگاه کرد. با بغض به او نگاه کرد. -مامان، اون باعث شد جونگ بمیره... اون هیولا... -ششش، آروم پسرم. چیزی نیست، آروم باش. همه چی درست میشه. باشه؟ دوجین آرام سرش را پایین انداخت و شانه هایش لرزیدند. آرام اشک هایش روی زمین چکید. « ...هونگ ایل، هیچوقت نمیبخشمت. »
به مادرش نگاه کرد، بی روح روی زمین نشسته بود و به عکس جونگ نگاه میکرد. مهمانان یکی یکی احترام می‌گذاشتند و می رفتند. افراد زیادی به مراسم تشییع او آمده بودند؛ دوستان، همکاران و محافظان جونگ، همه بودند. دوجین آرام به آنها احترام گذاشت و تشکر کرد. بی صدا ایستاده بود. به سمت مادرش رفت و کنارش نشست. اصلا حالش خوب نبود. -مامان... آرام دست مادرش را گرفت و فشرد. مادرش پلک زد و دست پسرش را گرفت. محافظ جونگ، به مهمانان احترام گذاشت و گفت: ارباب. دوجین و مادرش برگشتند و به آنها نگاه کردند. مادرش، آرام و به کمک دوجین ایستاد و دوجین، با نگاه سردی به آنها چشم دوخت. « هان بورا، زن دوم بابام. و دو تا پسرش، هونگ دوون و سویون؛ و دختر کوچیکش، هونگ سوری... » پشت پدرش ایستاده بودند، آرام به جلو رفتند و به یادبود جونگ، ادای احترام کردند. دست مادرش، در دست دوجین می لرزید. دوجین، به دو برادر نگاه کرد. ۲۲ ساله بودند، پر از غرور و تکبر. حتما در دلشان خوشحال بودند که بالاخره جونگ به کنار رفته، و حالا میتوانند جانشین پدرشان می‌شوند. پدرش در اتاق ماند و بقیه به بیرون اتاق رفتند و نشستند. دوجین نیز به بیرون رفت. آرام احترام گذاشت و گفت: ممنونم که اومدید. صدای پوزخندی شنید. آرام سرش را بلند کرد و به هونگ دوون نگاه کرد. دوون با پوزخند گفت: داری سعی میکنی آبروی ریخته‌ت رو جمع کنی؟ -چی؟ دوون آرام جلو رفت و به چشمان او نگاه کرد. با سردی گفت: چطور به خودت جرئت دادی توی بیمارستان سر پدر داد بزنی؟ نکنه یادت رفته پدر چه کسیه؟ و داشتی آبروی خاندان مارو می‌بردی... دوجین آرام دستش را مشت کرد. با پوزخند به او نگاه کرد و گفت: میخوای برام تعیین تکلیف کنی؟ -چرا؟ نکنه فکر میکنی برادرت هنوز هست تا از زندگی بی‌ارزشت محافظت کنه؟ دوجین مشتش را فشرد. چیزی نمانده بود که به او حمله‌ور شود. نگاهی به بدنش انداخت. میتوانست با یک حرکت غافلگیر کننده، او را به زمین بزند. چشمانش قرمز شده بودند، و نفسش از خشم تند شده بود. دوون جدی به او نگاه کرد. چشمانش دنبال دعوا بود. درست مانند دوجین... « فقط به خاطر قولی که دادم، از بی احترامی اون آشغال گذشتم... » و مشت کبودش را شل کرد و به سمت اتاق رفت. « زمان به سرعت گذشت. بدون اینکه متوجه بشم، اونقدر غرق درس خوندن شدم که زمان رو از دست دادم... شب ها و روز ها، ساعتها پشت میز نشستم و درس خوندم. تا برای مادر و برادرم، پر از افتخار باشم. میخواستم هونگ جونگ، به من افتخار بکنه... » همانطور که نکات دفترچه را میخواند در حیاط مدرسه راه رفت. ناگهان صدایی شنید. در حیاط پشتی، چند بچه را دید که یکی را کتک می.زدند. آرام به پسر که زیر کتک گرفته شده بود نگاه کرد. دستش را مشت کرد. « هرگز مبارزه نکن، هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده... » .با نگاه سردی، رویش را برگرداند و برگشت « زمان امتحانات رسید. به عنوان سال سومی راهنمایی، تمام تلاشم رو کردم و درس خوندم. » معلم خصوصی دوجین، با لبخند به مادر دوجین نگاه کرد و گفت: دوجین خیلی پیشرفت کرده. نمراتش بالا اومدن و مطمئنا با این نمرات میتونه توی آزمون ورودی دبیرستان هاریم قبول بشه. مادرش با خوشحالی لبخند زد و گفت: اینطوره؟ -البته! دوجین خیلی سخت تلاش میکنه! دوجین آرام پشت در اتاقش ایستاده بود. با شنیدن صدای مادرش، لبخند زد. خوشحال بود که مادرش خوشحال و راضی است. « بیماری مادرم بدتر شده بود، خیلی روز ها توی تخت بود. اون همیشه خواب بود، وقتی بیدار می‌شد و منو می‌دید خیلی خوشحال میشد. اما میدونستم، مرگ برادرم اونو در هم شکسته... خیلی بدتر از زمانیکه حقیقت رو در مورد پدرم فهمید... » دوجین آرام وارد خانه شد. همه جا ساکت و تاریک بود، نور غروب خورشید، از پنجره ی بلند و پرده ی قهوه ای رنگ گذشت و کل خانه را روشن کرد. دوجین آرام در اتاق مادرش را باز کرد. مادرش خواب بود، قرص هایش را خورده بود. آرام به آشپزخانه رفت، بسته‌ی نودلی که خریده بود را در آب جوش انداخت، سبزیجات را ریز کرد، میز را چید؛ و نودل گرم و گوشت و سبزیجات را روی میز گذاشت. -دوجین. آنقدر مشغول آشپزی بود که متوجه حضور مادرش نشده بود. مادرش، با چهره ای رنگ پریده اما با لبخند، به جلو رفت و گفت: فکر کنم اونقدر بزرگ شدی که بتونی ازدواج کنی. دوجین خندید و سرش را تکان داد. -من قراره تا آخرین روز پیشت بمونم! -یعنی قرار نیست عروسم رو ببینم؟! -مامان! .هر دو با خنده روی صندلی نشستند. مادرش، آرام قاشق را گرفت و به دوجین نگاه کرد. با چشمان مهربانی گفت: ممنونم دوجین. دوجین آرام دست مادرش را گرفت و با لبخند گفت: همیشه کنارت میمونم، مامان. « و بالاخره، وارد دبیرستان هاریم شدم. تا امروز، که دو سال از مرگ جونگ گذشت...
۲: آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد. « من خوبم. درس میخونم، و رتبه ی یک کلاسمونم. شاید برای همین، جیسونگ از این فراتر نمیره... » و وارد کلاس شد. جیسونگ بی حوصله روی صندلی لم داده بود و با دوستانش بازی میکرد. « این یه قانونه، اگه پولدار نباشی، قربانی میشی و برات قلدری میکنن. برای همین برام قلدری میکنن... چون هیچکس نمیدونه، پدر من کیه و کجا زندگی میکنم... » پس از پایان کلاس، دانش آموزان از مدرسه خارج شدند. دوجین از میان جمعیت گذشت و نکات دفترچه را مرور کرد. با دیدن ماشین مزدای مشکی، بی‌حوصله مسیرش را منحرف کرد و از مسیر دیگری رفت. -آقای دوجین. کلافه ایستاد. مرد کت و شلواری، شیشه ی مشکی ماشین را پایین کشید و گفت: ارباب میخوان شما رو ببینن. -برو پی کارت. -بذارید برسونیمتون! حرکت کرد. ماشین جلوتر رفت و مرد گفت: پس لطفاً... -گفتم برو پی کارت! و سریعا دوید و از کوچه ی باریکی عبور کرد. مرد، کلافه به کوچه نگاه کرد، به راننده گفت: اون پسر اصلا حرف گوش نمیده... هر بار که میایم، فرار میکنه و به حرفمون محل نمیده. نه پدرش رو می‌بینه، و نه می‌ذاره راننده ی قدیمیشون اونو برسونه... و خسته سرش را فشرد. -بریم، فردا بازم میایم.
« مامان... حالش خیلی بدتر شد، بیماری جدیدش عود کرد و مجبور شدیم بیمارستان بستریش کنیم. چهره‌ش خیلی رنگ پریده بود. کاری از دست من بر نمیاد، به جز صبر کردن. فقط میتونم درس بخونم، کاری که توش مهارت دارم... » آرام پلک زد. آنقدر غرق فکر شده بود که فراموش کرده بود مطالب تخته را یادداشت کند. چشم هایش را مالید. خانم معلم گفت: خب بچه ها... همونطور که میدونید، امروز جلسه ی اولیا مربیان هست. شما ها میتونین زودتر برید خونه. موفق باشین!!! معلم از کلاس خارج شد و بچه ها با خوشحالی از جایشان بلند شدند تا بروند. دوجین آرام کتابش را جمع کرد. کسی نبود که برای جلسه بیاید. همانند جلسات پیشین، با اینکه معلم بارها از دوجین خواسته بود تا خانواده ای، به جز مادر مریضش، بیاید اما دوجین کسی را معرفی نمی‌کرد. آرام کیفش را روی دوشش گذاشت. -هی احمق! جیسونگ با خنده ضربه ای به پشت سر دوجین زد. با خنده گفت: ناراحتی امروزم مامان و بابات نمیان؟ نکنه چون کار پاره وقت دارن نمیرسن؟! و همراه با دوستانش، با خنده از کلاس خارج شد. دوجین در سکوت کلاس، آرام مشتش را گره کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خدایا... گاهی دلم میخواد قولم رو بشکنم و اونقدر بزنمش تا... نه! سرش را تکان داد و ادامه داد: خودتو کنترل کن دوجین! و با عزم راسخ، دسته ی کیفش را گرفت و از کلاس خارج شد. اما تصور نمیکرد، عزم و اراده اش آنقدر سریع از هم بپاشد. « بازم... تقصیر پدرم بود که به اینجا رسیدم... » آرام ایستاد. با چشمانی خیره به پدرش نگاه کرد. خانم معلم با لبخند به پدر دوجین احترام گذاشت و گفت: خیلی خوشحالم که تشریف آوردین. پدرش، با کت و شلواری مشکی، موهایی صاف، چهره ای گرم و لبخند زنان مقابل معلم ایستاده بود. لبخندی که هیچوقت نثار خانواده ی دوجین نکرد. بی نقص، همانند هر پدری دیگر ظاهر شده بود. دوجین آرام از راهرو گذشت و از پله ها پایین آمد. وارد حیاط مدرسه شد، معلم ورزش که مشغول تمرین با دانش آموزان بود، آرام ایستاد. از دور نگاهی به پدر دوجین انداخت. کمی گردنش را کج کرد و با خودش گفت: حس می‌کنم، یه جا دیدمش... « اون هرگز، نمیتونه به عنوان پدر من اینجا بیاد. اون پدر من نیست... » -هی... قبل از اینکه راننده در ماشین را برای پدرش باز کند، پدرش ایستاد. برگشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با خشم، اما آرام گفت: مثل یه خانواده ی عادی برخورد نکن، خانواده ی من، جونگ و مادرم هست. تو هیچ جایی نداری. پدرش، بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد. سپس به راننده اشاره کرد، راننده در پورشه را باز کرد و پدرش سوار شد. دوجین با سردی، به ماشین که در حال رفتن بود نگاه کرد. آرام نفس کشید و به سمت خانه راه افتاد. در همین حین، جیسونگ و دوستانش نظاره گر بودند. جیسونگ، با پوزخند حسادت آمیزی به دوجین نگاه کرد و گفت: اون عوضی... یه خرپوله. اما تظاهر میکرد گداست؟ دستش را مشت کرد و با خنده گفت: حتما هست. دیدین بچه ها؟ پدرش بهش اهمیت نداد، حتی سوار ماشینش نکرد و رفت. انگار بچه ی طرد شده ی خانواده‌ست! نه بهش پول میدن، و نه میان دنبالش! حتی توی جلسه هم شرکت نمیکنن! با طمع موهایش را بالا داد، پکی به سیگارش زد و گفت: دوجین، سوژه ی جدید ماست... و دوستانش با خنده تأیید کردند. « هونگ ایل... پدر من، باعث شد زندگی آرومی که داشتم به پایان برسه. » ناگهان به دیوار کوبیده شد. با سرفه، به آنها نگاه کرد. گوشه ی لبش پاره شده بود و زخم کوچکی روی گونه اش ایجاد شده بود. جیسونگ با قدرت یقه ی او را گرفت و گفت: باید برامون پول بیاری بچه. فهمیدی؟ وگرنه اونقدر میزنیمت تا بمیری! دوجین، بی‌حال به او نگاه کرد. دوستانش دورش را گرفته بودند، و در حیاط پشتی او را محاصره کرده بودند. « این، شروع جدیدی از زندگی من بود. کسی که همیشه قلدر ها رو مجازات میکرد، حالا توسط قلدر ها، مجازات میشد‌... » آرام در را بست. کتفش درد میکرد و نمیتوانست به خوبی دستش را تکان دهد. کل خانه ساکت بود، گویا مادرش خوابیده بود. از قصد دیر به خانه برگشت تا مادرش متوجه نشود. دیگر شب شده بود و پس از اینکه آقای کیم، معلم ورزش، به او کمک کرد تا زخم هایش را پانسمان کند، به خانه برگشت. بدون اینکه کسی از عوامل مدرسه متوجه شود. در دلش به خودش خندید. « اون احمقا، فکر میکنن پولدارم، اما چون خانواده‌‌م بهم محل نمیدن، طرد شده ام. پس میتونن راحت منو کتک بزنن و اعضای خانواده‌م هم براشون هم نیست. اینطوریه نه؟! اون احمقا... »
با گرسنگی برق آشپزخانه را روشن کرد. ناگهان چشمش به مادرش خورد. مادرش، با نگرانی از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا انقدر دیر اومدی دوجین! آرام به صورت دوجین نگاه کرد. ناگهان جلو رفت، با استرس صورت پسرش را نگاه کرد و گفت: چی شده؟ با کسی درگیر شدی؟ حالت خوبه؟ با اضطراب پشت سرش، دست هایش و صورتش را دید. سرفه کرد و بیحال لبه ی صندلی را گرفت. -مامان. -دوجین... دوجین با لبخند دست مادرش را گرفت و گفت: چیزی نیست! من خوبم. توی بازی اینطوری شدم. نگاه کن! کاملا سالمم. و با وجود درد کتفش، دستش را بالا برد و تکان داد. خندید و گفت: هیچی نیست مامان! -دوجین. مادرش با بغض، آرام صورت پسرش را گرفت. موهایش را نوازش کرد و گفت: چند وقت شده که اینطوری میای خونه؟ شبا دیر میای، صورتت زخمیه، همش بهم میگی موقع ورزش اینطوری شدی. انتظار داری باور کنم؟ باور کنم پسرم، به خاطر ورزش اینطوری شده؟! -دوجین، آرام به چشمان مادرش نگاه کرد. سپس لبخند زد و گفت: چیزی که ازش میترسی، هیچوقت اتفاق نمیوفته. بهت قول میدم مامان. و با گرسنگی به میز نگاه کرد. با خوشحالی گفت: خدایا! نمیدونی چقدر گرسنه بودم!!ممنون که غذا درست کردی! و پس از شستن دست هایش، روی صندلی نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. مادرش به او نگاه کرد. با ناراحتی، دستش را گره کرد. پسرش با گرسنگی غذا میخورد، گویا تمام روز گرسنه مانده، زخم هایش با پانسمان پوشیده شده، و چند هفته هست که همین اوضاع را دارد. درد هایش را پشت لبخندش پنهان میکند. درست مانند برادرش، هونگ جونگ « اینطور بود، که روز ها پشت هم گذشت... و زمستون رسید... » -محکم نگهش دارین. یک، دو، خورد به هدف! و محکم به صورت دوجین مشتی زد. بقیه با خنده تشویقش کردند. -جیسونگ، صد امتیاز! دو دستش را محکم گرفتند و او را زانو زده نگه داشتند. حتی پس از مدرسه هم او را رها نمیکردند. -یه بار دیگه!!! -اوه آره! صد امتیاز! -هی بذار منم بزنم! یک، دو، سه!! -هی...
‌دوجین، بی حال پلک زد. -تو کدوم خری هستی؟ دختری ۱۵ ساله که لباس گرم‌کن صورتی داشت، موهایش را دم اسبی بسته بود. با چشمان خشمگینی به آنها نگاه کرد و گفت:هونگ سوری. خواهر دوجین... با سرعت به جلو دوید. پایش را روی دیوار گذاشت، محکم پرید و مشتی به صورت جیسونگ زد. جیسونگ، با درد بینی اش را گرفت و سیگار از دستش افتاد. با داد گفت:اون عوضی!!! بگیریدش!! سوری سریعا به سمتشان حمله ور شد. ماهرانه کوله پشتی‌اش را دور دستش گرفت و به سمتشان پرت کرد. پایش را چرخاند و لگدی به سینه‌ی یکی از آنها زد. مشتش را گره و به صورت دو نفرشان زد. قبل از اینکه یکی از آنها مویش را بگیرد، برگشت و با زانو به پای او کوباند، پسر افتاد. سپس محکم با سر به صورتش زد. با نفس نفس و خشم ایستاد. بلند گفت:جرئت دارین بیاین جلو آشغالا!! پسر ها با درد و ترس، لنگ لنگان دویدند تا فرار کنند. جیسونگ با خون دماغ، سریعا کیفش را گرفت و دوید و از کوچه فرار کرد. -دوجین. با نگرانی به سمتش رفت. دوجین با درد به دیوار تکیه داد. آرام از جایش بلند شد، سوری بازویش را گرفت. ناگهان دوجین دستش را کشید. به او نگاه کرد و گفت: برو. -چی میگی؟ یکی از دنده هات آسیب دیده باید بری بیمارستان. -گفتم گورتو گم کن! با خشم یقه ی سوری را گرفت.به چشمانش نگاه کرد، سوری با حیرت به او نگاه کرد و چیزی نگفت. -وانمود نکن خانواده ایم، توی زندگی من دخالت نکن. یقه ی او را رها کرد، کیفش را گرفت و با درد نفس کشید. دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و به راه افتاد. سوری، با نگرانی به او نگاه کرد و زمزمه کرد: اون احمق کله شق. مشکلش چیه که از بقیه کمک نمیگیره... آرام ایستاد، به دنبال دوجین نرفت. مشخص بود دوجین آنقدر عصبانی است که اصلا نمیخواهد سوری را ببیند. حضور سوری فقط او را عصبی‌تر میکرد. همین که مطمئن شد حالش پایدار است، کافی بود. « سوری، خواهر ناتنی من. اون، دختر خوبیه. برخلاف بقیه ی اعضای خانواده‌ش، نوع نگاهش متفاوته. روز خاکسپاری برادرم، به ما کمک کرد تا مقدمات تشریفات رو انجام بدیم. به مادرم کمک کرد. اون هم، مثل برادراش، تحت تعلیم پدرم آموزش دید. همیشه کنجکاو بودم بدونم، بین من و اون، کی قوی تره... با اینحال، اون دخترِ هونگ ایل و هان بوراست. دو نفری که بیشتر از هر کسی ازشون متنفرم... مهم نیست چی بشه، هیچوقت اونا رو به خاطر آسیبی که به مادرم زدن، نمیبخشم. هیچوقت... » آرام در راهروی مدرسه ایستاد. گویا زمان برایش متوقف شده بود.سرعت قطرات بارانی که روی پنجره مینشستند، کند شد. بچه ها آرام دویدند. صدای تیک تاک ساعت آهسته شد. تلفنی که روی گوشش بود، آرام سست شد. -حال مادرت خوب نیست دوجین. سعی کن هر چه زودتر برسی. ناگهان زمان به سرعت گذشت. دوجین بدون توجه به تلفن که روی زمین افتاد، از میان جمعیت دانش آموزان عبور کرد. بدون توجه به اعتراض معاون، از کنارش گذشت. دوید و وارد حیاط شد. باران شدید، کل لباسش را به یکباره خیس کرد. از ورودی مدرسه خارج شد. -هی... با نفس نفس ایستاد. همین کم مانده بود. جیسونگ و دوستانش، با سردی به او نگاه کردند. هر کدامشان زخمی داشتند. یکی دستش شکسته بود،یکی پایش و جیسونگ بینی اش شکسته بود. -به خاطر خواهر عوضیت، ما اینطوری شدیم. شاید دستم به اون نرسه، اما تو هستی. توی احمق ضعیف، همیشه هستی. دوجین، از زیر باران که کل صورتش را خیس کرده بود، به آنها نگاه کرد. دستش را مشت کرد. زمان به سرعت می‌گذشت. دو‌ دل شده بود. بجنگد؟ یا تسلیم شود؟ کدام، زودتر تمام میشد؟ آرام مشتش را باز کرد. « چیزی نیست دوجین. زود تموم میشه... فقط بذار زودتر کارشون رو تموم کنن، تا بری... » سریعا به سمتشان دوید، گاردش را پایین آورد و جیسونگ با قدرت لگدی به شکمش زد. «چیزی نیست، تحمل کن. مثل همیشه کتک بخور، و اینطوری میتونی بری... » دوجین با درد ایستاد، دوباره به سمتشان دوید و ضربه ی دیگری به صورتش برخورد کرد. « تحمل کن دوجین... تحمل کن. چند دقیقه، فقط چند دقیقه... » با صورتی خیس از باران، و خونی که دور لباسش پخش شدن بود، در راهروی بیمارستان دوید. یک نفس کل راهرو را طی کرد. پرستاران با ترس کنار رفتند. دوجین به سرعت مقابل اتاق ایستاد. با نفس نفس در را باز کرد و وارد اتاق شد. با استرس به پرستاران نگاه کرد. « شاید این سرنوشت من بود. که همیشه دیر برسم، و نتونم تا آخرین لحظه، کنار عزیزانم باشم. » شوکه به مادرش خیره شد. پرستار آرام به او نگاه کرد. دوجین سعی کرد به سمت مادرش برود، اما پرستاران او را عقب نگه داشتند. با اینحال، دوجین تقلا کرد، سعی کرد به سمت مادرش برود. نمی‌دانست خیسی صورتش به خاطر اشک است یا باران. دستش را به جلو برد و با گریه مادرش را صدا زد. مانند دوران کودکی اش که وقتی می‌ترسید به سمت مادرش می‌دوید و دستش را می‌گرفت، به سمتش رفت. دست خونین و کبودش به دست سرد مادرش رسید و در آن گره خورد.