دوجین پوزخندی زد و زیر لب گفت: آسیب روحی؟
مادرش آرام ایستاد و به دوجین نگاه کرد. دوجین سرش را چرخاند.
- دوجین، من میتونم قلدر ها رو تشخیص بدم و میدونم کسی که زدیش، برای بقیه قلدری میکرده. چون تو هیچوقت، بی دلیل کسی رو نمیزنی. اما دوجین...
با نگرانی به جلو رفت و سر پسرش را چرخاند و گفت: این اولین بار نیست، مدرسه مدام به من زنگ میزنه و هر روز میگه که پسرم، با یکی درگیر شده. تا الان هم با پول و غرامت، نذاشتیم شکایت بکنن. اونا راضی شدن ایندفعه هم یه هفته تعلیق بشی اما اگه بازم ادامه داشته باشه...
آرام زخم کوچک روی صورت پسرش را لمس کرد.
- مدرسه تو رو به کمیته معرفی میکنه.
« پسر عزیز من، میدونم که چقدر دلت پاکه... و متاسفم... »
- برادرت دیگه نباید بهت، چیزی یاد بده.
دوجین حیران به مادرش نگاه کرد.
- هونگ جونگ هم مواخذه میشه، که بهت چنین چیزایی رو یاد داده، جنگیدن؟ کتک کاری؟ پسرای من نباید اینطوری باشن.
و با سردرد برگشت و به راهش ادامه داد. دوجین، همانطور سر جایش مانده بود. آرام دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت.
« مامان... به خاطر این نیست که من و جونگ، مثل پدرمون هستیم؟ اون هم حتما همینه... اونقدر بزرگ شدم که متوجه بشم.قرار های پنهانی هونگ جونگ، رفتار پدر، بادیگاردهاش، ماشین های مدل بالا، پول، خونه ی لوکس، کت و شلوار مشکی، یعنی چی... خیلی وقته که میدونم پدر
چیکارهست، و برادرم جانشین چه کسیه... و تو میترسی که نکنه من و برادر، تبدیل به پدرمون بشیم. اینطور نیست مامان؟ اما چیزی نیست مامان. من و جونگ، هیچوقت تبدیل به پدرمون نمیشیم، حتی اگه زخمی هم بشیم، سالم میمونیم و ازت محافظت میکنیم. »
دوجین هراسان در بیمارستان را باز کرد. با همان لباس مدرسه، در حالیکه شب شده بود، بی سر و سامان در راهرو دوید. یکی یکی به اتاق ها نگاه کرد، ناگهان ایستاد. با نفس نفس به انتهای راهرو نگاه کرد. اتاقی شیشه ای، و برادرش. گویا بدنش یخ زده بود، می لرزید. مادرش بی حرکت کنار اتاق ایستاده بود و به هونگ جونگ، نگاه میکرد.
دوجین آرام و سپس سراسیمه به جلو دوید. ناباورانه به اتاق نگاه کرد. پرستاران آرام دستگاه ها را از او جدا کردند، و ماسکش را برداشتند.
دوجین ناباورانه سرش را تکان داد.
- خانم جین.
دکتر با صدایی آرام ادامه داد: ضربه ی وارد شده به سر پسرتون خیلی شدید بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم.
مادرش هیچ واکنشی نداشت، و بیرمغ به دکتر نگاه میکرد.
افسر پلیس آرام جلو آمد و گفت: مثل اینکه پسرتون با گروهی از خلافکار درگیر شده بود، این یه درگیری دو طرفه بوده و ما باید پرونده تشکیل بدیم. پس لطفاً وقتی حالتون مساعد شد به اداره ی پلیس بیاید، برای توضیحات بیشتر...
پلیس و دکتر احترام گذاشتند و رفتند. مادرش، آرام برگشت و با چشمان محزونی به پسرش نگاه کرد. پرستار به آرامی ملحفه را گرفت و روی صورت جونگ گذاشت.
« برادرم، هونگ جونگ، کسی که تمام خاطراتی که از پدر و مادرمون به یاد داشت رو بهم گفت. بهم یاد داد چطور بجنگم، ازم مراقبت کرد، سعی کرد یه زندگی عادی داشته باشم، امشب... از دنیا رفت. توی یه درگیری با گروهی از خالفکارا، اون از دنیا رفت... »
آرام به تخت نگاه کرد. با غم، به گلدان مشکی روی میز خیره ماند... بغضش را خورد. هنوز یونیفرم مدرسه را بر تن داشت.
-دوجین.
دست بیحال مادرش را گرفت و گفت: مامان...خوبی؟
مادرش، آرام سرش را تکان داد. به آرامی به پسرش خیره شد. مشخص بود امروز هم با کسی درگیر شده و همکلاسیاش را زده.صورتش کبود شده بود.
اشک به آرامی در چشمش جمع شد و چکید. دست پسرش را فشرد و لرزیده گفت: دوجین، ازت خواهش میکنم... لطفا، لطفًا هیچوقت مبارزه نکن. هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده...
دوجین، با نگاه غمگینی به مادرش نگاه کرد. گویا مادرش با تمام وجودش داشت از او التماس میکرد.
- دوجین پسرم...
نشست و پسرش را محکم در آغوش کشید. با بغض گفت: تو خیلی شبیه جوانی های پدرتی... من نمیخوام تنها پسری که برام مونده رو...
دوجین چشمانش را فشرد.
- نمیخوام تو رو هم از دست بدم. بهم قول میدی؟
دوجین، آرام نفس کشید، و گفت: بهت قول میدم مامان... دیگه هیچوقت، مبارزه نکنم، دیگه هیچوقت با کسی درگیر نشم.
- پسرم.
و با گریه او را در آغوشش نوازش کرد.
« مامان، من بهت قول دادم، و قولم رو نمیشکنم. دیگه از مشت هام استفاده نمیکنم، و دیگه توجه بابا رو جلب نمیکنم. هیچوقت قولم رو فراموش نمیکنم. »
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب میدید.
آرام سرش را بلند کرد و به فرد مقابلش نگاه کرد. ناگهان چشمانش درشت شد، گویا روی بدنش آب یخ ریختند. دستش را مشت کرد و کم کم خون در بدنش به جوش آمد.
محکم گام برداشت و گفت: تو... هونگ ایل!!!
محکم به جلو رفت و به سمتش حمله کرد. محافظان پدرش به سختی جلوی او را گرفتند و نگذاشتند کاری بکند. اما دوجین سرسختانه حرکت میکرد. با چشمانی خشمگین به پدرش چشم دوخت، و بلند فریاد زد: حق نداری بیای اینجا!!! تو باعث شدی جونگ بمیره!! تو یه هیولایی!!
و با تمام وجودش فریاد زد، طوری که حنجرهاش در شرف آسیب بود.
پدرش، آرام به پسرش نگاه کرد. خیلی آرام و بی صدا بود. دسته گل تسلیت در دستش را آرام پایین گرفت. دوجین، پسری که از بچگی او را کمتر از سایر فرزندانش میدید، پسر کنجکاوی که همیشه بی صدا بود، حالا مقابلش اینگونه خشمگین بود و فریاد میزد. گویا میخواست همین لحظه پدرش را بزند. به شدت تقلا میکرد و کنار نمیرفت. کل سالن پر از فریاد های او شده بود.
به همسرش نگاه کرد که شتابزده از اتاق خارج شد. با استرس، و چهره ای بیحال به جلو دوید و جلوی دوجین را گرفت. اما دوجین هنوز هم فریاد میزد و مستقیما به او نگاه میکرد. او را مقصر اصلی مرگ برادرش میدانست. به خاطر او بود که جونگ، نتوانست یک زندگی عادی داشته
باشد.
مادرش او را گرفت و به عقب برد و سعی کرد کنترل کند. به سختی صورتش را گرفت و به سمت خودش چرخاند. به او نگاه کرد و گفت: دوجین... آروم باش، نفس عمیق بکش... آروم باش.
دوجین که می.لرزید، به مادرش نگاه کرد. با بغض به او نگاه کرد.
-مامان، اون باعث شد جونگ بمیره... اون هیولا...
-ششش، آروم پسرم. چیزی نیست، آروم باش. همه چی درست میشه. باشه؟
دوجین آرام سرش را پایین انداخت و شانه هایش لرزیدند. آرام اشک هایش روی زمین چکید.
« ...هونگ ایل، هیچوقت نمیبخشمت. »
به مادرش نگاه کرد، بی روح روی زمین نشسته بود و به عکس جونگ نگاه میکرد. مهمانان یکی یکی احترام میگذاشتند و می رفتند. افراد زیادی به مراسم تشییع او آمده بودند؛ دوستان، همکاران و محافظان جونگ، همه بودند. دوجین آرام به آنها احترام گذاشت و تشکر کرد. بی صدا ایستاده بود. به سمت مادرش رفت و کنارش نشست. اصلا حالش خوب نبود.
-مامان...
آرام دست مادرش را گرفت و فشرد.
مادرش پلک زد و دست پسرش را گرفت.
محافظ جونگ، به مهمانان احترام گذاشت و گفت: ارباب.
دوجین و مادرش برگشتند و به آنها نگاه کردند. مادرش، آرام و به کمک دوجین ایستاد و دوجین، با نگاه سردی به آنها چشم دوخت.
« هان بورا، زن دوم بابام. و دو تا پسرش، هونگ دوون و سویون؛ و دختر کوچیکش، هونگ سوری... »
پشت پدرش ایستاده بودند، آرام به جلو رفتند و به یادبود جونگ، ادای احترام کردند. دست مادرش، در دست دوجین می لرزید. دوجین، به دو برادر نگاه کرد. ۲۲ ساله بودند، پر از غرور و تکبر. حتما در دلشان خوشحال بودند که بالاخره جونگ به کنار رفته، و حالا میتوانند جانشین پدرشان میشوند.
پدرش در اتاق ماند و بقیه به بیرون اتاق رفتند و نشستند. دوجین نیز به بیرون رفت.
آرام احترام گذاشت و گفت: ممنونم که اومدید.
صدای پوزخندی شنید. آرام سرش را بلند کرد و به هونگ دوون نگاه کرد. دوون با پوزخند گفت: داری سعی میکنی آبروی ریختهت رو جمع کنی؟
-چی؟
دوون آرام جلو رفت و به چشمان او نگاه کرد. با سردی گفت: چطور به خودت جرئت دادی توی بیمارستان سر پدر داد بزنی؟ نکنه یادت رفته پدر چه کسیه؟ و داشتی آبروی خاندان مارو میبردی...
دوجین آرام دستش را مشت کرد. با پوزخند به او نگاه کرد و گفت: میخوای برام تعیین تکلیف کنی؟
-چرا؟ نکنه فکر میکنی برادرت هنوز هست تا از زندگی بیارزشت محافظت کنه؟
دوجین مشتش را فشرد. چیزی نمانده بود که به او حملهور شود. نگاهی به بدنش انداخت. میتوانست با یک حرکت غافلگیر کننده، او را به زمین بزند. چشمانش قرمز شده بودند، و نفسش از خشم تند شده بود.
دوون جدی به او نگاه کرد. چشمانش دنبال دعوا بود. درست مانند دوجین...
« فقط به خاطر قولی که دادم، از بی احترامی اون آشغال گذشتم... »
و مشت کبودش را شل کرد و به سمت اتاق رفت.
« زمان به سرعت گذشت. بدون اینکه متوجه بشم، اونقدر غرق درس خوندن شدم که زمان رو از دست دادم... شب ها و روز ها، ساعتها پشت میز نشستم و درس خوندم. تا برای مادر و برادرم، پر از افتخار باشم. میخواستم هونگ جونگ، به من افتخار بکنه... »
همانطور که نکات دفترچه را میخواند در حیاط مدرسه راه رفت. ناگهان صدایی شنید. در حیاط پشتی، چند بچه را دید که یکی را کتک می.زدند. آرام به پسر که زیر کتک گرفته شده بود نگاه کرد. دستش را مشت کرد.
« هرگز مبارزه نکن، هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده... »
.با نگاه سردی، رویش را برگرداند و برگشت
« زمان امتحانات رسید. به عنوان سال سومی راهنمایی، تمام تلاشم رو کردم و درس خوندم. »
معلم خصوصی دوجین، با لبخند به مادر دوجین نگاه کرد و گفت: دوجین خیلی پیشرفت کرده. نمراتش بالا اومدن و مطمئنا با این نمرات میتونه توی آزمون ورودی دبیرستان هاریم قبول بشه.
مادرش با خوشحالی لبخند زد و گفت: اینطوره؟
-البته! دوجین خیلی سخت تلاش میکنه!
دوجین آرام پشت در اتاقش ایستاده بود. با شنیدن صدای مادرش، لبخند زد. خوشحال بود که مادرش خوشحال و راضی است.
« بیماری مادرم بدتر شده بود، خیلی روز ها توی تخت بود. اون همیشه خواب بود، وقتی بیدار میشد و منو میدید خیلی خوشحال میشد. اما میدونستم، مرگ برادرم اونو در هم شکسته... خیلی بدتر از زمانیکه حقیقت رو در مورد پدرم فهمید... »
دوجین آرام وارد خانه شد. همه جا ساکت و تاریک بود، نور غروب خورشید، از پنجره ی بلند و پرده ی قهوه ای رنگ گذشت و کل خانه را روشن کرد. دوجین آرام در اتاق مادرش را باز کرد. مادرش خواب بود، قرص هایش را خورده بود.
آرام به آشپزخانه رفت، بستهی نودلی که خریده بود را در آب جوش انداخت، سبزیجات را ریز کرد، میز را چید؛ و نودل گرم و گوشت و سبزیجات را روی میز گذاشت.
-دوجین.
آنقدر مشغول آشپزی بود که متوجه حضور مادرش نشده بود. مادرش، با چهره ای رنگ پریده اما با لبخند، به جلو رفت و گفت: فکر کنم اونقدر بزرگ شدی که بتونی ازدواج کنی.
دوجین خندید و سرش را تکان داد.
-من قراره تا آخرین روز پیشت بمونم!
-یعنی قرار نیست عروسم رو ببینم؟!
-مامان!
.هر دو با خنده روی صندلی نشستند. مادرش، آرام قاشق را گرفت و به دوجین نگاه کرد. با چشمان مهربانی گفت: ممنونم دوجین.
دوجین آرام دست مادرش را گرفت و با لبخند گفت: همیشه کنارت میمونم، مامان.
« و بالاخره، وارد دبیرستان هاریم شدم. تا امروز، که دو سال از مرگ جونگ گذشت...
۲:
آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد.
« من خوبم. درس میخونم، و رتبه ی یک کلاسمونم. شاید برای همین، جیسونگ از این فراتر نمیره... »
و وارد کلاس شد. جیسونگ بی حوصله روی صندلی لم داده بود و با دوستانش بازی میکرد.
« این یه قانونه، اگه پولدار نباشی، قربانی میشی و برات قلدری میکنن. برای همین برام قلدری میکنن... چون هیچکس نمیدونه، پدر من کیه و کجا زندگی میکنم... »
پس از پایان کلاس، دانش آموزان از مدرسه خارج شدند. دوجین از میان جمعیت گذشت و نکات دفترچه را مرور کرد. با دیدن ماشین مزدای مشکی، بیحوصله مسیرش را منحرف کرد و از مسیر دیگری رفت.
-آقای دوجین.
کلافه ایستاد. مرد کت و شلواری، شیشه ی مشکی ماشین را پایین کشید و گفت: ارباب میخوان شما رو ببینن.
-برو پی کارت.
-بذارید برسونیمتون!
حرکت کرد. ماشین جلوتر رفت و مرد گفت: پس لطفاً...
-گفتم برو پی کارت!
و سریعا دوید و از کوچه ی باریکی عبور کرد.
مرد، کلافه به کوچه نگاه کرد، به راننده گفت: اون پسر اصلا حرف گوش نمیده... هر بار که میایم، فرار میکنه و به حرفمون محل نمیده. نه پدرش رو میبینه، و نه میذاره راننده ی قدیمیشون اونو برسونه...
و خسته سرش را فشرد.
-بریم، فردا بازم میایم.
« مامان... حالش خیلی بدتر شد، بیماری جدیدش عود کرد و مجبور شدیم بیمارستان بستریش کنیم. چهرهش خیلی رنگ پریده بود. کاری از دست من بر نمیاد، به جز صبر کردن. فقط میتونم درس بخونم، کاری که توش مهارت دارم... »
آرام پلک زد. آنقدر غرق فکر شده بود که فراموش کرده بود مطالب تخته را یادداشت کند. چشم هایش را مالید.
خانم معلم گفت: خب بچه ها... همونطور که میدونید، امروز جلسه ی اولیا مربیان هست. شما ها میتونین زودتر برید خونه. موفق باشین!!!
معلم از کلاس خارج شد و بچه ها با خوشحالی از جایشان بلند شدند تا بروند. دوجین آرام کتابش را جمع کرد. کسی نبود که برای جلسه بیاید.
همانند جلسات پیشین، با اینکه معلم بارها از دوجین خواسته بود تا خانواده ای، به جز مادر مریضش، بیاید اما دوجین کسی را معرفی نمیکرد.
آرام کیفش را روی دوشش گذاشت.
-هی احمق!
جیسونگ با خنده ضربه ای به پشت سر دوجین زد. با خنده گفت: ناراحتی امروزم مامان و بابات نمیان؟ نکنه چون کار پاره وقت دارن نمیرسن؟!
و همراه با دوستانش، با خنده از کلاس خارج شد.
دوجین در سکوت کلاس، آرام مشتش را گره کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خدایا... گاهی دلم میخواد قولم رو بشکنم و اونقدر بزنمش تا... نه!
سرش را تکان داد و ادامه داد: خودتو کنترل کن دوجین!
و با عزم راسخ، دسته ی کیفش را گرفت و از کلاس خارج شد. اما تصور نمیکرد، عزم و اراده اش آنقدر سریع از هم بپاشد.
« بازم... تقصیر پدرم بود که به اینجا رسیدم... »
آرام ایستاد. با چشمانی خیره به پدرش نگاه کرد. خانم معلم با لبخند به پدر دوجین احترام گذاشت و گفت: خیلی خوشحالم که تشریف آوردین.
پدرش، با کت و شلواری مشکی، موهایی صاف، چهره ای گرم و لبخند زنان مقابل معلم ایستاده بود. لبخندی که هیچوقت نثار خانواده ی دوجین نکرد. بی نقص، همانند هر پدری دیگر ظاهر شده بود.
دوجین آرام از راهرو گذشت و از پله ها پایین آمد. وارد حیاط مدرسه شد، معلم ورزش که مشغول تمرین با دانش آموزان بود، آرام ایستاد. از دور نگاهی به پدر دوجین انداخت. کمی گردنش را کج کرد و با خودش گفت: حس میکنم، یه جا دیدمش...
« اون هرگز، نمیتونه به عنوان پدر من اینجا بیاد. اون پدر من نیست... »
-هی...
قبل از اینکه راننده در ماشین را برای پدرش باز کند، پدرش ایستاد. برگشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با خشم، اما آرام گفت: مثل یه خانواده ی عادی برخورد نکن، خانواده ی من، جونگ و مادرم هست. تو هیچ جایی نداری.
پدرش، بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد. سپس به راننده اشاره کرد، راننده در پورشه را باز کرد و پدرش سوار شد.
دوجین با سردی، به ماشین که در حال رفتن بود نگاه کرد. آرام نفس کشید و به سمت خانه راه افتاد. در همین حین، جیسونگ و دوستانش نظاره گر بودند. جیسونگ، با پوزخند حسادت آمیزی به دوجین نگاه کرد و گفت: اون عوضی... یه خرپوله. اما تظاهر میکرد گداست؟
دستش را مشت کرد و با خنده گفت: حتما هست. دیدین بچه ها؟ پدرش بهش اهمیت نداد، حتی سوار ماشینش نکرد و رفت. انگار بچه ی طرد شده ی خانوادهست! نه بهش پول میدن، و نه میان دنبالش! حتی توی جلسه هم شرکت نمیکنن!
با طمع موهایش را بالا داد، پکی به سیگارش زد و گفت: دوجین، سوژه ی جدید ماست...
و دوستانش با خنده تأیید کردند.
« هونگ ایل... پدر من، باعث شد زندگی آرومی که داشتم به پایان برسه. »
ناگهان به دیوار کوبیده شد. با سرفه، به آنها نگاه کرد. گوشه ی لبش پاره شده بود و زخم کوچکی روی گونه اش ایجاد شده بود.
جیسونگ با قدرت یقه ی او را گرفت و گفت: باید برامون پول بیاری بچه. فهمیدی؟ وگرنه اونقدر میزنیمت تا بمیری!
دوجین، بیحال به او نگاه کرد. دوستانش دورش را گرفته بودند، و در حیاط پشتی او را محاصره کرده بودند.
« این، شروع جدیدی از زندگی من بود. کسی که همیشه قلدر ها رو مجازات میکرد، حالا توسط قلدر ها، مجازات میشد... »
آرام در را بست. کتفش درد میکرد و نمیتوانست به خوبی دستش را تکان دهد. کل خانه ساکت بود، گویا مادرش خوابیده بود. از قصد دیر به خانه برگشت تا مادرش متوجه نشود. دیگر شب شده بود و پس از اینکه آقای کیم، معلم ورزش، به او کمک کرد تا زخم هایش را پانسمان کند، به خانه برگشت. بدون اینکه کسی از عوامل مدرسه متوجه شود. در دلش به خودش خندید.
« اون احمقا، فکر میکنن پولدارم، اما چون خانوادهم بهم محل نمیدن، طرد شده ام. پس میتونن راحت منو کتک بزنن و اعضای خانوادهم هم براشون هم نیست. اینطوریه نه؟! اون احمقا... »
با گرسنگی برق آشپزخانه را روشن کرد. ناگهان چشمش به مادرش خورد. مادرش، با نگرانی از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا انقدر دیر اومدی دوجین!
آرام به صورت دوجین نگاه کرد. ناگهان جلو رفت، با استرس صورت پسرش را نگاه کرد و گفت: چی شده؟ با کسی درگیر شدی؟ حالت خوبه؟
با اضطراب پشت سرش، دست هایش و صورتش را دید. سرفه کرد و بیحال لبه ی صندلی را گرفت.
-مامان.
-دوجین...
دوجین با لبخند دست مادرش را گرفت و گفت: چیزی نیست! من خوبم. توی بازی اینطوری شدم. نگاه کن! کاملا سالمم.
و با وجود درد کتفش، دستش را بالا برد و تکان داد. خندید و گفت: هیچی نیست مامان!
-دوجین.
مادرش با بغض، آرام صورت پسرش را گرفت. موهایش را نوازش کرد و گفت: چند وقت شده که اینطوری میای خونه؟ شبا دیر میای، صورتت زخمیه، همش بهم میگی موقع ورزش اینطوری شدی. انتظار داری باور کنم؟ باور کنم پسرم، به خاطر ورزش اینطوری شده؟!
-دوجین، آرام به چشمان مادرش نگاه کرد. سپس لبخند زد و گفت: چیزی که ازش میترسی، هیچوقت اتفاق نمیوفته. بهت قول میدم مامان.
و با گرسنگی به میز نگاه کرد. با خوشحالی گفت: خدایا! نمیدونی چقدر گرسنه بودم!!ممنون که غذا درست کردی!
و پس از شستن دست هایش، روی صندلی نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. مادرش به او نگاه کرد. با ناراحتی، دستش را گره کرد. پسرش با گرسنگی غذا میخورد، گویا تمام روز گرسنه مانده، زخم هایش با پانسمان پوشیده شده، و چند هفته هست که همین اوضاع را دارد. درد هایش را پشت لبخندش پنهان میکند. درست مانند برادرش، هونگ جونگ
« اینطور بود، که روز ها پشت هم گذشت... و زمستون رسید... »
-محکم نگهش دارین. یک، دو، خورد به هدف!
و محکم به صورت دوجین مشتی زد. بقیه با خنده تشویقش کردند.
-جیسونگ، صد امتیاز!
دو دستش را محکم گرفتند و او را زانو زده نگه داشتند. حتی پس از مدرسه هم او را رها نمیکردند.
-یه بار دیگه!!!
-اوه آره! صد امتیاز!
-هی بذار منم بزنم! یک، دو، سه!!
-هی...
دوجین، بی حال پلک زد.
-تو کدوم خری هستی؟
دختری ۱۵ ساله که لباس گرمکن صورتی داشت، موهایش را دم اسبی بسته بود. با چشمان خشمگینی به آنها نگاه کرد و گفت:هونگ سوری. خواهر دوجین...
با سرعت به جلو دوید. پایش را روی دیوار گذاشت، محکم پرید و مشتی به صورت جیسونگ زد. جیسونگ، با درد بینی اش را گرفت و سیگار از دستش افتاد. با داد گفت:اون عوضی!!! بگیریدش!!
سوری سریعا به سمتشان حمله ور شد. ماهرانه کوله پشتیاش را دور دستش گرفت و به سمتشان پرت کرد. پایش را چرخاند و لگدی به سینهی یکی از آنها زد. مشتش را گره و به صورت دو نفرشان زد. قبل از اینکه یکی از آنها مویش را بگیرد، برگشت و با زانو به پای او کوباند، پسر افتاد. سپس محکم با سر به صورتش زد.
با نفس نفس و خشم ایستاد. بلند گفت:جرئت دارین بیاین جلو آشغالا!!
پسر ها با درد و ترس، لنگ لنگان دویدند تا فرار کنند. جیسونگ با خون دماغ، سریعا کیفش را گرفت و دوید و از کوچه فرار کرد.
-دوجین.
با نگرانی به سمتش رفت. دوجین با درد به دیوار تکیه داد. آرام از جایش بلند شد، سوری بازویش را گرفت. ناگهان دوجین دستش را کشید. به او نگاه کرد و گفت: برو.
-چی میگی؟ یکی از دنده هات آسیب دیده باید بری بیمارستان.
-گفتم گورتو گم کن!
با خشم یقه ی سوری را گرفت.به چشمانش نگاه کرد، سوری با حیرت به او نگاه کرد و چیزی نگفت.
-وانمود نکن خانواده ایم، توی زندگی من دخالت نکن.
یقه ی او را رها کرد، کیفش را گرفت و با درد نفس کشید. دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و به راه افتاد. سوری، با نگرانی به او نگاه کرد و زمزمه کرد: اون احمق کله شق. مشکلش چیه که از بقیه کمک نمیگیره...
آرام ایستاد، به دنبال دوجین نرفت. مشخص بود دوجین آنقدر عصبانی است که اصلا نمیخواهد سوری را ببیند. حضور سوری فقط او را عصبیتر میکرد. همین که مطمئن شد حالش پایدار است، کافی بود.
« سوری، خواهر ناتنی من. اون، دختر خوبیه. برخلاف بقیه ی اعضای خانوادهش، نوع نگاهش متفاوته. روز خاکسپاری برادرم، به ما کمک کرد تا مقدمات تشریفات رو انجام بدیم. به مادرم کمک کرد. اون هم، مثل برادراش، تحت تعلیم پدرم آموزش دید. همیشه کنجکاو بودم بدونم، بین من و اون، کی قوی تره... با اینحال، اون دخترِ هونگ ایل و هان بوراست. دو نفری که بیشتر از هر کسی ازشون متنفرم... مهم نیست چی بشه، هیچوقت اونا رو به خاطر آسیبی که به مادرم زدن، نمیبخشم. هیچوقت... »
آرام در راهروی مدرسه ایستاد. گویا زمان برایش متوقف شده بود.سرعت قطرات بارانی که روی پنجره مینشستند، کند شد. بچه ها آرام دویدند. صدای تیک تاک ساعت آهسته شد. تلفنی که روی گوشش بود، آرام سست شد.
-حال مادرت خوب نیست دوجین. سعی کن هر چه زودتر برسی.
ناگهان زمان به سرعت گذشت. دوجین بدون توجه به تلفن که روی زمین افتاد، از میان جمعیت دانش آموزان عبور کرد. بدون توجه به اعتراض معاون، از کنارش گذشت. دوید و وارد حیاط شد. باران شدید، کل لباسش را به یکباره خیس کرد. از ورودی مدرسه خارج شد.
-هی...
با نفس نفس ایستاد. همین کم مانده بود. جیسونگ و دوستانش، با سردی به او نگاه کردند. هر کدامشان زخمی داشتند. یکی دستش شکسته بود،یکی پایش و جیسونگ بینی اش شکسته بود.
-به خاطر خواهر عوضیت، ما اینطوری شدیم. شاید دستم به اون نرسه، اما تو هستی. توی احمق ضعیف، همیشه هستی.
دوجین، از زیر باران که کل صورتش را خیس کرده بود، به آنها نگاه کرد. دستش را مشت کرد. زمان به سرعت میگذشت. دو دل شده بود. بجنگد؟ یا تسلیم شود؟ کدام، زودتر تمام میشد؟
آرام مشتش را باز کرد.
« چیزی نیست دوجین. زود تموم میشه... فقط بذار زودتر کارشون رو تموم کنن، تا بری... »
سریعا به سمتشان دوید، گاردش را پایین آورد و جیسونگ با قدرت لگدی به شکمش زد.
«چیزی نیست، تحمل کن. مثل همیشه کتک بخور، و اینطوری میتونی بری... »
دوجین با درد ایستاد، دوباره به سمتشان دوید و ضربه ی دیگری به صورتش برخورد کرد.
« تحمل کن دوجین... تحمل کن. چند دقیقه، فقط چند دقیقه... »
با صورتی خیس از باران، و خونی که دور لباسش پخش شدن بود، در راهروی بیمارستان دوید. یک نفس کل راهرو را طی کرد. پرستاران با ترس کنار رفتند. دوجین به سرعت مقابل اتاق ایستاد. با نفس نفس در را باز کرد و وارد اتاق شد. با استرس به پرستاران نگاه کرد.
« شاید این سرنوشت من بود. که همیشه دیر برسم، و نتونم تا آخرین لحظه، کنار عزیزانم باشم. »
شوکه به مادرش خیره شد. پرستار آرام به او نگاه کرد. دوجین سعی کرد به سمت مادرش برود، اما پرستاران او را عقب نگه داشتند. با اینحال، دوجین تقلا کرد، سعی کرد به سمت مادرش برود. نمیدانست خیسی صورتش به خاطر اشک است یا باران. دستش را به جلو برد و با گریه مادرش را صدا زد. مانند دوران کودکی اش که وقتی میترسید به سمت مادرش میدوید و دستش را میگرفت، به سمتش رفت. دست خونین و کبودش به دست سرد مادرش رسید و در آن گره خورد.
پرستاران نمیتوانستند جلویش را بگیرند، دوجین با تمام توان دست مادرش را نگه داشته بود و گریه میکرد.
« هونگ دوجین... تو خیلی بدبختی... »
۳:
بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکیاش را پوشیده بود.
غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود.
بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود.
پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد.
غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی میرفت. صدای نم نم باران شنیده میشد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی را در لیوان ریخت.
دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه میتونستم، زمان رو به عقب بر میگردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمیکردم.
-انقدر از من متنفری؟
پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد.
دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه میتونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمیکردم.
« بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانهای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... »
-حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده...
آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرماش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم میبارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج میشد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا...
-بیا خوشگله.
آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت میکردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه میکرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره میکرد.
« متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... »
جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت میبارید.
دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد.
درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که میبارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد.
دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند.
دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین میانداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست.
پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید.
دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت میبارید و خونی که از سرشان روانه میشد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند.
دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد.
-هونگ دوجین!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... میدانست راهروی مدرسه ی خودش است.
« اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ »
ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریعتر فرار کرد.
دوجین به او نگاه کرد.
-هی وایسا بچه!
معاون با فریاد به سمتش دوید.
-هونگ ایل! وایسا!
دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش میدوید و از پله ها پایین میرفت نگاه کرد.
با تردید، آرام زیر لب گفت: هونگ ایل؟
۴:
با گیجی، در میان سر و صدای دانش آموزان، به ساعتش نگاه کرد؛ ساعتش کار میکرد. اصلا درک نمیکرد چه اتفاقی رخ داده است.
با عجله از میان جمعیت عبور کرد و به بیرون دوید. با نفس نفس ایستاد و به اطراف نگاه انداخت. گیج و سرگردان از خیابان ها گذر کرد. کوچه ها کاملا متفاوت بود؛ و دستفروش ها همه جا حضور داشتند. تابلوی رستوران ها نئونی بود و مردم با لباس ها و مدل موهای قدیمی در حال گذر بودند.
با گیجی تلفنش را از جیبش بیرون آورد. متعجب به تلفن نگاه کرد. تلفن کهنه ی مشکی رنگ نوکیا، با برچسب پشتش: « هونگ دوجین »
گویا سرش گیج میرفت، حالت تهوع داشت و هوای شرجی باعث شده بود عرق کند. ماشین ها در سر و صدا عبور میکردند. به ماشین ها نگاه کرد، ماشین های کلاسیک، مردمان با لباس های کلاسیک و خاص... گویا در یک فیلم قدیمی حضور داشت. همه چیز، متفاوت بود. تمام شهر را میشناخت، میدانست هر مکان کجاست، کوچه ها همان کوچه ها بود، اما خانه ها، مردمانش، حس و حال متفاوتی داشت.
-دارم خواب میبینم؟
با سردرد، کل مسیر را برگشت و به مدرسه رسید. گیج و منگ به مدرسه نگاه کرد.
-مطمئنم، اینجا مدرسه ی منه.
تابلوی مدرسه را خواند.
« دبیرستان پسرانه ی هاریم »
-اما انگار، نوستالژی و قدیمیه. دبیرستان هاریم، مختلط بود اما...
آرام به ساختمان کنار دبیرستان نگاه کرد.
« دبیرستان دخترانه ی هاریم »
-اما اینجا... یادمه ساختمون کنار مدرسه، کتابخونه بود. ولی این...
دختران دبیرستانی، در حیاط مدرسه حرف میزدند و میخندیدند. یونیفرم های متفاوتی داشتند. ناگهان دوجین به یاد نکته ای افتاد.
«یونیفرمم... »
کت و شلوار دبیرستان هاریم، چیزی که بر تن داشت، آبی روشن بود. اما این یونیفرم، مشکی بود. به تگ اسمش نگاه کرد.
« هونگ دوجین »
گیج و کلافه شده بود. گویا دنیا دور سرش میچرخید. دوباره وارد مدرسه شد و در حیاطش ایستاد. با دقت به مدرسهاش نگاه کرد
« این مدرسه، دقیقا مدرسه ی خودمه ولی... متفاوته، خیلی شلوغ تره، منظم نیست و این بچه ها... خیلی شر و پررو و ... »
ناگهان پنجره ی طبقه ی اول شکست و دو دانش آموز روی زمین افتادند. هر دو با لباسی خاکی و صورتی خونین با یکدیگر درگیر شدند. دانش آموزان به بیرون دویدند و آنها را تشویق کردند. از میان جمعیت، به آن دو نفر که یکدیگر را میزدند نگاه کرد. یکی از آنها، همان پسری بود که در راهرو دیده بود، با خنده و قدرت فرد مقابلش را کتک میزد و برایش مهم نبود کتک میخورد. با دقت بیشتری به او نگاه کرد. چهرهاش آشنا بود. گویا او را جایی دیده بود...
-هونگ ایل!!!
معاون با خشمی آتشین همراه چوب به سمتشان دوید و دانش آموزان سریعا متفرق شدند. معاون با سر و صدا گوش هر دویشان را گرفت و با فحش آنها را داخل سالن کشید.
دوجین به تابلوی اعلانات داخل سالن نگاه کرد، ساعت و تاریخ امروز ثبت شده بود. با تردید به ساعتش نگاه کرد. ساعت تازه هشت شده بود، دقیقا همان زمانی که با جیسونگ درگیر شده بود.
« زمان که همونه... »
احساس میکرد همین حالا قرار است استفراغ کند.
-خدایا...
با عرق و فس فس، آرام انگشتان دستش را بالا گرفت و شمرد.
-بابا، سال ۱۹۷۸ به دنیا اومد.
و با گیجی سرش را تکان داد.
-اگه همسن من باشه، میشه ۱۷ ساله. یعنی سال ۱۹۹۵.
و با استرس به تابلو خیره شد. درنگی کرد. آرام تاریخ امروز را خواند: ۱۸ مارس ،۱۹۹۵ ساعت ۰۸:۰۵ دقیقه.
به سختی نفس کشید. کلافه کراواتش را از گردنش کشید و به جلو رفت. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و با صورتی رنگ پریده و خیس از عرق، روی زمین افتاد و بیهوش شد.
خانم معلم که از همان اول صبح خسته بود، بی حوصله در دلش گفت: کاش میتونستم از دست این پسرا فرار کنم.
و با لبخند از کنار دانش آموزان گذشت، دفتر اسامی را در دستش گرفت و از کنار سالن گام برداشت. ناگهان چشمش به دوجین افتاد.
-هونگ دوجین؟!
و با ترس، دفتر ها را رها کرد و از پله ها پایین دوید. با استرس به او نگاه کرد و او را گرفت.
-هونگ دوجین! صدامو میشنوی؟
دوجین، تب بالایی داشت و بدنش میلرزید.
-کمک کنین! یه دانش آموز بیهوش شده!!
به سرعت تلفنش را گرفت و با اورژانس تماس گرفت.
معاون و سایر معلمان با نگرانی به سمت دوجین رفتند و بهیار مدرسه تا رسیدن اورژانس او را معاینه کرد.
در این میان، چند پسر که بیشتر از ظاهر یک دانش آموز، به خلافکاران شباهت داشتند، با سیگاری بر لب، در حیاط پشتی به دوجین نگاه میکردند. یکی از آنها گویا رئیسشان بود، موهایی مشکی داشت و تتوی گلبرگ و ببر روی گردنش نقش بسته بود. آرام سیگارش را عقب برد و با پوزخند معناداری از دور به دوجین نگاه کرد و دود سیگارش را در موازات دوجین که پرستاران او را داخل آمبولانس گذاشتند، گرفت و فوت کرد.
۵:
« انگار سبک شده بودم. حالت تهوعی که داشتم دیگه برطرف شده بود. میتونستم بوی الکل و دارو رو حس کنم؛ میتونم صدای پرستار ها رو بشنوم. »
با خستگی، آرام چشمانش را باز کرد. گلویش میسوخت. به اطرافش نگاهی انداخت. در اورژانس بستری شده بود. قطرات سرم به آرامی میچکیدند و پرده ای سفید او را از تخت کنارش جدا کرده بود.
« چند وقت شده که، اینطوری نخوابیده بودم؟ انقدر آروم و بدون استرس... »
و آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دلش میخواست باز هم بخوابد. دستش را که به سرم وصل بود روی سرش گذاشت تا نور مهتابی اذیتش نکند و با خرسندی چشمانش را بست.
-دکتر...
-شما معلم هونگ دوجین هستین درسته؟
معلم با نگرانی تأیید کرد.
آرام به صدای آقای دکتر و زنی که گویا معلمش بود، گوش داد. آنها پشت پرده ایستاده بودند و حرف میزدند.
دکتر در میان توضیحاتش گفت: دانش آموزتون، دچار مسمومیت دارویی شده.
معلم سکوت کرد.
خوشبختانه زود رسید و معدهش رو شستشو دادیم. این هم، قرص هایی بود که پرستار توی جیبش پیدا کرد.
معلم، آرام جعبه ی قرص را گرفت. با چشمانی غمگین به جعبه نگاه کرد. دوجین، آرام و کنجکاو چشمانش را نیمه باز کرد و سرش را چرخاند.
« مسمومیت دارویی؟ »
دکتر ادامه داد: بهتره مراقبش باشین، اون قرص زیادی خورده و مشخصه که قصدش، خودکشی بوده.
دوجین در فکر فرو رفت. آرام به سایه ی معلمش نگاه کرد. میتوانست شانه های خمیده معلمش را ببیند، که از ناراحتی افتاده بودند.
معلم آرام پرده را کشید و به دوجین نگاه کرد. دوجین با تعجب به او نگاه کرد.
« نمیدونستم دارم خواب میبینم یا نه... درست مثل یه خواب، غیرواقعی بود. ولی به اندازه ی حقیقت، واضح بود. »
آرام و پشت سر معلمش راه میرفت. دیگر شب شده بود، و پس از خریدن بسته ای دارو، به مقصدی نامعلوم حرکت میکردند. با کنجکاوی به
اطرافش نگاه میکرد. با چهره ای مطلوب به اطراف نگاه کرد و در دلش گفت: « دقیقا همونطوریه که انتظار میرفت. دهه ی مورد علاقهم... مغازه های قدیمی، بوی غذای خیابونی، تابلو های نئونی، درست مثل فیلما... »
-دوجین.
آرام به معلم نگاه کرد. معلم، برگشت و با چهره ای پر از عذاب وجدان به او نگاه کرد. کوله پشتی دوجین را به او داد و با صدای گرمی گفت: متاسفم دوجین، که نتونستم کمکت بکنم.
دوجین گیج و منگ به او نگاه کرد.
-برگرد خونه، خانوادهت منتظرته. غذای گرم بخور و داروهات رو سر وقت مصرف کن.
و با لبخند ادامه داد: فردا میبینمت!
دوجین، احترام گذاشت و گفت: بله خانم معلم. نگران نباشید.
و آرام کوله اش را در پشتش انداخت، با لبخند اطمینان بخشی گفت: زود میرسم خونه.
از کنار معلم گذشت و از او خداحافظی کرد.
همین که از کوچه ها گذشت و دورتر شد، ایستاد. لبخندش خشک شد.
-من نمیدونم کجا برم. اصلا جایی رو نمیشناسم!!
و با چهره ای ناراضی موهایش را به هم ریخت و گفت: پشیمون شدم. اینجا اصلا خوب نیست.
چشمش به نیمکتی خورد که کمی از رامن فروش خیابانی فاصله داشت. قبل از اینکه کسی آن را اشغال کند، به سمت نیمکت رفت و نشست.
پشت سرش پارک سرسبزی بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
« مردم همه بیرونن؟ حیرت انگیزه. »