۳:
بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکیاش را پوشیده بود.
غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود.
بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود.
پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد.
غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی میرفت. صدای نم نم باران شنیده میشد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی را در لیوان ریخت.
دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه میتونستم، زمان رو به عقب بر میگردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمیکردم.
-انقدر از من متنفری؟
پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد.
دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه میتونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمیکردم.
« بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانهای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... »
-حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده...
آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرماش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم میبارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج میشد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا...
-بیا خوشگله.
آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت میکردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه میکرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره میکرد.
« متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... »
جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت میبارید.
دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد.
درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که میبارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد.
دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند.
دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین میانداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست.
پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید.
دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت میبارید و خونی که از سرشان روانه میشد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند.
دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد.
-هونگ دوجین!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... میدانست راهروی مدرسه ی خودش است.
« اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ »
ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریعتر فرار کرد.
دوجین به او نگاه کرد.
-هی وایسا بچه!
معاون با فریاد به سمتش دوید.
-هونگ ایل! وایسا!
دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش میدوید و از پله ها پایین میرفت نگاه کرد.
با تردید، آرام زیر لب گفت: هونگ ایل؟
۴:
با گیجی، در میان سر و صدای دانش آموزان، به ساعتش نگاه کرد؛ ساعتش کار میکرد. اصلا درک نمیکرد چه اتفاقی رخ داده است.
با عجله از میان جمعیت عبور کرد و به بیرون دوید. با نفس نفس ایستاد و به اطراف نگاه انداخت. گیج و سرگردان از خیابان ها گذر کرد. کوچه ها کاملا متفاوت بود؛ و دستفروش ها همه جا حضور داشتند. تابلوی رستوران ها نئونی بود و مردم با لباس ها و مدل موهای قدیمی در حال گذر بودند.
با گیجی تلفنش را از جیبش بیرون آورد. متعجب به تلفن نگاه کرد. تلفن کهنه ی مشکی رنگ نوکیا، با برچسب پشتش: « هونگ دوجین »
گویا سرش گیج میرفت، حالت تهوع داشت و هوای شرجی باعث شده بود عرق کند. ماشین ها در سر و صدا عبور میکردند. به ماشین ها نگاه کرد، ماشین های کلاسیک، مردمان با لباس های کلاسیک و خاص... گویا در یک فیلم قدیمی حضور داشت. همه چیز، متفاوت بود. تمام شهر را میشناخت، میدانست هر مکان کجاست، کوچه ها همان کوچه ها بود، اما خانه ها، مردمانش، حس و حال متفاوتی داشت.
-دارم خواب میبینم؟
با سردرد، کل مسیر را برگشت و به مدرسه رسید. گیج و منگ به مدرسه نگاه کرد.
-مطمئنم، اینجا مدرسه ی منه.
تابلوی مدرسه را خواند.
« دبیرستان پسرانه ی هاریم »
-اما انگار، نوستالژی و قدیمیه. دبیرستان هاریم، مختلط بود اما...
آرام به ساختمان کنار دبیرستان نگاه کرد.
« دبیرستان دخترانه ی هاریم »
-اما اینجا... یادمه ساختمون کنار مدرسه، کتابخونه بود. ولی این...
دختران دبیرستانی، در حیاط مدرسه حرف میزدند و میخندیدند. یونیفرم های متفاوتی داشتند. ناگهان دوجین به یاد نکته ای افتاد.
«یونیفرمم... »
کت و شلوار دبیرستان هاریم، چیزی که بر تن داشت، آبی روشن بود. اما این یونیفرم، مشکی بود. به تگ اسمش نگاه کرد.
« هونگ دوجین »
گیج و کلافه شده بود. گویا دنیا دور سرش میچرخید. دوباره وارد مدرسه شد و در حیاطش ایستاد. با دقت به مدرسهاش نگاه کرد
« این مدرسه، دقیقا مدرسه ی خودمه ولی... متفاوته، خیلی شلوغ تره، منظم نیست و این بچه ها... خیلی شر و پررو و ... »
ناگهان پنجره ی طبقه ی اول شکست و دو دانش آموز روی زمین افتادند. هر دو با لباسی خاکی و صورتی خونین با یکدیگر درگیر شدند. دانش آموزان به بیرون دویدند و آنها را تشویق کردند. از میان جمعیت، به آن دو نفر که یکدیگر را میزدند نگاه کرد. یکی از آنها، همان پسری بود که در راهرو دیده بود، با خنده و قدرت فرد مقابلش را کتک میزد و برایش مهم نبود کتک میخورد. با دقت بیشتری به او نگاه کرد. چهرهاش آشنا بود. گویا او را جایی دیده بود...
-هونگ ایل!!!
معاون با خشمی آتشین همراه چوب به سمتشان دوید و دانش آموزان سریعا متفرق شدند. معاون با سر و صدا گوش هر دویشان را گرفت و با فحش آنها را داخل سالن کشید.
دوجین به تابلوی اعلانات داخل سالن نگاه کرد، ساعت و تاریخ امروز ثبت شده بود. با تردید به ساعتش نگاه کرد. ساعت تازه هشت شده بود، دقیقا همان زمانی که با جیسونگ درگیر شده بود.
« زمان که همونه... »
احساس میکرد همین حالا قرار است استفراغ کند.
-خدایا...
با عرق و فس فس، آرام انگشتان دستش را بالا گرفت و شمرد.
-بابا، سال ۱۹۷۸ به دنیا اومد.
و با گیجی سرش را تکان داد.
-اگه همسن من باشه، میشه ۱۷ ساله. یعنی سال ۱۹۹۵.
و با استرس به تابلو خیره شد. درنگی کرد. آرام تاریخ امروز را خواند: ۱۸ مارس ،۱۹۹۵ ساعت ۰۸:۰۵ دقیقه.
به سختی نفس کشید. کلافه کراواتش را از گردنش کشید و به جلو رفت. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و با صورتی رنگ پریده و خیس از عرق، روی زمین افتاد و بیهوش شد.
خانم معلم که از همان اول صبح خسته بود، بی حوصله در دلش گفت: کاش میتونستم از دست این پسرا فرار کنم.
و با لبخند از کنار دانش آموزان گذشت، دفتر اسامی را در دستش گرفت و از کنار سالن گام برداشت. ناگهان چشمش به دوجین افتاد.
-هونگ دوجین؟!
و با ترس، دفتر ها را رها کرد و از پله ها پایین دوید. با استرس به او نگاه کرد و او را گرفت.
-هونگ دوجین! صدامو میشنوی؟
دوجین، تب بالایی داشت و بدنش میلرزید.
-کمک کنین! یه دانش آموز بیهوش شده!!
به سرعت تلفنش را گرفت و با اورژانس تماس گرفت.
معاون و سایر معلمان با نگرانی به سمت دوجین رفتند و بهیار مدرسه تا رسیدن اورژانس او را معاینه کرد.
در این میان، چند پسر که بیشتر از ظاهر یک دانش آموز، به خلافکاران شباهت داشتند، با سیگاری بر لب، در حیاط پشتی به دوجین نگاه میکردند. یکی از آنها گویا رئیسشان بود، موهایی مشکی داشت و تتوی گلبرگ و ببر روی گردنش نقش بسته بود. آرام سیگارش را عقب برد و با پوزخند معناداری از دور به دوجین نگاه کرد و دود سیگارش را در موازات دوجین که پرستاران او را داخل آمبولانس گذاشتند، گرفت و فوت کرد.
۵:
« انگار سبک شده بودم. حالت تهوعی که داشتم دیگه برطرف شده بود. میتونستم بوی الکل و دارو رو حس کنم؛ میتونم صدای پرستار ها رو بشنوم. »
با خستگی، آرام چشمانش را باز کرد. گلویش میسوخت. به اطرافش نگاهی انداخت. در اورژانس بستری شده بود. قطرات سرم به آرامی میچکیدند و پرده ای سفید او را از تخت کنارش جدا کرده بود.
« چند وقت شده که، اینطوری نخوابیده بودم؟ انقدر آروم و بدون استرس... »
و آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دلش میخواست باز هم بخوابد. دستش را که به سرم وصل بود روی سرش گذاشت تا نور مهتابی اذیتش نکند و با خرسندی چشمانش را بست.
-دکتر...
-شما معلم هونگ دوجین هستین درسته؟
معلم با نگرانی تأیید کرد.
آرام به صدای آقای دکتر و زنی که گویا معلمش بود، گوش داد. آنها پشت پرده ایستاده بودند و حرف میزدند.
دکتر در میان توضیحاتش گفت: دانش آموزتون، دچار مسمومیت دارویی شده.
معلم سکوت کرد.
خوشبختانه زود رسید و معدهش رو شستشو دادیم. این هم، قرص هایی بود که پرستار توی جیبش پیدا کرد.
معلم، آرام جعبه ی قرص را گرفت. با چشمانی غمگین به جعبه نگاه کرد. دوجین، آرام و کنجکاو چشمانش را نیمه باز کرد و سرش را چرخاند.
« مسمومیت دارویی؟ »
دکتر ادامه داد: بهتره مراقبش باشین، اون قرص زیادی خورده و مشخصه که قصدش، خودکشی بوده.
دوجین در فکر فرو رفت. آرام به سایه ی معلمش نگاه کرد. میتوانست شانه های خمیده معلمش را ببیند، که از ناراحتی افتاده بودند.
معلم آرام پرده را کشید و به دوجین نگاه کرد. دوجین با تعجب به او نگاه کرد.
« نمیدونستم دارم خواب میبینم یا نه... درست مثل یه خواب، غیرواقعی بود. ولی به اندازه ی حقیقت، واضح بود. »
آرام و پشت سر معلمش راه میرفت. دیگر شب شده بود، و پس از خریدن بسته ای دارو، به مقصدی نامعلوم حرکت میکردند. با کنجکاوی به
اطرافش نگاه میکرد. با چهره ای مطلوب به اطراف نگاه کرد و در دلش گفت: « دقیقا همونطوریه که انتظار میرفت. دهه ی مورد علاقهم... مغازه های قدیمی، بوی غذای خیابونی، تابلو های نئونی، درست مثل فیلما... »
-دوجین.
آرام به معلم نگاه کرد. معلم، برگشت و با چهره ای پر از عذاب وجدان به او نگاه کرد. کوله پشتی دوجین را به او داد و با صدای گرمی گفت: متاسفم دوجین، که نتونستم کمکت بکنم.
دوجین گیج و منگ به او نگاه کرد.
-برگرد خونه، خانوادهت منتظرته. غذای گرم بخور و داروهات رو سر وقت مصرف کن.
و با لبخند ادامه داد: فردا میبینمت!
دوجین، احترام گذاشت و گفت: بله خانم معلم. نگران نباشید.
و آرام کوله اش را در پشتش انداخت، با لبخند اطمینان بخشی گفت: زود میرسم خونه.
از کنار معلم گذشت و از او خداحافظی کرد.
همین که از کوچه ها گذشت و دورتر شد، ایستاد. لبخندش خشک شد.
-من نمیدونم کجا برم. اصلا جایی رو نمیشناسم!!
و با چهره ای ناراضی موهایش را به هم ریخت و گفت: پشیمون شدم. اینجا اصلا خوب نیست.
چشمش به نیمکتی خورد که کمی از رامن فروش خیابانی فاصله داشت. قبل از اینکه کسی آن را اشغال کند، به سمت نیمکت رفت و نشست.
پشت سرش پارک سرسبزی بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
« مردم همه بیرونن؟ حیرت انگیزه. »
چهار زانو روی نیمکت چوبی نشست و کیفش را باز کرد. به وسایل نگاه کرد. دوربین عکاسیای را بیرون آورد و آرام کنار گذاشت و دفتری را بیرون کشید. مداد نصفه نیمه ای که داشت را گرفت. جلد دفتر قدیمی بود و بعضی صفحاتش خیس شده بود. گویا قهوه، شیر و آب روی دفتر ریخته بود. دوجین ورق زد و صفحه ای سالم را باز کرد. آرام شروع به نوشتن کرد.
« امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۲۳:۱۵ شب. »
اتفاقات امروز را نوشت، کسی که واقعا هست و هونگ دوجین، پسری که قصد خودکشی داشت. هر چیزی را که میدانست نوشت. از مدرسهاش، نام معلمش، نام دارویی که خورده بود، تمام رویداد ها را نوشت.
-حالا یادم اومد. توی تاریخچهی دبیرستان هاریم نوشته بود قبل از اینکه به پدر پارک چونگجین واگذار بشه، دبیرستان دولتی بود. اون زمان مختلط نبود و اوضاعش کاملا فرق میکرد. مدرسه به خاطر دانش آموز ها تعطیل شد و واگذار و خصوصی شد. از اون زمان کامل از این رو به اون رو شد. تبدیل به برترین مدرسهی کشور شد.
آرام سرش را بلند کرد. هوا برخلاف صبح، سرد شده بود. به زن میانسالی که رامن گرم میفروخت نگاه کرد. گرسنه بود، اما دکتر گفته بود نباید غذای چرب و سنگین بخورد. به فکر فرو رفت.
« من، هونگ دوجینم. این کاملا مشخصه. اگه مثل فیلما باشه و من الان توی سال ۱۹۹۵ باشم، پس باید توی بدن خودم باشم و فقط یک هونگ دوجین از من، الان باید وجود داشته باشه. اما اینطور نیست. انگار، دو تا هونگ دوجین وجود داشته، من، و پسری که سال ۱۹۷۸ به دنیا اومده. »
آرام به گردنش دستی کشید.
« باید زخم امروز، پشت گردنم میبود. وسایلم همراهم میبود، تلفنم، لباسام و حتی ساعتم. »
به ساعت که شیشهاش ترک داشت نگاه کرد.
« این بدن، بدن هونگ دوجین، یعنی من نیست. اگه هونگ دوجین این زمان که قصد خودکشی داشته، به هر دلیلی، الان دیگه نباشه، و من وارد بدنش شدم... پس اون الان کجاست؟ »
در ۱۸ مارس ۲۰۲۶، هونگ دوجین، پسر هونگ ایل، در اتاقی خصوصی در بیمارستان بستری بود. سرش با باند پیچیده شده بود و بیهوش بود.
دستگاه ها به او وصل بودند و گویا در خواب عمیقی فرو رفته بود.
« ممکنه، وارد بدن من شده باشه؟ توی آینده... »
۶:
آرام ورق زد و نوشت: « هونگ دوجین واقعی، الان کجاست؟ »
چشمش به صفحه ی بعد خورد، ورق زد و نوشته ای دید. ادامه ی دفتر، پر از یادداشت بود. با کنجکاوی دستی به نوشته ها کشید.
-این، دستخط دوجینه؟
با کنجکاوی نوشته ی اول را خواند.
« ۲۱ فوریه ۱۹۹۴: دلم میخواد بمیرم و از دنیا محو بشم. امروز هم دار و دستهی کیوجین ازم اخاذی کردن و مجبور شدم پول پدرم رو بهشون بدم. »
نوشته را خواند.
« انگار دفترچه خاطرات دوجینه... »
ورق زد و نوشته ی بعدی را خواند.
« ۱۵ مارس ۱۹۹۴: امروز بازم ازم پول خواستن، اما دیگه نخواستم از پدرم پول بگیرم، پس ترجیح دادم کتک بخورم. با اینکه دستم میلرزه، اما... راضیم. نباید بذارم پدرم اذیت بشه. »
رد خون را روی کاغذ دید. کمی اخم کرد و ورق زد.
« امروز کتابام گم شدن، نمیدونم کجاست و معلم دعوام کرد. »
« امروز هاجون، اومد جلوی خونه مون. اونقدر منو زد که نتونستم تکون بخورم و از امتحان جا موندم، پدرم رو شرمنده کردم؛ و حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم. اون یه کارگر سادهست که سعی میکنه منو به خوبی بزرگ کنه. اما من شرمندهش کردم. »
با اخم به ورق زدن ادامه داد و یکی یکی خاطراتش را خواند.
« امروز... »
« امروز... »
« و امروز... »
« امروز سالگرد فوت مادرمه. خیلی حس تنهایی میکنم، دلم میخواد برم پیشش. اما... من تنها امید پدرم هستم، نباید ترکش کنم. »
« امروز هاجون رو دیدم. بهم گفت میتونه از کیوجین بخواد کمکم کنه، اینطوری میتونم به پدرم کمک کنم تا قرض هاشو جبران بکنه، ازش پول گرفتم. »
« یک ماه گذشت، هاجون ازم پول رو خواست، اما من پولی ندارم. تمام پولی که با کار پاره وقت گرفته بودم و توی کیفم بود، توی مدرسه ازم دزدیده شد. مطمئنم کار خود کیوجینه. گول خوردم... »
« کیوجین گفت اگه نمیتونم پس بدم، پس باید براش یه کاری انجام بدم. »
- کیوجین؟ هاجون؟ این احمقای روانی...
کلافه ورق زد.
« امروز به سختی از یکی از همکلاسی هام اخاذی کردم و پولش رو گرفتم. با اینکه ازم خواهش میکرد اینکارو نکنم. اما برای اینکه پدرم در خطر نباشه مجبورم... »
« امروز دختری رو که کیوجین میخواست بردم پیشش. اون دختر هم مثل من به کیوجین بدهکاره... »
چند صفحه ورق زد، اما گویا بعضی صفحات کنده شده بودند. به تاریخ نگاه کرد. دوجین که هر روز خاطراتش را ثبت میکرد، اما بعد از دو ماه ادامه خاطراتش را نوشته بود. مشخص بود که این صفحات به دلایلی کنده شده است.
ورق زد و آرام نوشتهی صفحهی بعد را خواند. حیرت زده چشمانش درشت شدند.
« میگن اون دختر خودکشی کرده.... تقصیر منه. تقصیر منه... من بردمش اونجا، تقصیر منه! »
با جدیت کاغذ را ورق زد.
« همکلاسیم که ازش پول دزدیده بودم شکایت کرد و پدرش فهمید و مجبور شدیم بریم ایستگاه پلیس. پدرم مجبور شد زانو بزنه، و از پدرش طلب بخشش بکنه. حتی نمیتونستم به پدرم نگاه بکنم. اون بهم لبخند زد و گفت اشکالی نداره... »
« دیگه تحمل ندارم. هاجون گفت، باید مسئولیت تجاوز به اون دختر رو قبول بکنم و بگم کار منه. اما نمیخوام... من نمیخوام پدرم رو شرمنده بکنم، نه نمیخوام... »
« متاسفم بابا. ببخشید که تنهات میذارم. اما دیگه کافیه. »
و دیگر نوشته ای نبود.
به ساعت و تاریخ آخرین نوشته نگاه کرد.
« امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۰۷:۰۰ صبح. »
زمزمه کرد: همین روز و ساعت...
۷:
با حس پوچی، آرام در کوچه راه رفت. به عکس دوربین نگاه کرد. عکس هونگ دوجین، پسری خنده رو و شاد بود که کنار پدرش ایستاده بود. با چشمان سردی به عکس نگاه کرد. با اینکه دقیقا مانند او بود اما، احساسش متفاوت بود. لبخندی که دوجین بر لب داشت، گویا واقعی بود. تاریخ عکس، درست برای امروز بود.
-این عکس کنار یه خونه ی آجر نما گرفته شده...
پلاک و نام کوچه مشخص بود. مقابل خانه ایستاد. شک نداشت همین خانه است، خانه ی کوچک هونگ دوجین.
-به نظر میاد دوجین واقعی، خیلی گوشه گیر، تنها و بی صدا بوده. هیچکس نمیدونست وجود داره.
-دوجین؟
آرام به سمت راستش نگاه کرد. مردی که در عکس بود، حال مقابلش بود.
« این شخص، پدر دوجینه... »
مردی با موهای خاکستری و مجعد، با لباسی ساده و چهره ای شکسته مقابلش ایستاد. با نگرانی و استرس به دوجین نگاه کرد و دستش را گرفت.
آرام گفت: از مدرسه بهم زنگ زدن...
ناگهان اشک از چشمش چکید و شروع به گریه کرد.
دوجین دستپاچه به او نگاه کرد. نمیدانست چه کند و مرد مقابلش با شانه ای افتاده اشک میریخت.
-دوجین. بابا متاسفه. بابا... واقعا شرمنده ست...
دوجین دست لرزان مرد را گرفت و با دستپاچگی تکه تکه گفت: آقا... گریه نکن...
-متاسفم پسرم. از اینکه مادرت نیست و تو اینطوری رنج کشیدی...
دوجین مکثی کرد. چشمانش غمگین و سرد شدند.
مرد آرام صورت سرد پسرش را گرفت و گفت: چی باعث شده بخوای همچین کاری بکنی؟ چی تو رو انقدر ناراحت کرده پسرم؟...
دوجین احساس ناراحتی میکرد. آرام پلک زد.
« خیلی وقت بود، کسی نگرانم نشده بود. کسی ازم سوال نپرسیده که چی... منو انقدر ناراحت کرده... »
دستش را مشت کرد و لبخند زد. رو به مرد گفت: نگران نباش، بابا. همه چیز درست میشه. قول میدم که درست میشه.
« هونگ دوجین، انگار من و تو وجه مشترک زیادی داریم. اما شاید بزرگترین تفاوتمون، این مرد باشه. پدری که تو داری و پدری که من دارم... »
مرد با لبخند دست پسرش را گرفت، به او قول داد که از این به بعد از او محافظت میکند و نمیگذراد دیگر چنین فکری به ذهنش بیافتد. با فس فس گفت برایش بهترین غذای دنیا را درست میکند و او را با خودش به خانه برد.
۸:
روی تشک غلت زد. با کمردرد نشست. صبح شده بود، اما واقعا میخواست بخوابد. دیشب پس از شام آنقدر خسته بود که اصلا متوجه نشد چه زمانی خوابش برد؛ و خودش را در اتاقش یافت.
اتاق، نسبت به اتاق واقعی خودش، خیلی کوچکتر بود. با چشمانی نیمه باز به اتاق نگاه کرد. میز کوچکی داشت و کتاب ها رویش چیده شده بود. کامپیوتری قدیمی داشت، چراغ مطالعه ای زرد رنگ. روی کمد دیواری اش، آینه ای بود. با کنجکاوی بلند شد و به عکسی که به آینه چسبیده شده بود نگاه کرد. عکسی سه نفره، از دوجین، پدر و مادرش.
آرام به عکس خیره ماند. مادر دوجین، مانند مادر خودش، چهره ای مهربان و گرم داشت. هر سه با خوشحالی لبخند زده بودند و مشخص بود چقدر یکدیگر را دوست دارند. دوجین در آینه، به خودش نگاه کرد.
-هونگ دوجین، خانواده ی خوبی داشتی...
با اینکه اتاق دوجین ساده بود، اما در فضای اتاق میتوانست گرما و عشق را مشاهده کند.
« انگار دوجین، عاشق عکاسی بوده... »
کل دیوار پر از عکس های مختلف بود. عکس از دوران کودکی اش، از منظره ها، حیوانات، از پدر و مادرش، دوستانش و مناسبت های خاص...
لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد: خیلی قشنگه...
کمرش مجددا درد گرفت. آرام و با اخم مقابل آینه ایستاد و پیراهنش را بالا کشید. با پوزخند به کمرش که کبود شده بود نگاه کرد. پیراهنش را پایین کشید و گفت: هاجون... اون احمق.
-دوجین؟
پدر آرام در را باز کرد، دوجین مرتب ایستاد و به او نگاه کرد. پدرش آرام وارد اتاق شد و با کمی شرمندگی گفت: برات صبحانه رو آماده کردم، لطفاً خوب غذا بخور! دکتر تا سه روز برات استعلاجی نوشته.
و کلاه کارش را در دستش فشرد: باید برم سر کار... متاسفم که تنهات میذارم، هر چقدر که از رئیسم خواستم به خاطر کمبود نیرو قبول نکرد بهم مرخصی بده. مراقب خودت باش. شب میبینمت.
دوجین با تعجب به او نگاه کرد. آرام سرش را تکان داد.
پدرش لبخند زد. سرش را تکان داد و از او خداحافظی کرد. دوجین او را بدرقه کرد. پدر تا رسیدن به کوچه، مدام با نگرانی برمیگشت و پشت سرش را نگاه میکرد.
دوجین پس از اینکه مطمئن شد او رفته، در را بست و از حیاط کوچک عبور کرد و وارد خانه شد. با کنجکاوی، خانه را نگاه کرد. یک اتاق بیشتر نداشتند و همان اتاق را به پسرشان داده بودند. تلویزیون کوچکی که کیفیت نداشت، مبل ساده ی آبی و سفید، یک میز پر از روزنامه. تلویزیون را روشن کرد، ناگهان خندید. تلویزیون آهنگ های زنده ای را پخش میکرد که برای هونگ دوجین نوستالژی بود. همه چیز پر از زرق و برق و سر و صدا بود. آهنگ را زمزمه کرد.
آرام به کشوی کنار تلویزیون نگاه کرد. آلبوم عکس های خانوادگی آنها بود. به همراه پرونده ی بیماری مادر دوجین، که سه سال قبل فوت شده بود.
دستی به پرونده کشید و بدون باز کردن، آن را در کشو گذاشت. به غذای آماده ی روی میز آشپزخانه نگاه کرد. روی صندلی سبز رنگ نشست و با گرسنگی به غذا ها نگاه کرد. مشخص بود که پدرش با زحمت و عشق آنها را پخته.
-بابت غذا ممنون...
قاشق را گرفت و مشغول خوردن شد. لیوان قهوهی گرم را گرفت و نوشید. با اشتها غذا را خورد و تخم مرغ آب پز را در دهانش انداخت.
-آه...انگار سالها گرسنه بودم.
و به دستش نگاه کرد: هونگ دوجین، با اینکه دقیقا شبیه منی، ولی تو خیلی لاغر و نحیفی.
سرش را بلند کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: امیدوارم هر کجا که هستی، روحت در آرامش باشه. من، تمام تلاشم رو میکنم تا از گنجینه هات محافظت کنم. از خانواده ای که داری، از تعلقاتت... چون من، هونگ دوجینم.
و به صندلی تکیه داد. لیوان را روی میز گذاشت و دستی به گردنش کشید.
« باید تعجب بکنم که توی زمان سفر کردم و اینجام؟ »
-پس چرا انقدر، ریلکس و آرومم؟
به قاب عکس روی کاشی گلدار آشپزخانه نگاه کرد. عکسی از دوران نوزادی دوجین، همراه مادر و پدرش بود.
-شاید چون، اینجا بیشتر حس خونه میده. یه سرپناه واقعی، جایی که میتونم راحت بخوابم، غذا بخورم و برم مدرسه. با کسی زندگی بکنم که... بهم توجه میکنه. پدر جدید... یه پدر واقعی که دوستم داره، گریه میکنه و نگرانم میشه... منتظرم میمونه تا برگردم.
آرام ایستاد.
« شاید برای همین به جای ترس و وحشت، احساسی توی دلم دارم که متفاوته. حس آرامش و... خوشحالی. »
مقابل آینه ایستاد، یونیفرمش را پوشید. موهایش را مرتب کرد. از روی برنامه ی کلاسی، کتاب های سنگین را در کیفش گذاشت.
-باید برم مدرسه... میخوام بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده.
اتاق را مرتب کرد، ظرف ها را شست و تلویزیون را خاموش کرد. به دوربین عکاسی نگاهی انداخت.
« خداحافظ، هونگ دوجین. »