eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
54 دنبال‌کننده
231 عکس
137 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۶: آرام ورق زد و نوشت: « هونگ دوجین واقعی، الان کجاست؟ » چشمش به صفحه ی بعد خورد، ورق زد و نوشته ای دید. ادامه ی دفتر، پر از یادداشت بود. با کنجکاوی دستی به نوشته ها کشید. -این، دستخط دوجینه؟ با کنجکاوی نوشته ی اول را خواند. « ۲۱ فوریه ۱۹۹۴: دلم میخواد بمیرم و از دنیا محو بشم. امروز هم دار و دسته‌ی کیوجین ازم اخاذی کردن و مجبور شدم پول پدرم رو بهشون بدم. » نوشته را خواند. « انگار دفترچه خاطرات دوجینه... » ورق زد و نوشته ی بعدی را خواند. « ۱۵ مارس ۱۹۹۴: امروز بازم ازم پول خواستن، اما دیگه نخواستم از پدرم پول بگیرم، پس ترجیح دادم کتک بخورم. با اینکه دستم میلرزه، اما... راضیم. نباید بذارم پدرم اذیت بشه. » رد خون را روی کاغذ دید. کمی اخم کرد و ورق زد. « امروز کتابام گم شدن، نمیدونم کجاست و معلم دعوام کرد. » « امروز هاجون، اومد جلوی خونه مون. اونقدر منو زد که نتونستم تکون بخورم و از امتحان جا موندم، پدرم رو شرمنده کردم؛ و حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم. اون یه کارگر ساده‌ست که سعی میکنه منو به خوبی بزرگ کنه. اما من شرمنده‌ش کردم. » با اخم به ورق زدن ادامه داد و یکی یکی خاطراتش را خواند. « امروز... » « امروز... » « و امروز... » « امروز سالگرد فوت مادرمه. خیلی حس تنهایی میکنم، دلم میخواد برم پیشش. اما... من تنها امید پدرم هستم، نباید ترکش کنم. » « امروز هاجون رو دیدم. بهم گفت می‌تونه از کیوجین بخواد کمکم کنه، اینطوری میتونم به پدرم کمک کنم تا قرض هاشو جبران بکنه، ازش پول گرفتم. » « یک ماه گذشت، هاجون ازم پول رو خواست، اما من پولی ندارم. تمام پولی که با کار پاره وقت گرفته بودم و توی کیفم بود، توی مدرسه ازم دزدیده شد. مطمئنم کار خود کیوجینه. گول خوردم... » « کیوجین گفت اگه نمیتونم پس بدم، پس باید براش یه کاری انجام بدم. » - کیوجین؟ هاجون؟ این احمقای روانی... کلافه ورق زد. « امروز به سختی از یکی از همکلاسی هام اخاذی کردم و پولش رو گرفتم. با اینکه ازم خواهش میکرد اینکارو نکنم. اما برای اینکه پدرم در خطر نباشه مجبورم... » « امروز دختری رو که کیوجین می‌خواست بردم پیشش. اون دختر هم مثل من به کیوجین بدهکاره... » چند صفحه ورق زد، اما گویا بعضی صفحات کنده شده بودند. به تاریخ نگاه کرد. دوجین که هر روز خاطراتش را ثبت میکرد، اما بعد از دو ماه ادامه خاطراتش را نوشته بود. مشخص بود که این صفحات به دلایلی کنده شده است. ورق زد و آرام نوشته‌ی صفحه‌ی بعد را خواند. حیرت زده چشمانش درشت شدند. « میگن اون دختر خودکشی کرده.... تقصیر منه. تقصیر منه... من بردمش اونجا، تقصیر منه! » با جدیت کاغذ را ورق زد. « همکلاسیم که ازش پول دزدیده بودم شکایت کرد و پدرش فهمید و مجبور شدیم بریم ایستگاه پلیس. پدرم مجبور شد زانو بزنه، و از پدرش طلب بخشش بکنه. حتی نمیتونستم به پدرم نگاه بکنم. اون بهم لبخند زد و گفت اشکالی نداره... » « دیگه تحمل ندارم. هاجون گفت، باید مسئولیت تجاوز به اون دختر رو قبول بکنم و بگم کار منه. اما نمیخوام... من نمیخوام پدرم رو شرمنده بکنم، نه نمیخوام... » « متاسفم بابا. ببخشید که تنهات میذارم. اما دیگه کافیه. » و دیگر نوشته ای نبود. به ساعت و تاریخ آخرین نوشته نگاه کرد. « امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۰۷:۰۰ صبح. » زمزمه کرد: همین روز و ساعت...
۷: با حس پوچی، آرام در کوچه راه رفت. به عکس دوربین نگاه کرد. عکس هونگ دوجین، پسری خنده رو و شاد بود که کنار پدرش ایستاده بود. با چشمان سردی به عکس نگاه کرد. با اینکه دقیقا مانند او بود اما، احساسش متفاوت بود. لبخندی که دوجین بر لب داشت، گویا واقعی بود. تاریخ عکس، درست برای امروز بود. -این عکس کنار یه خونه ی آجر نما گرفته شده... پلاک و نام کوچه مشخص بود. مقابل خانه ایستاد. شک نداشت همین خانه است، خانه ی کوچک هونگ دوجین. -به نظر میاد دوجین واقعی، خیلی گوشه گیر، تنها و بی صدا بوده. هیچکس نمی‌دونست وجود داره. -دوجین؟ آرام به سمت راستش نگاه کرد. مردی که در عکس بود، حال مقابلش بود. « این شخص، پدر دوجینه... » مردی با موهای خاکستری و مجعد، با لباسی ساده و چهره ای شکسته مقابلش ایستاد. با نگرانی و استرس به دوجین نگاه کرد و دستش را گرفت. آرام گفت: از مدرسه بهم زنگ زدن... ناگهان اشک از چشمش چکید و شروع به گریه کرد. دوجین دستپاچه به او نگاه کرد. نمی‌دانست چه کند و مرد مقابلش با شانه ای افتاده اشک می‌ریخت. -دوجین. بابا متاسفه. بابا... واقعا شرمنده ست... دوجین دست لرزان مرد را گرفت و با دستپاچگی تکه تکه گفت: آقا... گریه نکن... -متاسفم پسرم. از اینکه مادرت نیست و تو اینطوری رنج کشیدی... دوجین مکثی کرد. چشمانش غمگین و سرد شدند. مرد آرام صورت سرد پسرش را گرفت و گفت: چی باعث شده بخوای همچین کاری بکنی؟ چی تو رو انقدر ناراحت کرده پسرم؟... دوجین احساس ناراحتی می‌کرد. آرام پلک زد. « خیلی وقت بود، کسی نگرانم نشده بود. کسی ازم سوال نپرسیده که چی... منو انقدر ناراحت کرده... » دستش را مشت کرد و لبخند زد. رو به مرد گفت: نگران نباش، بابا. همه چیز درست میشه. قول میدم که درست میشه. « هونگ دوجین، انگار من و تو وجه مشترک زیادی داریم. اما شاید بزرگترین تفاوتمون، این مرد باشه. پدری که تو داری و پدری که من دارم... » مرد با لبخند دست پسرش را گرفت، به او قول داد که از این به بعد از او محافظت می‌کند و نمی‌گذراد دیگر چنین فکری به ذهنش بیافتد. با فس فس گفت برایش بهترین غذای دنیا را درست می‌کند و او را با خودش به خانه برد.
۸: روی تشک غلت زد. با کمردرد نشست. صبح شده بود، اما واقعا می‌خواست بخوابد. دیشب پس از شام آنقدر خسته بود که اصلا متوجه نشد چه زمانی خوابش برد؛ و خودش را در اتاقش یافت. اتاق، نسبت به اتاق واقعی خودش، خیلی کوچکتر بود. با چشمانی نیمه باز به اتاق نگاه کرد. میز کوچکی داشت و کتاب ها رویش چیده شده بود. کامپیوتری قدیمی داشت، چراغ مطالعه ای زرد رنگ. روی کمد دیواری اش، آینه ای بود. با کنجکاوی بلند شد و به عکسی که به آینه چسبیده شده بود نگاه کرد. عکسی سه نفره، از دوجین، پدر و مادرش. آرام به عکس خیره ماند. مادر دوجین، مانند مادر خودش، چهره ای مهربان و گرم داشت. هر سه با خوشحالی لبخند زده بودند و مشخص بود چقدر یکدیگر را دوست دارند. دوجین در آینه، به خودش نگاه کرد. -هونگ دوجین، خانواده ی خوبی داشتی... با اینکه اتاق دوجین ساده بود، اما در فضای اتاق میتوانست گرما و عشق را مشاهده کند. « انگار دوجین، عاشق عکاسی بوده... » کل دیوار پر از عکس های مختلف بود. عکس از دوران کودکی اش، از منظره ها، حیوانات، از پدر و مادرش، دوستانش و مناسبت های خاص... لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد: خیلی قشنگه... کمرش مجددا درد گرفت. آرام و با اخم مقابل آینه ایستاد و پیراهنش را بالا کشید. با پوزخند به کمرش که کبود شده بود نگاه کرد. پیراهنش را پایین کشید و گفت: هاجون... اون احمق. -دوجین؟ پدر آرام در را باز کرد، دوجین مرتب ایستاد و به او نگاه کرد. پدرش آرام وارد اتاق شد و با کمی شرمندگی گفت: برات صبحانه رو آماده کردم، لطفاً خوب غذا بخور! دکتر تا سه روز برات استعلاجی نوشته. و کلاه کارش را در دستش فشرد: باید برم سر کار... متاسفم که تنهات میذارم، هر چقدر که از رئیسم خواستم به خاطر کمبود نیرو قبول نکرد بهم مرخصی بده. مراقب خودت باش. شب می‌بینمت. دوجین با تعجب به او نگاه کرد. آرام سرش را تکان داد. پدرش لبخند زد. سرش را تکان داد و از او خداحافظی کرد. دوجین او را بدرقه کرد. پدر تا رسیدن به کوچه، مدام با نگرانی برمی‌گشت و پشت سرش را نگاه می‌کرد. دوجین پس از اینکه مطمئن شد او رفته، در را بست و از حیاط کوچک عبور کرد و وارد خانه شد. با کنجکاوی، خانه را نگاه کرد. یک اتاق بیشتر نداشتند و همان اتاق را به پسرشان داده بودند. تلویزیون کوچکی که کیفیت نداشت، مبل ساده ی آبی و سفید، یک میز پر از روزنامه. تلویزیون را روشن کرد، ناگهان خندید. تلویزیون آهنگ های زنده ای را پخش می‌کرد که برای هونگ دوجین نوستالژی بود. همه چیز پر از زرق و برق و سر و صدا بود. آهنگ را زمزمه کرد. آرام به کشوی کنار تلویزیون نگاه کرد. آلبوم عکس های خانوادگی آنها بود. به همراه پرونده ی بیماری مادر دوجین، که سه سال قبل فوت شده بود. دستی به پرونده کشید و بدون باز کردن، آن را در کشو گذاشت. به غذای آماده ی روی میز آشپزخانه نگاه کرد. روی صندلی سبز رنگ نشست و با گرسنگی به غذا ها نگاه کرد. مشخص بود که پدرش با زحمت و عشق آنها را پخته. -بابت غذا ممنون... قاشق را گرفت و مشغول خوردن شد. لیوان قهوه‌ی گرم را گرفت و نوشید. با اشتها غذا را خورد و تخم مرغ آب پز را در دهانش انداخت. -آه...انگار سالها گرسنه بودم. و به دستش نگاه کرد: هونگ دوجین، با اینکه دقیقا شبیه منی، ولی تو خیلی لاغر و نحیفی. سرش را بلند کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: امیدوارم هر کجا که هستی، روحت در آرامش باشه. من، تمام تلاشم رو میکنم تا از گنجینه هات محافظت کنم. از خانواده ای که داری، از تعلقاتت... چون من، هونگ دوجینم. و به صندلی تکیه داد. لیوان را روی میز گذاشت و دستی به گردنش کشید. « باید تعجب بکنم که توی زمان سفر کردم و اینجام؟ » -پس چرا انقدر، ریلکس و آرومم؟ به قاب عکس روی کاشی گلدار آشپزخانه نگاه کرد. عکسی از دوران نوزادی دوجین، همراه مادر و پدرش بود. -شاید چون، اینجا بیشتر حس خونه میده. یه سرپناه واقعی، جایی که میتونم راحت بخوابم، غذا بخورم و برم مدرسه. با کسی زندگی بکنم که... بهم توجه می‌کنه. پدر جدید... یه پدر واقعی که دوستم داره، گریه میکنه و نگرانم میشه... منتظرم می‌مونه تا برگردم. آرام ایستاد. « شاید برای همین به جای ترس و وحشت، احساسی توی دلم دارم که متفاوته. حس آرامش و... خوشحالی. » مقابل آینه ایستاد، یونیفرمش را پوشید. موهایش را مرتب کرد. از روی برنامه ی کلاسی، کتاب های سنگین را در کیفش گذاشت. -باید برم مدرسه... می‌خوام بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده. اتاق را مرتب کرد، ظرف ها را شست و تلویزیون را خاموش کرد. به دوربین عکاسی نگاهی انداخت. « خداحافظ، هونگ دوجین. »
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب... انتخاب واحدو انجام دادم حالا می‌تونم بخواب-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا