eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
45 دنبال‌کننده
84 عکس
38 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
‌دوجین، بی حال پلک زد. -تو کدوم خری هستی؟ دختری ۱۵ ساله که لباس گرم‌کن صورتی داشت، موهایش را دم اسبی بسته بود. با چشمان خشمگینی به آنها نگاه کرد و گفت:هونگ سوری. خواهر دوجین... با سرعت به جلو دوید. پایش را روی دیوار گذاشت، محکم پرید و مشتی به صورت جیسونگ زد. جیسونگ، با درد بینی اش را گرفت و سیگار از دستش افتاد. با داد گفت:اون عوضی!!! بگیریدش!! سوری سریعا به سمتشان حمله ور شد. ماهرانه کوله پشتی‌اش را دور دستش گرفت و به سمتشان پرت کرد. پایش را چرخاند و لگدی به سینه‌ی یکی از آنها زد. مشتش را گره و به صورت دو نفرشان زد. قبل از اینکه یکی از آنها مویش را بگیرد، برگشت و با زانو به پای او کوباند، پسر افتاد. سپس محکم با سر به صورتش زد. با نفس نفس و خشم ایستاد. بلند گفت:جرئت دارین بیاین جلو آشغالا!! پسر ها با درد و ترس، لنگ لنگان دویدند تا فرار کنند. جیسونگ با خون دماغ، سریعا کیفش را گرفت و دوید و از کوچه فرار کرد. -دوجین. با نگرانی به سمتش رفت. دوجین با درد به دیوار تکیه داد. آرام از جایش بلند شد، سوری بازویش را گرفت. ناگهان دوجین دستش را کشید. به او نگاه کرد و گفت: برو. -چی میگی؟ یکی از دنده هات آسیب دیده باید بری بیمارستان. -گفتم گورتو گم کن! با خشم یقه ی سوری را گرفت.به چشمانش نگاه کرد، سوری با حیرت به او نگاه کرد و چیزی نگفت. -وانمود نکن خانواده ایم، توی زندگی من دخالت نکن. یقه ی او را رها کرد، کیفش را گرفت و با درد نفس کشید. دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و به راه افتاد. سوری، با نگرانی به او نگاه کرد و زمزمه کرد: اون احمق کله شق. مشکلش چیه که از بقیه کمک نمیگیره... آرام ایستاد، به دنبال دوجین نرفت. مشخص بود دوجین آنقدر عصبانی است که اصلا نمیخواهد سوری را ببیند. حضور سوری فقط او را عصبی‌تر میکرد. همین که مطمئن شد حالش پایدار است، کافی بود. « سوری، خواهر ناتنی من. اون، دختر خوبیه. برخلاف بقیه ی اعضای خانواده‌ش، نوع نگاهش متفاوته. روز خاکسپاری برادرم، به ما کمک کرد تا مقدمات تشریفات رو انجام بدیم. به مادرم کمک کرد. اون هم، مثل برادراش، تحت تعلیم پدرم آموزش دید. همیشه کنجکاو بودم بدونم، بین من و اون، کی قوی تره... با اینحال، اون دخترِ هونگ ایل و هان بوراست. دو نفری که بیشتر از هر کسی ازشون متنفرم... مهم نیست چی بشه، هیچوقت اونا رو به خاطر آسیبی که به مادرم زدن، نمیبخشم. هیچوقت... » آرام در راهروی مدرسه ایستاد. گویا زمان برایش متوقف شده بود.سرعت قطرات بارانی که روی پنجره مینشستند، کند شد. بچه ها آرام دویدند. صدای تیک تاک ساعت آهسته شد. تلفنی که روی گوشش بود، آرام سست شد. -حال مادرت خوب نیست دوجین. سعی کن هر چه زودتر برسی. ناگهان زمان به سرعت گذشت. دوجین بدون توجه به تلفن که روی زمین افتاد، از میان جمعیت دانش آموزان عبور کرد. بدون توجه به اعتراض معاون، از کنارش گذشت. دوید و وارد حیاط شد. باران شدید، کل لباسش را به یکباره خیس کرد. از ورودی مدرسه خارج شد. -هی... با نفس نفس ایستاد. همین کم مانده بود. جیسونگ و دوستانش، با سردی به او نگاه کردند. هر کدامشان زخمی داشتند. یکی دستش شکسته بود،یکی پایش و جیسونگ بینی اش شکسته بود. -به خاطر خواهر عوضیت، ما اینطوری شدیم. شاید دستم به اون نرسه، اما تو هستی. توی احمق ضعیف، همیشه هستی. دوجین، از زیر باران که کل صورتش را خیس کرده بود، به آنها نگاه کرد. دستش را مشت کرد. زمان به سرعت می‌گذشت. دو‌ دل شده بود. بجنگد؟ یا تسلیم شود؟ کدام، زودتر تمام میشد؟ آرام مشتش را باز کرد. « چیزی نیست دوجین. زود تموم میشه... فقط بذار زودتر کارشون رو تموم کنن، تا بری... » سریعا به سمتشان دوید، گاردش را پایین آورد و جیسونگ با قدرت لگدی به شکمش زد. «چیزی نیست، تحمل کن. مثل همیشه کتک بخور، و اینطوری میتونی بری... » دوجین با درد ایستاد، دوباره به سمتشان دوید و ضربه ی دیگری به صورتش برخورد کرد. « تحمل کن دوجین... تحمل کن. چند دقیقه، فقط چند دقیقه... » با صورتی خیس از باران، و خونی که دور لباسش پخش شدن بود، در راهروی بیمارستان دوید. یک نفس کل راهرو را طی کرد. پرستاران با ترس کنار رفتند. دوجین به سرعت مقابل اتاق ایستاد. با نفس نفس در را باز کرد و وارد اتاق شد. با استرس به پرستاران نگاه کرد. « شاید این سرنوشت من بود. که همیشه دیر برسم، و نتونم تا آخرین لحظه، کنار عزیزانم باشم. » شوکه به مادرش خیره شد. پرستار آرام به او نگاه کرد. دوجین سعی کرد به سمت مادرش برود، اما پرستاران او را عقب نگه داشتند. با اینحال، دوجین تقلا کرد، سعی کرد به سمت مادرش برود. نمی‌دانست خیسی صورتش به خاطر اشک است یا باران. دستش را به جلو برد و با گریه مادرش را صدا زد. مانند دوران کودکی اش که وقتی می‌ترسید به سمت مادرش می‌دوید و دستش را می‌گرفت، به سمتش رفت. دست خونین و کبودش به دست سرد مادرش رسید و در آن گره خورد.
پرستاران نمی‌توانستند جلویش را بگیرند، دوجین با تمام توان دست مادرش را نگه داشته بود و گریه می‌کرد. « هونگ دوجین... تو خیلی بدبختی... »
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌خوام آشناها رو توی چنل نگه دارم، کسایی که نمیشناسم احتمالا ریمو می‌شن...
حس می‌کنم تعداد زیاده و حرف زدن سخت