پرستاران نمیتوانستند جلویش را بگیرند، دوجین با تمام توان دست مادرش را نگه داشته بود و گریه میکرد.
« هونگ دوجین... تو خیلی بدبختی... »
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۲: آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد. « من خو
پارت دو
برای کسایی که دوست داشتن بخونن :»
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
ناشناس تقدیمی چنل اولم داستانم؛ پارت صفر- یک ( بخش اول، بخش دوم )- دو - #Game سخن اسپشیال: @Ru
پس اگه کسی میخواد بمونه لطفا آیدیشو ناشناس یا پی وی بفرسته