eitaa logo
"Руби Похоронное бюро"
106 دنبال‌کننده
321 عکس
23 ویدیو
9 فایل
اینجا جنازه فروشیه خاله روبیه یا همون و بنده برای شما از ارت‌هام، اوسی هام و... براتون میزارم. راضی نیستی لفت بده با تشکر از شما.🌹 خودم: @RubyxKatsuki ناشناس: https://daigo.ir/secret/61431644756 چنل ارت: @Rubyartss
مشاهده در ایتا
دانلود
یه فکت جالب: روبی یه زمانی موهاش تا مچ پاهاش بلند بوده و حالت چشمش هم یه شکل دیگه، دلیل اینکه زخم روی لپش نیست چون مخفیش میکنه و اون چشمی که زخمه رو با چشم بند مخصوصی میپوشونده چون اون زمان نمیتونسته درست قدرتشو کنترل کنه🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمیدونموالا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گربه تریاکی😭🤣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ارهخلاصه شاید بعد این ارته بیوگرافی روبی رو بزارم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اسم: روبی سانو/ونوس فئودوروف(Ruby sano/ Венера Федоров ) سن: 17 قد: 168/170Cm گروه خونی: o- کوسه/کویرک: چند منشا(توضیح جدا میدم) اسم قهرمانی: white flame وابسته به: دبیرستان U.A قسمت قهرمانی کلاس: A-1 قهرمان های کارورزی: هاوکس، میروکو اخلاق: سرد و ساکت، کمی لحن تند بسته به شرایط. علایق: اهنگ، گیتار الکتریکی، گل اسپایدر لیلی، رامن تند، نقاشی، کاتسوکی. تنفرات: قضاوت، بیماری روانیش، ظاهرش، رد شدن افراد از مرز هاش، بروز دادن احساسات ریزی که هنوز درونشه. بستگان: توشیرو سانو/ویکتور فئودوروف، اکیکو آزای، کازوهیرو سانو/ آنتون فئودوروف، ایزانا سانو/ آرتیوم فئودوروف، کایکو سانو/ ویگور فئودوروف، اما سانو/ واسیلسا فئودوروف گذشته: حوالی اواسط مرداد، در غروب آرام و گرمِ تابستان، پنجمین فرزند خانواده‌ی "سانو" به دنیا آمد. دختری با موهای مشکی و کرمی مثل مادرش، پوستی سفید و رنگ‌پریده، و چشمانی که رنگشان تا چند ماه اول مشخص نبود. بنفش بود؟ سیاه؟ طلایی؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. توشیرو، در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، نوزاد را در آغوش گرفت و گفت: > «اسم روسی‌ات را می‌گذارم... ونوس.» و اکیکو، لبخند زد و پاسخ داد: > «پس اسم ژاپنی‌ات هم می‌شود... اکیرا، سانو اکیرا.» برادرانش و خواهرش در همان لحظه برای دیدن چهره‌ی خواهر کوچکشان با ذوق به دورشان جمع شدند. و آن روز، شروع داستان دختری بود که قرار بود مسیر سرنوشت را عوض کند. تا سه سالگی، زندگی اکیرا آرام بود؛ پر از خنده و نور. اما آن شب... شبی که سکوت خانه شکست، دو سایه‌ی غریبه از تاریکی وارد شدند. در میان ترس و سردرگمی، پنج فرزند بی‌دفاع ربوده شدند. و فردایی که چشمان بی‌رمق پدر و مادری که دیگر فرزندانشان هیچ‌گاه دیده نشدند. در سال‌های بعد، حافظه‌ی هر پنج کودک پاک شد. دو غریبه‌ی جدید، خود را پدر و مادرشان جا زدند. خانه‌شان سرد بود؛ لبخندها ساختگی، و تنبیه‌ها واقعی. اکیرا کوچک به خاطر کوچک‌ترین اشتباه، کتک می‌خورد. به مرور، خنده‌اش فراموش شد، احساساتش خاموش شدند، و نگاهش تهی گشت. اما کابوس اصلی تازه شروع شده بود. یک شب، برادر کوچک‌ترش، کایکو، شنید مادرخوانده با صدای آرام به تلفن گفت: «باشه، فردا دختر رو تحویلتون میدم... فقط پول یادت نره.» کایکو با چشمانی گشاد و لرزان، پیش برادر بزرگ‌ترشان، کازوهیرو، رفت تا همه‌چیز را بگوید. اما صبحِ روز بعد، دیگر دیر شده بود. اکیرا را گرفته بودند... در حالی که فریاد می‌زد، گریه می‌کرد، دست و پا می‌زد... اما هیچ دلِ سنگی نرم نشد. هیچ دستی به سمتش دراز نشد، او را فروختند، در شش‌سالگی. در ازای پول، به آزمایشگاهی که روی کودکان آزمایش می‌کرد. بعد یک سال کازوهیرو، ایزانا، کایکو و اما را پیدا کردند اما اکیرا نه. در آنجا، اکیرا نام جدیدی گرفت: نمونه ازمایشی 002. بدنی پوشیده از زخم، چشمانی بی‌نور و عجیب، و ذهنی شکسته. سال‌ها شکنجه، تزریق، و آزمایش باعث شد که بدنش دیگر انسان عادی نباشد. او در میان فریادها و خون، به "هیولای آزمایشگاه" معروف شد دختری که زنده میشد پس از هر مرگ، می‌ماند، وقتی میکشت. اما سرنوشت برایش اندکی نور هم کنار گذاشته بود. روزی به او گفتند که قرار است هم‌اتاقی داشته باشد. دخترکی با موهای ژولیده بلوند، اشک‌های خشک‌شده و چشمان سبز یاقوتی و زخمی تازه بر پیشانی را به درون سلولش پرتاب کردند. او گریه می‌کرد... تا زمانی که حضور دیگری را حس کرد. اکیرا، با چشمانی بی‌احساس و لب‌های بسته، از سایه بیرون آمد. دو نگاه خسته با هم تلاقی کرد. از همان لحظه، میان آن دو چیزی شکل گرفت. پیوندی نادیدنی میان دو بازمانده از جهنم. آن‌ها سال‌ها کنار هم ماندند. تحمل کردند. در سکوت زنده ماندند، تا بالاخره در یازده‌سالگی، با بدن‌هایی زخمی و روح‌هایی شکسته، توانستند فرار کنند. در دل شب، در حالی که زنجیرها هنوز از پاهایشان آویزان بود، از دیوارهای آهنی عبور کردند و برای اولین‌بار هوای آزادی را نفس کشیدند. شاید آن شب آزادی کوچکی بود... اما گویی برای روبی، آن آغاز دوباره‌ی زندگی بود. ولی عذابش بیماری ای بود که هیچکس خبری از ان نداشت حتی ازمایشگاه، اسکیزوفرنی ای که بسیار خوب در وجود اکیرا از بدو تولد بود. از همان جا که فرار کردند اکیرا به اکانه گفت: «از این به بعد بهم بگو روبی.»