eitaa logo
"Руби Похоронное бюр"
134 دنبال‌کننده
729 عکس
22 ویدیو
41 فایل
اینجا جنازه فروشیه خاله روبیه یا همون و بنده برای شما از ارت‌هام، اوسی هام و... براتون میزارم. راضی نیستی لفت بده با تشکر از شما.🌹 خودم: @RubyxKatsuki ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_w8t9so&btn چنل ارت: @Rubyartss
مشاهده در ایتا
دانلود
نائل شیش تا بچه داره
بفرمایید
"Руби Похоронное бюр"
تونیک که ی لباسه زنونست...
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
قلم زخم خود را بر سینه ام باقی گذاشته است. با گمان اینکه نویسندگان محدودیتی برای بیان احساساتشان روی کاغذ ندارند،دست به قلم گشتم،اما به جای کاغذ، قلب من سیاه گشت. هر پیچش و خم قلم بر روی کاغذ مانند زخم زدن بر سینه ام بود. نوشتن برایم درد آور بود. هیچ رنجی مانند نوشتن برایم وجود نداشت. هیچکس معنای پشت آنها را درک نمی کرد. تصور می کردند تنها تصورات یک‌ نویسنده است. احساسات پشتش را نمی دیدند. نقد می کردند و زخم خود را بر سینه ام می زدند. در خود فرو رفتم. از بیان احساسات فرار کردم. خندیدم،لبخند زدم،عصبانی شدم و حتی گریه کردم. می‌خواستند راه فرارم را نیز بگیرند. انسان تا کجا پیش می رود؟ هیچ موجودی به خودخواهی و غرورش ندیده ام. تنها به خود فکر می کند. احساسات بقیه را له می کند تا خود را بزرگ کند؛ برایش زجر آن موجود نحیف اهمیتی ندارد.مانند له کردن حشرات در زیر پا،احساساتش را له می کند. چیزی که آن را ایراد نامیدند احساساتش بود. احساساتی که بی پرده روی کاغذ ریخته بود. سبک نوشتارش بود. سبکی که با آن خود را ابراز می نمود. نادیده اش گرفتند. در خود فرو رفت. قصد داشت نوشتن را ترک کند.زجری برایش دردناک تر از نوشتن وجود نداشت.قلم را برداشت و باز بر آن زخم ها نوشت. زخم های قدیمی بازگشتند...از جایشان خون بر زمین چکید اما نویسنده می خندید. نویسنده مضحکانه می خندید. «این تنها راه نجات من است!حتی اگر من را بکشد به نوشتن ادامه خواهم داد.». نویسنده مضحکانه می‌خندید.با این حال... اشک بر صورتش جاری بود. -My writings