هدایت شده از Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
تاریک بود و نمناک.معلوم نبود چند سال اینگونه دست نخورده باقی مانده بود.تارهای عنکبوت،دیوارهای نمخورده و آهن ها و تجهیزات زنگ زده و محفظه ای شیشه ای در وسط. محفظه شیشه ای حتی معلوم نبود چندین سال تمیز نشده است که نمیشد داخلش را دید.ترک های ریز و بزرگ روی شیشه به چشم می آمد اما بیشتر پیچک های مارپیچی که روی آن رشد کرده بودند و شیشه را پوشانده بودند به چشم می آمدند.
*
تپ...تپ...تپ...
صدای قدم هایی از راهرو،صدای آژیر کهنه ای که به زور صدایش در می آمد و صدای زمزمه ای از دور سکوت اتاق را میشکست...صدای شلیک گلوله و فریاد و پاشیده شدن خون نگهبانان با بی رحمی تمام بر زمین.
با دستکش هایش لبه ی کتش را مرتب کرد.یک انسان بود؟ نه. شیطان؟ نمی دانم. صورت یک خرگوش را داشت و بدن یک مرد را.لباس هایش به مردان بریتانیایی در قرن 19 می مانست.
صدای آن موجود،صدای آژیر کهنه را از هم می درید. صدایی ترسناک،آرام و فریبنده.تن صدایش ظریف اما شوم بودو لحنش بین آرام و تهدیدآمیز در نوسان.
-عجب دردسری.انسان ها...همیشه همه چیز رو خراب می کنن.
چندین قدم به طرف محفظه شیشه ای برداشت و ادامه داد:
-موافق نیستی؟
چند قدم دیگر...اکنون اگر دستش را دراز می کرد می توانست محفظه شیشه ای را لمس کند.
-وقتشه بیدار شی،دوست من.
با لمسی به ظاهر ظریف،شیشه در زیر دست او به هزاران تکه تقسیم شد و فرو ریخت و درون محفظه شیشه ای نمایان شد.
درون محفظه زنی مانند کالایی گرانبها برای سال ها نگهداری شده بود.موهایش به رنگ قهوه ای سوخته بود و مشخصا در طول سال هایی که در محفظه قرار داشت،رشد کرده بودند و به زیر زانو هایش میرسیدند.پوستش رنگپریده بود،شاید مانند یک خون آشام...احتمالا به دلیل سرمای درون محفظه بود.سرمایی که او را برای سال ها به خوابی طولانی فرو برده بود.
هنوز تجهیزاتی به او متصل بودند که با وجود شکستن محفظه او را در جای خود و در خواب نگهداشته بودند.
آن موجود،خرگوش سفید، سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد.شمشیر فورس ادج(Force Edge)،شمشیر شوالیه افسانه ای اسپاردا را که به تازگی از یک موزه تاریخی کلیسا برداشته بود، را از روی شانه اش برداشت و با ظرافتی که از او انتظار نمی رفت،تجهیزاتی که آن زن را نگهداشته بودند پاره نمود.
*
با پاره شدن بند های ماسک اکسیژنی که روی صورتش قرار داشت،توانست بعد از مدت ها هوای محیط را به درون ریههایش بکشد.بوی تلخ زنگ آهن و نم محیط. پلک هایش جهیدند و به آرامی چشم هایش باز شدند.چشم هایش درست مانند رنگشان،یعنی آبی یخی،سرد و بی روح بودند.
بعد از چند پلک کوتاه از محفظه بیرون آمد و به خرگوش سفید که به او لبخندی موذیانه میزد خیره شد.
-Welcome back to the world, Jeanette Kross
#Story_parts
هدایت شده از "نقاشی دونیه خاله روبی"
"جنازه فروشی روبی"
اگه وقت کنم اینو دیجیتالی میکنم واسه کریسمسس خنده شوشطانی* #sketch #Mha
حالا اگه الان بیشتر این ۷۹ نفر نیومدن سر این یه کوچولو فیلترمون کنن
"جنازه فروشی روبی"
حالا اگه الان بیشتر این ۷۹ نفر نیومدن سر این یه کوچولو فیلترمون کنن
ما هم اونارو فیلتر می کنیم از رو کره زمین اون وقت 🥰👍