"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
اسم: کایو آماکاوا(زمان حال) فومیکو هایاشی(قبل از خارج شدن از پورت مافیا)
سن: 25
تاریخ تولد: 31 دسامبر(11 دی)
قد: 165cm(در اصل 162 عه و سه چهار سانت پاشنه کفشاشه)
گروه خونی: O-
Mbti: INFJ-A
وابستگی کنونی: آژانس کاراگاهی مسلح
وابستگی سابق: پورت مافیا
پیشه: تحلیلگر صحنه های صوتی و حافظه محیطی
القاب: شبح پژواک(ثبت شده در برخی پرونده های پلیس)، سراب سرخ(توسط برخی دشمنان)، چشم سیاه(توسط مافیا)، روح(توسط خانواده)
خانواده: ماسائو هایاشی(پدر فوت شده)، کازوئه ایشوکه(مادر فوت شده)
علایق: چای ترش و لیمو، کتاب خوندن، رانپو، بافتنی، نقاشی کشیدن، صحبت کردن و وقت گذروندن با میچیکو(3:
"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
او کودکی کوچک، تنها و آسیبپذیر بود و ظاهر غیرعادی اش باعث میشد توجه آدمهای مختلفی را به خود جلب کند. موهای نقرهای، پوست تقریبا سفید و چشمهایی که به سختی میشد از آنها چشم برداشت. اما این توجه همیشه از روی مهربانی نبود، چند نفر متوجه شدند که فومیکو احتمالا یک موهبتدار است در ابتدا حتی خودشان نیز مطمئن نبودند. آنها او را برای اهداف مختلف ربودند و در اختیار گرفتند و سعی کردند بفهمند آیا واقعا موهبتی دارد و آیا این موهبت میتواند برایشان سودی داشته باشد یا خیر، فومیکو در آن زمان هنوز توانایی خودش را به خوبی نمیشناخت. اما خیلی زود مشخص شد که اتفاقی در ذهن و حواس او رخ میدهد که برای یک انسان عادی ممکن نیست. او میتوانست چیزهایی را بشنود که دیگران نمیشنیدند، صداهایی از گذشته، پژواک هایی که نباید وجود میداشتند و تکه هایی از اتفاقاتی که قبلاً رخ داده بودند. آدم هایی که او را در اختیار گرفته بودند خیلی زود متوجه شدند که این قدرت میتواند برای اهداف مجرمانه بسیار ارزشمند باشد، بنابراین شروع کردند به مجبور کردن او برای استفاده مکرر از موهبتش. گاهی آنقدر از او کار میکشیدند که بدن و ذهنش دیگر توان ادامه دادن نداشت اما آنها متوقف نمیشدند. در کنار این بهرهکشی بعضی از آنها حتی دست به سوءاستفادهی شخصی و کثیفی از یک کودک بی دفاع زدند، فومیکو در آن دوران هیچ قدرتی برای مقاومت نداشت و دوباره همان چیزی را تجربه کرد که تمام کودکیاش با آن بزرگ شده بود. انسان هایی که او را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان چیزی قابل استفاده میدیدند. اما یکی از اشتباهات آدم رباها باعث شد خبر وجود یک کودک موهبتدار به گوش پورت مافیا برسد. در بازار زیرزمینی موهبتداران اطلاعاتی درباره دختری با توانایی غیرعادی در بازسازی اتفاقات و صداهای گذشته منتشر شده بود، این اطلاعات برای بخش اطلاعاتی مافیا کافی بود تا ارزش بررسی داشته باشد و موری دستور تحقیق درباره این موضوع را صادر کرد، در ابتدا هدف فقط پیدا کردن و ارزیابی یک موهبتدار بالقوه بود. اما چیزی که افراد مافیا پیدا کردند بسیار متفاوتتر بود، آنها با کودکی به شدت آسیب دیده، وحشتزده و فرسوده مواجه شدند که با وجود شرایطش هنوز مجبور بود از موهبتش استفاده کند و در نهایت عملیات به جای جمع آوری یک موهبتدار تبدیل به نجات یک کودک شد. موری دستور داد کودک را زنده میخواهد، نه موهبتش را و نه اطلاعاتش را، فقط خودش. فومیکو بعد از نجات حتی به مافیا اعتماد نداشت، وقتی یکی از اعضای مافیا به او نزدیک میشد عقب میرفت و خودش را جمع میکرد و منتظر بود دوباره کسی از او چیزی بخواهد اما این بار به او غذا دادند، زخمهایش را درمان کردند، لباس مناسب در اختیارش گذاشتند. و برای مدتی هیچکس از او نخواست موهبتش را فعال کند. حتی وقتی بحث استفاده از توانایی او مطرح شد موری اجازه نداد تا زمانی که وضعیت جسمی و روانی اش بهتر شود کسی او را تحت فشار قرار دهد، برای فومیکو این اتفاق غیرقابل درک بود چون برای اولین بار کسی میتوانست از قدرتش استفاده کند اما انتخاب میکرد که نکند. فومیکو بعدها به تدریج در پورت مافیا جایگاه خودش را پیدا کرد، آموزش دید کنترل موهبتش را یاد گرفت و به یکی از نیروهای ارزشمند اطلاعاتی تبدیل شد. موهبتش برای بازسازی صحنهها، کشف اطلاعات پنهان، تحلیل اتفاقات گذشته و پیدا کردن سرنخهایی که دیگر وجود نداشتند، فوقالعاده ارزشمند بود و فومیکو هیچوقت فراموش نکرد که مافیا چه زمانی وارد زندگی اش شد. وقتی هیچکس او را نمیخواست آنها به او جایی برای ماندن دادند. به همین دلیل وفاداری او به مافیا بسیار عمیق شد، او میدانست پورت مافیا سازمانی بیرحم است، میدانست جنایتهایی در آن رخ میدهد اما نمیتوانست حقیقت دیگری را نیز انکار کند که اگر آنها آن روز پیدایش نمیکردند، شاید امروز اصلا زنده نبود. به خصوص نسبت به موری فومیکو نوعی احترام و بدهی عمیق احساس میکرد، نه اینکه موری را بینقص یا پدرگونه ببیند بلکه او را کسی میدانست که در یکی از بدترین لحظات زندگی اش دستور داد یک کودک نجات پیدا کند و همین کافی بود. سالها بعد، فومیکو در یکی از ماموریت های اطلاعاتی متوجه وجود آزمایشگاهی شد که تعدادی کودک موهبتدار بالقوه در آن نگهداری میشدند. کودکانی که مانند خودش به ابزار تبدیل شده بودند و وقتی فومیکو آنها را دید دیگر نتوانست صرفا به عنوان یک مامور به موضوع نگاه کند. در آنها خودش را دید، دختری که کسی نجاتش نمیداد، کودکی که مجبور بود قدرتش را تا مرز نابودی استفاده کند، کسی که فقط میخواست یک انسان باشد.