eitaa logo
‌"Руби Картины тёти"
198 دنبال‌کننده
402 عکس
6 ویدیو
107 فایل
خوش اومدین به چنل ارت خالهروبیییتیتی3: خودم: @RubyxKatsuki دیلی: @Rubyarts ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_w8t9so&btn دایگو: https://daigo.ir/secret/meph-mephuph13333
مشاهده در ایتا
دانلود
‌"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
گذشته: فومیکو به عنوان تنها فرزند خانواده بود و از همان لحظه‌ی تولدش برخلاف چیزی بود که والدینش آرزو کرده بودند. خانواده‌ هایاشی باور بسیار قدیمی و خرافی‌ ای داشتند و آنها معتقد بودند اگر فرزندشان دختر باشد، بدیمنی به همراه خواهد داشت و حتی اگر فرزند پسر نیز دارای موهبت باشد باز هم موهبت را نشانه‌ای از نحسی میدانستند. آنها یک پسر میخواستند، کودکی سالم و معمولی و بدون موهبت. اما فومیکو دختر بود و موهبت داشت درست است که در همان کودکی و بدو تولدش موهبتش آشکار نشد ولی ظاهرش به اندازه‌ ی کافی متفاوت بود که ترس والدینش را بیشتر کند. پوست فومیکو از همان کودکی بسیار رنگ‌ پریده بود و موهای نقره‌ای روشنش در سال‌ های نخست تقریبا سفید به نظر میرسید، اما چیزی که بیشتر از همه توجه دیگران را جلب می‌کرد و میترساند چشم هایش بود. چشم‌ هایی درشت و کاملا سیاه و عمیق، آنقدر تیره که مرز مردمک و عنبیه به سختی دیده میشد و نور تقریبا هیچ درخشش طبیعی‌ ای در آنها ایجاد نمیکرد و نگاه ثابت فومیکو باعث میشد دیگران احساس کنند به جای نگاه کردن به صورتشان مستقیما درونشان را میبیند. اما برای خود فومیکو این فقط شکل طبیعی چشم‌ هایش بود، او نمیدانست چرا دیگران از آنها میترسند. فومیکو عادت داشت مدت زیادی به آدم‌ ها نگاه کند، وقتی مادرش مشغول کاری بود کنارش می‌ ایستاد و با چشم‌ های درشتش نگاهش میکرد یا وقتی پدرش وارد اتاق می‌شد نگاهش را به او میدوخت. نه از روی تهدید و نه از روی بی‌ ادبی و فقط چون یک کودک بود. اما والدینش این رفتار را طور دیگری میدیدند "با اون چشم‌ های نحست اونطوری بهم نگاه نکن!" فومیکو معمولا نمیفهمید چه کار اشتباهی کرده، فقط آرام نگاهش را پایین می‌انداخت و گاهی با صدای کوچکش میگفت "فومیکو فقط مامانی رو نگاه می‌کرد..." او در کودکی به جای من از اسم خودش استفاده می‌کرد و همین باعث می‌شد حرف‌هایش کودکانه‌تر و معصومانه‌تر به نظر برسند، ولی سال ها با گذر زمان دچار اختلال رشد شد و این عادت برایش باقی ماند. به هر حال خانواده‌ اش این را معصومیت نمیدیدند و او را با لقب‌هایی مثل روح، بچه‌ی نحس، بچه‌ی مرده و نفرین‌شده صدا میکردند. گاهی مادرش حتی وقتی فومیکو در گوشه‌ ای از خانه ساکت ایستاده بود از دیدنش میترسید و با ترس فریاد میزد "مثل روح اونجا نمون!" فومیکو حتی معنی روح را به درستی نمیفهمید و فقط میدانست مادرش از دیدن او خوشحال نمی‌شود. با این حال هنوز کودک بود و کودک حتی وقتی بارها طرد شود باز هم محبت والدینش را میخواهد. فومیکو گاهی مادرش را بغل میکرد، مادرش او را پس میزد. گاهی دستش را میگرفت، مادرش دستش را کنار میزد. گاهی فقط می‌خواست کنار مادرش بنشیند، اما گاهی پاسخ این تلاش‌ها فقط کتک و فریاد بود. و اگر فومیکو گریه میکرد پدرش عصبانی تر میشد. "بس کن! گریه نکن!" و فومیکو هق‌هق میکرد "فومیکو... دردش میاد..." و فقط "گفتم گریه نکن!" گریه کردنش گاهی باعث میشد دوباره تنبیه شود، خیره نگاه کردنش نیز ممکن بود باعث عصبانیت والدینش شود، گاهی حتی هیچ دلیل مشخصی وجود نداشت. فومیکو کم‌ کم شروع کرد به یاد گرفتن قوانینی که هیچ کودکی نباید مجبور باشد یاد بگیرد، گریه کردن خطرناک است، محبت خواستن خطرناک است، بغل کردن خطرناک است و حتی نگاه کردن هم ممکن است باعث دردسر شود. شبی بعد از اینکه مادرش دوباره او را از خودش دور کرده بود فومیکو گوشه‌ی اتاقش نشست. صورتش خیس اشک بود و دستان کوچکش را به لباسش گرفته بود و آرام زیر لب گفت "فومیکو دیگه هیچوقت از مامانی و بابایی عشق نمی‌خواد..." چند لحظه سکوت کرد. "فومیکو دیگه گریه نمی‌کنه.. تا بابایی اذیت نشه..." و فومیکو یاد گرفت نیاز داشتن به محبت را پنهان کند اما هنوز نمیدانست این عادت قرار است سال‌ها با او بماند. وقتی فومیکو حدود نه یا ده سال داشت خانه‌ خانواده‌ هایاشی دچار آتش‌سوزی شد. آتش ناگهان گسترش پیدا کرد و خانه را در بر گرفت و فومیکو با ترس از خواب بیدار شد، دود همه‌ جا را گرفته بود و شعله‌ ها از دیوارها بالا میرفتند. او سعی کرد پدر و مادرش را پیدا کند اما خودش نیز در آتش‌سوزی آسیب دید و در میان آن آشوب چیزی که بیش از هر چیز دیگری در ذهنش ماند صدای والدینش بود، حتی در آخرین لحظات آنها به جای آرام کردن یا حداقل دور کردنش همان باور قدیمی را به سمت او پرتاب کردند. "همه‌اش تقصیر توعه!" "از وقتی به دنیا اومدی بدبختی ها به سرمون اومدن!" جملاتشان میان صدای شعله‌ ها و فریادها گم شد و فومیکو توانست از خانه فرار کند، اما والدینش جان باختند. و یک کودک نه یا ده‌ ساله بدون هیچکس که حقیقت را برایش توضیح دهد تنها ماند. هیچ‌کس به او نگفت آتش سوزی تقصیر او نبوده، هیچکس نگفت که مرگ والدینش مسئولیتی روی دوش او نیست بنابراین خودش نتیجه گرفت "مامان و بابا به خاطر فومیکو مردن" فومیکو مدتی در خیابان‌ ها و مناطق مختلف شهر سرگردان بود.
‌"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
فومیکو بدون اطلاع موری و سایر اعضای مافیا وارد آزمایشگاه شد، او میدانست اگر موضوع را به مافیا گزارش کند ممکن است تصمیمی گرفته شود که با چیزی که خودش می‌خواهد متفاوت باشد یا دیرتر اقدام کنند پس خودش رفت و تصمیم گرفت بچه‌ها را بیرون بیاورد، عملیات به شدت خطرناک بود و او مجبور شد بارها از موهبتش استفاده کند. فشار توانایی روی ذهن و بدنش شدید شد و در جریان فرار نیز به شدت آسیب دید، اما تا وقتی آخرین کودک را بیرون نیاورده بود حاضر نشد خودش را رها کند. بعد از آن اتفاق فومیکو فهمید که دیگر نمی‌تواند برای همیشه در پورت مافیا بماند اما دلیلش نفرت نبود. او از مافیا متنفر نشده بود، از موری هم متنفر نبود و حتی اطلاعات محرمانه‌ی مافیا را فاش نکرد. فومیکو میدانست که بخش بزرگی از زندگی‌اش را به مافیا مدیون است اما مشکل اینجا بود که دیگر نمیتوانست بین وفاداری به سازمان و وجدان خودش تعادل برقرار کند. اگر روزی دوباره کودکی را میدید که به کمک احتیاج داشت نمیخواست مجبور باشد ابتدا فکر کند آیا نجات دادن این بچه به ضرر مافیاست؟ او می‌خواست بتواند خودش تصمیم بگیرد و بنابراین تصمیم گرفت از مافیا جدا شود. نه به آنها خیانت کرد و نه اطلاعاتی که داشت را لو نداد، اسرار مافیا را هم با خود بیرون نبرد. او فقط رفت و برای فومیکو ترک کردن مافیا به معنی انکار گذشته‌ اش نبود، بلکه یعنی پذیرفتن اینکه دیگر نمیتواند تا ابد در همان گذشته زندگی کند. پس از خروج از مافیا هویت فومیکو هایاشی کنار گذاشته شد، او نمیخواست نامی که به پدر و مادری تعلق داشت که تمام کودکی‌اش را با نفرت و ترس پر کرده بودند همچنان بخشی از زندگی‌اش باشد پس هویت جدیدی ساخت، کایو آماکاوا. خودش نامش را انتخاب کرد و با همین نام وارد زندگی جدیدش شد. کایو بعدها به آژانس کارآگاهی مسلح پیوست و به عنوان تحلیل‌گر صحنه‌های صوتی و حافظه‌ی محیطی فعالیت خود را آغاز کرد، او در پرونده‌هایی به کار گرفته می‌شود که شاهدی ندارند یا بخش مهمی از شواهد از بین رفته است. قدم‌ها، صداها، مکالمات، شلیک‌ها، آخرین لحظه‌های یک قربانی و چیزهایی که برای دیگران از بین رفته‌اند برای کایو ممکن است هنوز در محیط باقی مانده باشند و به همین دلیل همکاری او با رانپو بسیار طبیعی شکل گرفت، رانپو از منطق و مشاهده برای رسیدن به حقیقت استفاده میکرد و کایو از پژواک گذشته. یکی حقیقت را پیدا می‌کند و دیگری ردپای آن را از گذشته بیرون میکشد. و در میان اعضای آژانس رانپو یکی از معدود آدم‌ هایی شد که هیچوقت از ظاهر کایو نترسید، او به چشم‌های سیاه و بی‌نور کایو نگاه میکرد بدون اینکه نگاهش را پس بکشد. هرگز به آنها نحس نگفت و هرگز از خیره نگاه کردنش ناراحت نمیشد، برای رانپو چشم‌ های کایو فقط چشم‌ های کایو هستند و همین موضوع برای کایو بسیار عمیق‌ تر از چیزی است که خودش بتواند توضیح دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا