- تقریباً با شنیدن خبر فوت هر آشنایی گریه میکنم. فرقی نمیکند او را چقدر شناخته و یا به او نزدیک بوده باشم. خبر مرگ برایم مثل شلیک تفنگی است که بغضِ از پیش آمادهی گلو را منفجر میکند..
قبلاً فکر میکردم برای اویی که چشمهایش را برای همیشه بسته اشک میریزم. دیگر فهمیدهام اشک برای رفتهها نیست، برای ماندههاست. برای آنهایی که باید بمانند و نیستی همیشگی محبوب قلبشان را تاب بیاورند و کمکم، آرام شوند و سکوت کنند.
غریبهترها تا یک جایی غمخوار بازماندگانند. چند روزی که بگذرد، بُر میخورند لای روزمرگیها و مشکلات و غصههای تازهتر. آنهایی که محبوبی را از دست دادهاند، از جایی به بعد با حفرهی خالی زندگیشان تنها میمانند و دیگر به جای گریستن در جمع، زیر دوش حمام، بغضِ شان شکسته میشود و اشک را همراه با آبِ سرازیر از دوش، به چاه عمیق و تاریک خاطرات میسپارند.
همه میدانیم که گذشت زمان، مرهم است بر زخم کاری. نه این که از بیناش ببرد، اما آرامش میکند. نمیدانم، شاید هم گذشت زمان تنها کمک میکند تا به جای ناجورِ زخمهایمان عادت کنیم و با آن کنار بیاییم و زندگی را ادامه دهیم.
فقط خواستم برای همهی آنهایی که کنار حفرههای خالی زندگیشان نشستند بنویسم،
تنها نیستید ((:
[افکارِ مَن]
Ruby
هدایت شده از - 𝘔𝘺 𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥 -
تصمیم گرفتم با هیچ آدمی توی زندگیم صحبت نکنم. اگرم خواستم سیو مسیجم بهتره؛