- در سرزمین ما
اول زنها بیدار میشوند
بعد آفتاب طلوع میکند.
چون که آفتاب وُ امید
از قلبِ زنان زاده میشود…
_علی سلطانی_
- وقتی چشمت را باز میکنی
میبینی
بزرگترین ضربهها را همانهایی زدهاند
که زمانی ،
با چشم بسته و از ته دل
دوستشان داشتهایی!
_هوشنگ ابتهاج_
عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمیشود.
بدون روزهای اشك و درد و خشم و غم. اما،
روزهای بد، همچون برگهای پاییزی، باور کن که شتابان فرو میریزند:
و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای میماند.
- هر از گاهی برای آنان که دوستشان داری،
نشانهای بفرست تا به یادشان آوری که
هنوز برایت عزیزند !
_شکسپیر_
چایت را بنوش و نگرانِ فردا نباش.
از گندمزارِ من و تو، مشتی کاه میماند برای باد ها..
_نیما یوشیج_
بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیزها را احساس میکنید.
رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آشوب میکند اما وقتی میخواهید بیان کنید، میبینید که بی رنگ و جلاست! درست مانند تابلوییست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد، عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد در آن نیست.
_بزرگ علوی_
- انگار که بعضی اتفاقها باید حسرت شود.
شاید حسرتش تصویر زیباتری از حقیقت غمیگنش داشته باشد.
شاید تصویر حسرت هایمان از واقعیتشان زیباتر باشد و حقیقت آن جلوه را نداشته باشد.
مثل حسرت آن آغوش در آخرین دیدار.
یا حسرت بوسه ای که به آخرین نگاه نَنِشست.
یا حسرت گفتن آن جمله از دل بر آمده که آخرین سکوت شد.
و یا حسرت خداحافظی برای روزی که نمیدانستی روز آخر است.
حسرت مانند انتظار است .
همانقدر غمگین ،
همانقدر کشنده ،
همانقدر بی پایان ،
و همانقدر برای روز های آخر ..
_افکار من_
هدایت شده از شکوفهٔ خاکستری
باید با من حرف میزدی
من محتاج یک جمله بودم
جمله ای از تو،
که مرا از آغوش زنجیرهای ننوشتن برهاند،
باید با من حرف میزدی تا چیزی مینوشتم؛
کلید ادامه ی زندگی من در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من،
من را گم کرده بودی.
هدایت شده از - متلاطم .
تمام مدت که میکشیدمش اینطوری بودم که قوربونت بشم ایران خانوم، چقدر زیبایی و چقدر زیبایی داری 😭