- انگار که بعضی اتفاقها باید حسرت شود.
شاید حسرتش تصویر زیباتری از حقیقت غمیگنش داشته باشد.
شاید تصویر حسرت هایمان از واقعیتشان زیباتر باشد و حقیقت آن جلوه را نداشته باشد.
مثل حسرت آن آغوش در آخرین دیدار.
یا حسرت بوسه ای که به آخرین نگاه نَنِشست.
یا حسرت گفتن آن جمله از دل بر آمده که آخرین سکوت شد.
و یا حسرت خداحافظی برای روزی که نمیدانستی روز آخر است.
حسرت مانند انتظار است .
همانقدر غمگین ،
همانقدر کشنده ،
همانقدر بی پایان ،
و همانقدر برای روز های آخر ..
_افکار من_
هدایت شده از شکوفهٔ خاکستری
باید با من حرف میزدی
من محتاج یک جمله بودم
جمله ای از تو،
که مرا از آغوش زنجیرهای ننوشتن برهاند،
باید با من حرف میزدی تا چیزی مینوشتم؛
کلید ادامه ی زندگی من در حنجره ی تو بود
در صدای تو
تویی که در من،
من را گم کرده بودی.
هدایت شده از - متلاطم .
تمام مدت که میکشیدمش اینطوری بودم که قوربونت بشم ایران خانوم، چقدر زیبایی و چقدر زیبایی داری 😭
روز هایی میگذرد که برای زنده ماندن دست و پا میزنند؛
برای حال خوب،خوشحال بودن،ادامه دادن و نا امید نشدن تقلا میکنند تا روزی که جوانه های زندگی شان باز شود و طعم خوش زندگی را به آنها بچشاند تا آن روز ادامه میدهند تا زندگی روی خوب خود را به آنها نشان دهد.
آنها انتظار آن روزها را میکشند:)
این داستان شش کلمهای از آلیستر دانیل
به نام "اندوه" بهترین داستان کوتاه جهان شده
"هیچ حواسم نبود،
دو فنجان ریختم"...
گفت میدانی چرا زمینهی اکثر فرشهای ایرانی لاکی است؟
گفتم به خاطر اصالت و زیبایی فرش ایرانیست
گفت نه. از گذشتهی دور دختران کوچک مجبور بودند، برای کمک به خانواده و فقر از همان دوران کودکی بر دار قالی بنشینند و در مدت کوتاهی فرش ببافند. چاقوی قالیبافی شبیه قلاب ماهیگیریست و انگشتان این دخترکان مدام زخمی میشد. اما برای اینکه لکههای خون جلوههای فرش ایرانی را خدشهدار نکند، زمینهی اکثر قالیها لاکی (به رنگ خون) رنگ بوده. چاقویی که در کنارش نه میوهای بود برای استراحت و نه ماهی برای یک وعدهی غذای کامل اما روزیِ هزاران خانواده بر مدار همان چاقوی شبیه به قلاب بود.
گفتم پس تاریخچه و اصالت فرش ایرانی چیست؟
گفت اگر بخواهم خلاصه بگویم
فرش ایرانی را دختران بافتند
پدران فروختند.
و پسران خرج کردند.
- علی سلطانی
- ما یک شانس برای زندگی کردن داشتیم و شدیم یک زن در خاورمیانه !
سعادتمنده نبود اما جسورانه بود..
تا دیروز فکر میکردم تمام قلههای جهان را می توانم فتح کنم.
تازه امروز فهمیدم چه نفس گیر است؛ بالا رفتن از پلههای خانهای که تو دیگر در آن نیستی..
- عباس معروفی