هدایت شده از "خونه"
انقدر همهچیز روی هم انباشته میشه که دیگه نشه در موردش حرف زد. یا حتی گریه کرد. یا هرکار دیگهای. فقط میتونی درموردش سنگینی تمومنشدنی رو حس کنی که محکم بهت چسبیده و کمکم به عنوان بخشی از خودت قبولش کنی، باهاش به عنوان یه بخش پاکنشدنی از زندگیت ادامه بدی تا جایی که بفهمی باهاش یکیای و تو فقط باید ادامه بدی و هیچاهمتی نداره که چطوری.
- ای سرزمین!
کدام فرزندان، در کدام نسل
تو را آزاد، آباد و سربلند
با چشمان ِ باورِ خود خواهند دید؟
_ محمود دولت آبادی
عجب صبری تو داری مادرِ میهن!
ز دستِ این همه ناخوانده فرزندانِ بازیگوش،که در تاریکیِ مرموزِ تابستان،به گردندِ نازک چنگ میآرند و داروغه،تمام تلخی شب را به شور رشوهای ناچیز میبخشد!قلند لَخت و مخمور و کژ و بیرگ،به خوابی ژرف است افسوس!
عجب صبری تو داری مادرِ میهن!
از آن آوازهخوان با نعرهها و نالهی جعلی که از رادیوی تاکسیِ دیروزی به گوش این حقیر ادرار میفرمود،ز ملی پوشِ تریاکی،…
- شهر غصه، امیرعلی نبویان
هدایت شده از •[ وصـٰال ]•🌵
در آخرین خطِ نامهاش به او نوشت:
«و آنقدر حرف نزدی که همهچیز تمام شد.»
- دست خونآلود خود را پیش چشم خلق پنهان میکنند!
هیچی حیوانی به حیوانی نمیدارد روا ،
آنچه ایننامردمان با جان انسان میکنند..
- اشکی در گذرگاهِ تاریخ ، فریدون مشیری