حقیقتش رو بخواید در یک گودالی هستم که روز به روز از نور فاصله میگیرم.
احساس میکنم تو همون نقطه ام که یک انسان شروع میکنه به درخواست اینکه یک معجزه ای بشه.
زندگی واقعا چیزهایی داره که جالبه و آدم دلش نمیخواد از این لعنتی دل بکنه، ولی الان در این لحظه در این لحظات، در این دوره، نمیدونم.
نمیدونم این خشم لحظه ای خاموش نمیشه، این نفرت لحظه ای ساکت نمیشینه.
حس میکنم مدت هاست که یک حجم زیادی از خشم رو با خودم حمل میکنم که به کوچیک ترین دلیل نیاز داره تا ابراز کنه خودش رو.
و واقعا ما چقدر زندهایم که نمیتونیم رها کنیم و بریم تو یه نقطه کور دنیا و آروم بشیم.