داشتم خواب میدیدم که توی خوابم دارم خفه میشم و اکسیژنی نمیتونم دریافت کنم؛دردو توی خوابم حس میکردم..اینکه مرگ چقدر بهم نزدیکه تا اینکه ازخواب پریدم و دیدم ساعت پنج صبحه و من قفسه سینم از شدن تلاشی که داره برای دریافت اکسیژن میکنه،چقدر از درد تیر میکشه..من واقعا داشتم توی خواب میمردم اگر این کابوسی که دیدم،نجاتم نمیداد!
چرا نمیتونم خواب هامو درک کنم؟!
با این که خنده هاتو جز من کسی ندیده؛اما انقدر از خنده هات پیش همه تعریف کردم که از هرکسی بپرسی،اقرار میکنه که چقدر زیبان!
چیزایی که رو پاتختیم همیشه میشه پیداشون کرد:
+ کتاب
+ لیوان
+ نمکدون
+ سس
+ بشقاب
+ آب
+ و یه خوراکی(هرچیزی میتونه باشه)
بر خلاف کل خونه،اتاق من هیچ فرقی با سرد خونه نداره .جوری سرده که کسی نمیتونه پاشو توش بذاره و این لذت بخشه!