eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
447 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
رآیحه🤍
- بقولِ شاعر: «از تو باید بنویسم که تو تعبیرِ منی...🤍»
چشم ها آیینهٔ قلب ها هستند. از دیروز دارم به این جمله فکر می‌کنم. به اینکه درون آدم ها با ظاهرشان ارتباط مستقیم دارد. به صحبت های دیروز حضرت آقا. به اینکه وسط شرایط جنگی این روزها،یک آرامش عجیب در چهره‌شان بود، آرامشی که از درون سرچشمه می‌گیرد. یک لحظه مکث می‌کنم. این آرامش چقدر آشنا بود! ذهنم سریع رد نشانه ها را می‌گیرد. می‌رود به دهم آبانِ 1402؛تهران. روزی که در دفترچه ام نوشته بودم: «من در آن حسینیهٔ با صفا،عشق، نورانیت و آرامش محض را لمس کردم، با وضوح تمام.» و مثل همیشه،حتی با فکر کردن به آن هم دلم تنگ شد. برای آن روز، برای متفاوت ترین تجربهٔ 18 سالگیم؛ حالا نشانه ها کار خودشان را کرده بودند، فهمیدم چرا آن آرامش برایم آشنا بود. دهم آبان، وقتی وارد حسینیهٔ امام شده بودم. جایی تقریبا وسط حسینیه نشستم.وقتی آقا وارد شدند نتوانستم ببینم‌شان. اما وقتی همه نشستند،چند سانتی متر جابه جا شدم، از جایم فاصله گرفتم و بالاخره چشمانم گره خوردند به چهرهٔ حضرت آقا، چهره‌ای که همیشه از پشت قاب تلویزیون و گوشی دیده بودم؛ اما اینبار از نزدیک ترین فاصلهٔ ممکن؛ همان چند ثانیهٔ کوتاه، کافی بود برای لمس آرامشی که از آن نوشته بودم؛ آن لحظه اصلا به دغدغه هایم، به اینکه چقدر خستهٔ راه هستم، فکر نمی‌کردم، قدرت آن آرامش آنقدر زیاد بود که دیگر به هیچ چیز فکر نکنم. بیشتر از همیشه دلم میخواهد به نشانه ها و آدم های متصل به نور فکر کنم؛ به آدم هایی مثل حضرت آقا که همیشه چشمانشان آرامش دارد و این آرامش را به بقیه هم هدیه می‌دهند؛ حتی اگر مثل من در حد چند دقیقه، در وسط حسینیه امام چشمانت لایق این نگاه شوند؛ فکر میکنم چشم آدم ها ارتباط مستقیمی با قلب هایشان دارد، این آرامش عمیق فقط میتواند حکایت از قلبی داشته باشد که متصل به منبع عشق و نور است، متصل به آسمان! اینجور وقت ها تازه آدم می‌فهمد فلسفهٔ دوست داشتن چیست، آدم ها هرچقدر به منبع حقیقی عشق و دوست داشتن نزدیک تر باشند دوست داشتنی ترند، بدون اینکه بخواهی فکر کنی قلبت برایشان به تپش می‌افتد، آدم هایی که از قلب هایشان، نگاه‌شان و از حضورشان آرامش می‌گیری و قلبت.... قلبت لبریز از نور می‌شود، لبریز از عشق، عشقی که از قلب آدم های متصل به نور به قلب توهم رسیده است. این آدم ها، آرامششان و متصل بودنشان به نورِ عشق، یک سلاح فوق العاده قوی است.سلاحی که این روزها فقط برایِ ماست، برایِ ملت ما؛ دشمنان ابله،ترسو و کودک کُش، هرگز، هرگز نمیتواند حتی درکی از این سلاح و مفهومش داشته باشند و همین برای پیروزی ملت ما بس، همین بس که ما معتقد به اتصال آدم ها به آسمانیم و این قدرتمند ترین نیروی ممکن است، قدرتمند ترین سلاح برای شکست دادنشان! از روز های مُبارزه نوشتن، از قلب هایی متصل به آسمان و از آرامشِ چشم های نجیب و نورانی؛ ۲۹ خردادِ ۱۴۰۴.
برای من این بود که امروز دوباره سراغ رفتم:) و کتاب شعری که خوندم هم خیلی خفن بود اصلاً در وصفش یکی از کاربرای طاقچه نوشته بود که: "از آن دسته شعرهایی بود که درون آدم را به غوغا و طوفان می‌انداخت" پ.ن۱: حاوی بیت های نفس گیر(بعضیاشون خیلی نفس گیره و بنده از شدت زیبایی‌شون دلم نمیاد به اشتراک بذارم[انحصار طلبی در شعرهای مورد علاقه:/] ولی اسم کتابو میگم آخرش دوست داشتید کامل بخونید پ.ن۲: بقولِ "م" درسته شرایط جنگیه ولی نمیشه شعر نخوند که.
عشق آخرین تلاش بشر پیش از پذیرفتن مرگ است.
چشم در چشم مرا باش که در سینهٔ من سخنی هست که در حوصلهٔ گوشی نیست...
عمرْ کابوس مهیبی‌ست که تکرارش را چاره جز گیجی و سرمستی و مدهوشی نیست..!
همشون از کتابِ "شلتاق، مجموعه غزل" بودن، نوشتهٔ آقای غلامرضا طریقی.
مهم ترین نکته تربیتی فقط اونجا که حافظ میگه: «دنیا وفا ندارد، ای نورِ هر دو دیده.»
* قدرتِ کلمآت؟ هوم ...
- ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی‌تو خسته‌ایم تو بی‌ما چگونه‌ای...؟
رآیحه🤍
حکایت دل‌هایی از جنسِ دل‌تنگی... آدم دلش تنگ می‌شود، آدم وجودش لبریز از دلتنگی می‌شود، آدم مقابل دلتنگی‌هایش کم می‌آورد، آدم حتی کلمآتش هم عطر دلتنگی می‌گیرند، می‌خواهد بنویسد که آرام شود اما دلتنگ‌تر می‌شود؛ آدم گاهی بدون شما حالش مثل بچه ای میشود که در مدرسه فقط با یک نفر رفاقتی عمیق دارد و همان یک نفر هم غایب می‌شود، خب آدم دلش میخواهد بی منطق بشود و از همه چیز شکایت کند و کنارشما.. کنارشما اشک هایش را رها کند و خودش را هم؛ خیره شود به گنبدتان و یک عالمه حرف داشته باشد اما فقط اشک بریزد؛ اینکه کسی را داشته باشی که از اشک هایت، حرفهایت را ترجمه کند خب خیلی خوب است، خوب نه، فوق العاده، یک نعمت ویژه، از آنها که به خاطراشان دلت میخواهد خدا را بغل کنی :) این روزها شاید همان روزهایی است که شاید خودم هم دقیقا نمیدانم چه حالی است که دارم اما شما چرا... حالم مثل همان بچه ای است که از تنها رفاقت عمیقی که تجربه کرده هم دور افتاده است(: حالی از جنس آن بیتِ سید تقی سیدی که می‌گوید: «مي تواند که تو را سخت زمين‌گير کند درد يک بغض اگر بين گلو گير کند…» درد بغضی که از روی اسارت است، اسارت قلب توسط امواج شدید دل‌تنگی؛ حالم...حالِ غبطه خوردن است، غبطه خوردن به آهوی آرام گرفته در آغوش‌تان، به نسیم هایی که گنبدتان را هر لحظه در آغوش می‌گیرند، به ابرهای آسمان مشهد که هر روز نگاه‌شان گره میخورد به شما، به ساکنین مشهد که عطر حرمتان را هر روز حس می‌کنند، به کبوتر هایی که خانه‌شان حرم شماست، به گلبرگ هایی که به صحن های حرمتان پناهنده شده ‌اند، به هرچیزی که مربوط به شماست غبطه میخورم، آدم دل‌تنگ غبطه هایش زیاد می‌شوند، نه؟ آدم گاهی.. یعنی خیلی وقتها دلش فقط کنار شما بودن را می‌خواهد؛ گاهی که این را حس نمی‌کند هم از روی متوجه نبودنش است... کاش، این متوجه نبودن ها را ببخشید و مثل همیشه نگاهم کنید... که بقول یک نفر هرطوری هم که باشیم، واقعا دوستتان داریم، نداریم؟ از یک دلِ‌تنگ و گرفته نوشتن، همچنان در روزهای مبارزه، 31 خردادِ 1404 پ.ن: آدم در روز های مبارزه هم حق دارد دلتنگ بشود و کم بیاورد نه؟ [و در آخر، همان "بغلم کن که کسی جز تو نفهمید مرا..."]
تولدِ یک مسیرِ جدید در نوشتن!