رآیحه🤍
حکایت دلهایی از جنسِ دلتنگی...
آدم دلش تنگ میشود، آدم وجودش لبریز از دلتنگی میشود، آدم مقابل دلتنگیهایش کم میآورد، آدم حتی کلمآتش هم عطر دلتنگی میگیرند، میخواهد بنویسد که آرام شود اما دلتنگتر میشود؛
آدم گاهی بدون شما حالش مثل بچه ای میشود که در مدرسه فقط با یک نفر رفاقتی عمیق دارد و همان یک نفر هم غایب میشود، خب آدم دلش میخواهد بی منطق بشود و از همه چیز شکایت کند و کنارشما.. کنارشما اشک هایش را رها کند و خودش را هم؛ خیره شود به گنبدتان و یک عالمه حرف داشته باشد اما فقط اشک بریزد؛
اینکه کسی را داشته باشی که از اشک هایت، حرفهایت را ترجمه کند خب خیلی خوب است، خوب نه، فوق العاده، یک نعمت ویژه، از آنها که به خاطراشان دلت میخواهد خدا را بغل کنی :)
این روزها شاید همان روزهایی است که شاید خودم هم دقیقا نمیدانم چه حالی است که دارم اما شما چرا...
حالم مثل همان بچه ای است که از تنها رفاقت عمیقی که تجربه کرده هم دور افتاده است(:
حالی از جنس آن بیتِ سید تقی سیدی که میگوید:
«مي تواند که تو را سخت زمينگير کند
درد يک بغض اگر بين گلو گير کند…»
درد بغضی که از روی اسارت است، اسارت قلب توسط امواج شدید دلتنگی؛
حالم...حالِ غبطه خوردن است، غبطه خوردن به آهوی آرام گرفته در آغوشتان، به نسیم هایی که گنبدتان را هر لحظه در آغوش میگیرند، به ابرهای آسمان مشهد که هر روز نگاهشان گره میخورد به شما، به ساکنین مشهد که عطر حرمتان را هر روز حس میکنند، به کبوتر هایی که خانهشان حرم شماست، به گلبرگ هایی که به صحن های حرمتان پناهنده شده اند، به هرچیزی که مربوط به شماست غبطه میخورم، آدم دلتنگ غبطه هایش زیاد میشوند، نه؟
آدم گاهی.. یعنی خیلی وقتها دلش فقط کنار شما بودن را میخواهد؛ گاهی که این را حس نمیکند هم از روی متوجه نبودنش است... کاش، این متوجه نبودن ها را ببخشید و مثل همیشه نگاهم کنید... که بقول یک نفر هرطوری هم که باشیم، واقعا دوستتان داریم، نداریم؟
از یک دلِتنگ و گرفته نوشتن، همچنان در روزهای مبارزه، 31 خردادِ 1404
پ.ن: آدم در روز های مبارزه هم حق دارد دلتنگ بشود و کم بیاورد نه؟
[و در آخر، همان "بغلم کن که کسی جز تو نفهمید مرا..."]
رآیحه🤍
تولدِ یک مسیرِ جدید در نوشتن!
چند روز پیش جایی خواندم که نوشته بود:
«یادت نره چیزایی که الان داری یه روز برای داشتنشون دعا میکردی!»
و من دقیقا رفتم به یکسال پیش همچین روزی. روزی که یکی از همان دعاهایم، یکی از آرزوهایم داشت به واقعیت تبدیل میشد؛ حضور در دورهٔ خلاق مبنا برایم مثل زندگی کردن یک رؤیا بود. حالا که یکسال گذشته و امروز دعوتنامهٔ دورهٔ حرفه ای را دریافت کردهام، به خودم تذکر میدهم که یادم نرود، یادم نرود یک روز بودن در همان سطح اول و حضور در مبنا هم یکی از دعاها و آرزوهای مهمم بود،شرایط حتی یک درصد هم احتمال بودن و ماندن در این مسیر را نمیداد اما مثل شاعر معتقد بودم به:
« دلخوشم من به محالات رضا...» و ماندگار شدنم در مسیر نویسندگی را مدیون امام رضا هستم، مثل همهٔ زندگیم! به این فکر میکنم که خبر قبولیم در دورهٔ حرفهای یک دعای مستجاب شده است! یک رویای تبدیل به واقعیت شده؛ آنهم توسط امام رضا؛ به این فکر میکنم که آن دعای روبه روی گنبد، وقتی وسط صحن آزادی نشسته بودم، به واقعیت پیوسته؛ قلبم پر از پروانه میشود از فکر کردن به این رؤیای محقق شده! به اینکه اگر امام رضا نبود امروز، لحظاتی که حس میکردم دلایل شاد بودن و امیدواریم را گم کرده ام، اینطور از اعماق قلبم خوشحال نمیشدم، امام رضا مثل همیشه یادم آورد که دوستم دارد، و چه دوست داشتنی... قلبم میرود برای این دوست داشتن، برای رفیقی که درست وقت هایی که باید هوای دلم را دارد؛ وقت اشک ریختن نیست اما خب.. دلم بیشتر تنگ میشود؛ دوباره مصداقِ "نازِ ما را کم بکش، دارد که عادت میشود" شده ام...
همزمان غم دلتنگی دارم و اشکِ شوق...
همزمان قلبم لبخند میزند؛
و یک چیز مثل همیشه ثابت است، اینکه دوستتان دارم:)
امام رضایِ من، رفیق بآز ترین!
پ.ن: اینکه ادامه دار بودن نویسندگی اینطور گره خورد به امام رضا و عطرِ صحنِ آزادی چقدر قلب آدم را رقیق میکند... چقدر قشنگ است..! نه؟:)
از تجربهٔ یک حس وحالِ وصف ناشدنی و بازهم از دلِ روزهایِ مُبارزه نوشتن، یکم تیر 1404
رآیحه🤍
تولدِ یک مسیرِ جدید در نوشتن!
پیوست:
«حالا نوشتن جزئی از زندگی شماست»
#زندگی_جاریست
-
از کلمآتِ غرق کنندهٔ جنآبِ مستــور!
پ.ن: مُدام فکر میکنم:
«کلمآتش بوی نور میدهند، مثلِ کلمآتِ مشکآت؛ مثلِ خودش...»
#غرقِ_واژههآ