eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
447 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
- از کلمآتِ غرق کنندهٔ جنآبِ مستــور! پ.ن: مُدام فکر می‌کنم: «کلمآتش بوی نور می‌دهند، مثلِ کلمآتِ مشکآت؛ مثلِ خودش...»
با من و قلبم کمی از عشق صحبت کن فقط! با کشاورزانِ قحطی دیده از باران بگو… - سیدسعیدصاحب‌علم پ.ن: قبلا یبار نوشته بودم "با من فقط از عشق حرف بزن"، قشنگه نه؟ :)
"روآیتی از جنسِ نآمه ها" . دوست و هم رؤیآیِ عزیزم، سلام! این نآمه را برایت می‌نویسم، که بماند. و ثبت شود در دلِ تاریخ.در روزهای ناآرام جنگ؛ روزهایی که تو کیلومتر ها دور تر از من بودی اما بخشی از قلب من در کنار تو بود، در تهران. با خودم فکر می‌کنم در آینده، روزی می‌رسد که با شوق و ذوق برای فرزندانمان تعریف کنیم که در یکی از روزهای تیرماهِ سال 1404،ادبیات قلب‌های مان را بهم پیوند داد و حاصلش تولد یک رفاقت آرام از جنسِ کلمات بود در وسط روزهایِ ناآرامِ جنگ. باید برایشان بنویسیم در روزهایی که دشمنان ما در پنآهگاه‌ قلبشان از شدت ترس به تپش افتاده بود، قلب‌هایِ ما هم از شدت اشتیاق نسبت به پیدا کردن یک هم رؤیآ در دنیای کتاب به تپش افتاده بود. باید مینوشتم از این تفاوت،از تو، عزیزِ من! دوستدارِ تو، رآیحه، از کیلومتر ها دور تر، اما با قلبی بسیار نزدیک. و به اُمید ماندگار شدن‌مان .. . از مشکآت به رآیحه سلام به تو ، دخترکی از جنس واژه‌ها؛ اولین نامه‌ات در شب آخرین حمله به دستم رسید. وقتی آن را می‌خواندم حس امنیت و آرامش داشتم ، میان هیاهوهای دنیای جنگ زده. اما امروز از جهانی آرام تر برایت نامه می‌نویسم ، اینجا آسمانِ زخمی به خواب رفته تا خستگی شب‌های عملیات را از جانش برهاند. برایت آرامش آرزو میکنم و تپش قلبی منظم مانند کلماتت‌. این روزها را خوب به یاد بسپار و از آن بنویس. می‌دانم و می‌دانی که در آخر ، این قصه هم با زیبایی تمام به پایان می‌رسد . ما می‌مانیم و دوستی‌مان ، و کلی خاطره برای آینده. پناهَت خدا . "مشکات" نگارش شده در 04/04/04 .
- حسین جانم دردمندم دلشکسته‌ام و احساس میکنم که جز تو دارویی دیگر تسکین بخشِ قلبِ سوزانم نیست... - شهید مصطفی چمران -
رآیحه🤍
- حسین جانم دردمندم دلشکسته‌ام و احساس میکنم که جز تو دارویی دیگر تسکین بخشِ قلبِ سوزانم نیست...
پ.ن: هرچه آواره ترم من به تو نزدیک ترم عالمی خوب تر از بی‌سر و سامانی نیست ...
رآیحه🤍
مشکات برایم از تهران می‌گوید. از احوالاتِ خودش، تهران وشهدا. امروز از یک رفاقت می‌گفت. می‌گفت: «دوتاشون باهم رفیق بودن، خیلی رفیق بودن، یه هیئت می‌رفتن.» و باهم شهید شده بودند. نمی‌شناختم‌شان ولی، همین یک جمله کافی بود برای به فکر فرو رفتن. برای اینکه دوباره به معنایِ "رفاقت" فکر کنم. خیلی وقت ها به رفاقت فکر می‌کنم. اما وقتی از این رفاقت ها می‌بینم یا در موردشان می‌شنوم، فکر میکنم هیچ چیز از رفاقت نمی‌دانم. یا حداقل از رفاقت واقعی چیزی نمی‌دانم. رفاقت هایی که آدم‌ها با هم یک هدف دارند، حتی باهم عاقبت بخیر می‌شوند. قبلا با "ف" در مورد این آدم ها حرف زده بودیم، از رفاقت هایی که ختم به شهادت شده بودند. از آدم های مُبتلا به آسمان. آنهایی که می‌روند، و خوشبختی را در آغوش می‌گیرند. انگار با این "باهم رفتنشان" می‌خواهند معنای حقیقی رفاقت را یادمان دهند. فکر می‌کنم جز یاد دادنشان، یک حسرت عمیق هم برای بقیه می‌گذارند. جاماندن حس خیلی بدی است، نه؟ جاماندن از زندگی، از اتفاقات مهم... از.. از رسیدن؛ یک نفر می‌گفت خون شهدا آدم را متحول می‌کند، بیدار می‌کند. و فکر میکنم جز همهٔ اینها، قلب آدم را هم پرحرارت می‌کند، آتش می‌زند، ازخود بی‌خود میکند؛ در مقابل این آدم‌ها، کلماتم کم می‌آورند، محو می‌شوند؛ ناتوان می‌شوند از وصفِ حالِ شان! حالی که آنها را باهم به مقصدشان رساند،حالی که تا ابد میشود به آن غبطه خورد. فکر میکنم به هردوتایشان، به دو رفیقی که مشکات گفت باهم به شهادت رسیده‌اند؛ امشب اولین محرمی است که باهم هیئت نمی‌روند، همان هیئتی که باهم می‌رفته‌اند. اما دچار چه سرنوشتی شده‌اند... بجای هیئت اولین شب جمعهٔ محرم، به آغوش ارباب‌شان می‌رسند، آن‌هم باهم... بیشتر از این نه قلبم یاری میکند که بنویسم، نه کلماتم و نه اشك هایم؛ اما خدایا، آدم.. آدم وقتی سرنوشت این آدم هایِ به آغوشِ آسمان رسیده را می‌شنود، از دلتنگی لبریز می‌شود، قلبش ذوب می‌شود.. پر از حسرت می‌شود و حتی کلماتش هم پر از غبطه می‌شوند... آه.. چقدر راست می‌گفت! میگفت محرم امسال متفاوت تر است برای‌مان، زخم هایمان عمیق تر است، بیشتر از همیشه لازم است در آغوشمان بگیرید.. .. مولایِ آدم های رفیق باز، رفیق بآز ترین...:) با یک دل‌تنگ و لبریز از حسرت نوشتن، از آدم‌های رفاقت بلد، آدم هایِ خوشبخت... پنجم تیرِ1404 پ.ن: شب اولِ محرم، به یاد هم بآشیم؛ منم بشرط لیاقت هستم ان شاءالله...
خوشا در گوشۀ عزلت به آزادی خزیدن ها ... - فؤاد کرمانی -
- تو فکر کردی سال شصت، یه عده جوون از آسمون اومدن زمین و جنگیدن و شهید شدن؟ این جوری نبوده. اونام مثل ما بودن. همه‌چی‌شون مثل ما بوده، زندگی کردناشون، تفریحاتشون، بشین‌وپاشوهاشون. اونام کیف و حال خودشون رو کردن، درست مثل ما. فقط خودشون رو به امام حسین نشون دادن،این قدر آدم بودن که خدا خریدشون. به آسمان نگاه کرد و ادامه داد: «خداکنه ماهم آدم باشیم، تا به چشم امام حسین و خدا بیایم.»
هرجا خدا تو زندگی‌ت کم‌رنگ بشه،زندگی‌ت تلخ می‌شه.