eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
452 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز آخرین جملهٔ خدا توی گوشم زنگ می‌زند: از قلب کوچك تو تا من یك راه مستقیم است ، اگر گُم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن :)
هزار و یک اسم داری و من از آن‌همه اسم «لطیف» را دوست‌تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می‌افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی‌شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختی‌اش گرفت و دستم به تیرگی‌اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره‌ تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سدّ دیوار. دیگر نور از من نمی‌گذرد، دیگر آب از من عبور نمی‌کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری‌ام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشك است که گوشهٔ دلم پنهانش کرده‌ام، گریه نمی‌کنم تا تمام نشود، می‌ترسم بعد از آن از چشم‌هایم سنگ ریزه ببارد.
این رسم دنیاست که شیشه‌ها بشکند و دل‌های نازك شرحه شرحه شود؟
یا لطیف! کاشکی دوباره، مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من می‌بخشیدی تا می‌چکیدم و می‌وزیدم و ناپدید می‌شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش. . .
این که مدام به سینه‌ات می‌کوبد، قلب نیست؛ مآهی کوچکی است که دارد نهنـگ می‌شود.ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می‌دهد و بوی دریا هوایی‌اش کرده است :)
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
و اینجا در وصف قلب نوشتن که: که این لوح، همان لوح محفوظ است؛ همان کتیبهٔ مقدسی که خداوند تمام راز‌هایش را بر آن نوشته است :)))
کاش قلبم خانه بود. خانه‌ای کوچك و کسی می‌آمد و مقیم می‌شد. می‌آمد و زندگی می‌کرد. سال‌های سال شاید.
همه‌شون از کتابِ در سینه‌ات نهنگی می‌تپد. نوشتهٔ خانوم نظرآهاری.
"من جهان را دوست میدارم میان جنگ ها خستگی ها درد ها من جهان را دوست می دارم چون هنوز کسی به زیبایی تو اینجا هست..."
رآیحه🤍
"من جهان را دوست میدارم میان جنگ ها خستگی ها درد ها من جهان را دوست می دارم چون هنوز کسی به زیبایی
چطور میشود از قدرت کلمات نوشت؟ از کسانی که این کلمات را به تو می‌رسانند... مواجه شدن با کلماتشان حسی دارد مثلِ ساعتها کنار قفسهٔ کتاب‌ها راه رفتن، مثل عطرِ کاغذها مثل آرامشی که گل‌ها و گل‌خانه‌هآ دارند... مثل حس خنکی آب یک چشمهٔ زلال مثل آرامش و سکوت جنگل خیره شدن به ابرها و رنگِ آبیِ آسمان محو ستاره‌ها و آسمان شب شدن مثل ترکیب گل نرگس و نوشیدنی محبوبت مثل جذابیت مـآه... :) واین کلمات دوستم، باعث میشوند به خدا بگویم: «چجوری میشه که بعضی از بنده‌هات انقدر لطیف و گوگولی ونازن؟» یکبار هم فاطمه گفته بود نوشته‌هایم رایحهٔ صحن آزادی می‌دهند، اما الان فکر میکنم توصیف کاملا مناسبی است برای کلمات خودش :) فکر میکنم کلماتم چقدرررر خوشبختند که قرار است به دفتر شعر یکی از دخترهایِ امام رضا برسند... با اینکه کلمآت لایقی نیستند اما دختر امام رضا به خودش شباهت دارد دیگر،تو آنطور که باید نیستی، اما محبتشان به تو فرا تر از این حرف‌هاست؛ : هرچقدر من از غر زدن‌ها گفتم امروز،پیام فاطمه پر از محبت،اُمید و حس خووووووب بود،و مثل همیشه میشد احساس کرد که کلمات از قلبش متولد شده‌اند و به من رسیده‌اند. دلم میخواهد من هم یک دفتر برمی‌داشتم و این کلمات،و هر محبت و رزق دیگری که از طرف امام رضا میرسید را یادداشت می‌کردم تا هروقت دلم خواست از غم‌گین بشود از تراژدی‌های دنیا، نگاهشان کند، بخواندشان و با خودش مرور کند هنوز آدم‌هایی هستند که لطافت کلمات، ادبیات وشعرها را درک کنند، محبت بلد باشند، دنبال عشق، پنآه و امید بگردند، مبتلا به نور باشند و تو را هم امیدوار تر کنند نسبت به زندگی و البته غرق آرامش... از حس خوب اُمیدواری نوشتن، همراه با ذوق و انگیزهٔ مضاعف. ۱۷ مردادِ ۱۴۰۴