از جوانمرد پرسیدند نشان کسی که
خدا او را در بر گرفته است، چیست؟
گفت: آن که از فرق تا قدمش همه
از خدا بگوید. دستش از خدا بگوید،
پایش از خدا بگوید، نشستن و رفتن و
دیدنش از خدا بگوید، و حتی نَفَسش،
نَفَسش از خدا بگوید.
مثل مجنون که به هرکه میرسید
از لیلی میگفت، به زمین و به دریا
و به دیوار، به مردم و به درخت وبه
گوسفندان...
اما راه خدا را با پا نمیتوان پیمود؛
این راهی است که تنها با دل میتوان
رفت. با دلت برو، آنقدر تا دلت تاول بزند.
رآیحه🤍
گفتم که با فراق مُدارا کنم، نشد ...
جسمم اینجاست ولی روح و روانم آنجاست
چقدر فاصله انداخته از من تا من ...
زینب کبری سلام الله علیها، دو نکته را نشان داد:
یک نکته اینکه زن میتواند اقیانوس عظیمی باشد از صبر و تحمل؛
دوم اینکه زن میتواند قلهٔ بلندی باشد از خردمندی و تدبیر؛
اینها را عملاً زینب کبری سلام الله علیها نشان داد؛ نه فقط به آن عدهای که در کوفه و شام بودند؛ به تاریخ نشان داد، به همهٔ بشر نشان داد.
:))
از کتابِ جاذبهٔ حسینی.
رآیحه🤍
یک قآب پر از خاطره، از سالِ قبل همین حوالی :)
ما آدمهایِ دلتنگ.
ما آدمهای زود دلتنگ شدنیم.آدم های خاطره باز.برای دلتنگ شدنمان یک عکس، یک عکس ساده هم کافیاست.حتی اگر بیکیفیت باشد و در خسته ترین حالت ممکن آن را گرفته باشیم، آن هم وسط اتوبوس.کافی است برای گُم شدن در دلتنگیها.برای غرق در خاطرهها شدن. غرق در روزهایی که با حرم رفتن شروع میشد.و چطور میتوانست بد باشد، روزی که شروعش با حضرت رضا علیه سلام بود؟ بقول یکی از اساتیدمان حتی ساعاتی که حرم نبودیم هم در آغوش امام رضا بودیم، همه چیز یک سرش وصل میشد به امامِ رئوف.آدمهایِ امام رضایی.خادمان حضرت.خوابگاه که نه.. خانه ای که صاحبش امام رضا بود، جایی به نام موسسهٔ جوانان آستان قدس رضوی؛درس ها و علوم امام رضایی.و کتابها هم.رفاقتهای منسوب به امام رضا.غذای حضرتی آن شبِ معروف.و مصادف شدنش با نوبت خادمی بچههایِ فارس. .
و حتی پیتزا و شیرکاکائو و لیمونادِ امام رضا!
همه چیز از بزرگترین تا کوچک ترینها به امام رضا گره میخورد. ۲۵ روز نفس کشیدن در هوایِ مشهد، کنار امام رضا بودن و یک زندگی امام رضایی داشتن.
و قلبهایمان، چطور تا ابد دلتنگ آنروزها نماند؟
که سراسر عشق بودند و نور...
روز وشبهایی که دلمان تنها در جستوجوی عشق بود و هیچ مانعی نبود برای نخواستن عشق، برای غفلت و دوری.
اصلا، آمده بودیم که قلبهایمان را احیا کنیم؛
همان روز اول، فهمیده بودیم اگر زنده نشویم، اگر قلبهایمان خالی از حرارت عشق باشند، نمیتوانیم... یعنی نمیشود که بقیه را هم احیا کنیم، ماموریت مهممان زنده کردن قلبهامان بود.
آمده بودیم که حضرت رئوف، دست بکشند روی قلبهامان. تا زنده شویم. تا نور بگیریم...
.
.
حالا که یکسال میگذرد؛ سخت محتاج آن هستیم که دوباره... که دوباره مولا و پدر مهربانمان، محکم در آغوشمان بگیرد، و دست بکشند روی قلبهامان،
چرا که ما بیشتر از همیشه، محتاج زنده شدن هستیم، زنده شدن قلبها، احیا شدنمان و
زنده ماندن روحهایمان.
القصه،
ما، به وسعت آسمانِ بارگاهِ مقدس و نورانیتان
دلتنگیم و بینهایت اشك داریم،
اشكهایی که فقط در محضر پدر حقیقیمان،حضرت نور، سرازیر میشوند روی گونههامان، درست همان جایی که زنده شدیم و معطر بود به رایحهٔ پنجره فولاد، محل قرار دلهای تنگ و بیقرار، صحنِ نورآنیِ انقلاب!
آخر، بقولِ شاعر،من هم باید بگویم:
"سَرورم، من تابع جمهوری صحن توام
جان هرکس دوست داری، از وطن دورم نکن... "
۲۴ مُردادِ ۱۴۰۴
از دلتنگیهآیِ #احیایی نوشتن.