eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشتن از احوالِ این روزا‌ها چقدر سخت است. سخت و نفس گیر. حاوی اشك و خاطره.هرلحظه خاطرات سالِ گذشته، همین حوالی را مرور می‌کنم و غم بیشتر از همیشه قلبم را در آغوش می‌گیرد.من عاشق مرور خاطراتم. عاشق یاد کردن از لحظه‌های نآب زندگی.اما این‌روزها،هرچه بیشتر غرق خاطرات می‌شوم، دیوار‌های قلبم بیشتر فرو می‌ریزند. مثل آدمی که چیز مهمی را از دست داده باشد.آدمی که از امن ترین فرد زندگیش دور افتاده باشد.کسی که گم شده. و پیدا شدن هم بلد نباشد.دلش در زیارت‌های اول صبح حرم، درست همان لحظهٔ برخورد چشم‌هایش با گنبد، جامانده، جامانده و انگار زنده بودن هم یادش رفته. خیلی وقت است دنبال مفهومِ "زنده شدن، بودن" می‌گردم. اما چرا هرچه بیشتر گشتم، باز گم شدم؟ نمیدانم و دلتنگم. انگار همین یک عبارت را بلد باشم. دلتنگ، دلتنگ، دلتنگ... اما خب همین است. تنها چیزی که می‌دانم و حسش میکنم. کاش میشد از عمق دلتنگی نوشت، اصلا کسی این توانایی را دارد؟ برای تک تک جزئیات آن سفر قلبم توانایی محو شدن دارد، محو دلتنگی‌ها شدن، برای نفس کشیدن کنار امام رضا، راه رفتن توی صحن‌ها، خیره شدن به آسمان حرم، دل‌ سپردن به نوای دسته‌های سیه‌زنی هیئات، شب شهادت امام رضا... و برایِ اشك. اشك های بینهایت و تمام نشدنی در آغوشِ ؛ و حالا، یکسال گذشته و من اینجا هستم، مهجور از آغوشِ تنها فرد امن زندگیم، در حسرت نگاه، وبیشتر، خیلی بیشتر از قبل محتاج نور و دعا و نگاه امام رضا. بیشتر از این نباید آشفتگی بخشید به کلمات اما.. بقول شاعر: خوشا به حالِ‌ چشمی که ؛ در حالِ تماشایِ توست ‌.. و بقول قیصر امین پور: این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است :) چرا؟ آدم چرا انقدر محتاج می‌شود؟ محتاج به ترکیب اشک، پناه و حرم. تا همیشه، شاید تا لحظهٔ زنده شدنش(: از غرق کردن کلمات در آشفتگیِ حال، غم و همچنان دل‌تنگی، ۳۰ مُردادِ ۱۴۰۴ : خوشا به حال خیالی که در حــرم مانده...
جاموندن از خادمیِ موکبِ نجمه از اشتیاق، دلدادگی..؟ - اهوم، آخه؛ درکویِ نیک نامان ما را گذر ندادند :) ...
بی‌هوا، بدونِ مقصد... استادِ ما می‌گفتند: «هرکدوم از شما میتونید یه نگاه متفاوت به هرچیزی داشته باشید.» و این یعنی از هیچ چیز ساده عبور نکردن.همین زندگی معمولی را، معمولی ندیدن. عمیق و متفاوت دیدن، شنیدن و لمس کردن؛ و امروز برایِ من یکی از همان روز‌های معمولی بود که نخواستم معمولی نگاهش کنم.یک تجربه زیستهٔ به ظاهر ساده اما متفاوت و جدید.لذت غرق در جاده‌ها شدن.عبور از آنها و همزمان مرور خاطرات.یادگرفتن مهارتی که قرار است از صفرِ صفر شروعش کنی، از هیچِ هیچ.ظاهر این تجربه زیسته یاد گرفتن یک مهارت روتین است که خیلی آدم‌ها بلدند و شاید برایشان مهم هم نباشد؛ برای من اما همه‌چیز فرق می‌کند.باطنش برایم یک تجربه زیستهٔ ناب است، احتمالا بعد از نوشتن و غرق کلمات شدن و پیاده‌روی‌های طولانی، رانندگی و غرق مسافت طولانی جاده‌ها شدن،برایم یکی از راه‌های لذت بخش‌تر کردن زندگی بشود.حس رهایی.گذر کردن و رسیدن. و غرق شدن.حسی مثل فکر کردن به آسمان.خب اینکه بار اول است، ترس ندارد؟ ترسش فقط برای همان بار اول است.یعنی هرکسی ممکن است در لحظه با آن ترس مواجه بشود، اما اینکه چطور با آن برخورد کند، باعث میشود که بماند یا نه.من دل به دل آن حسِ کوتاه زودگذر ندادم و خودم را غرق در خیال کردم؛ بعد هم از رؤیا رسیدم به تجربه،رهایی و ادبیات. و بعد همه چیز عوض شد.رنگ جدید گرفت.رنگی از جنسِ جاده‌ها.و چه واژهٔ عمیقی است این جاده! درون خودش هزاران حرف پنهان کرده‌است، پر از خاطره‌ است و عطرِ دلتنگی؛ پر از اشتیاق به رسیدن است و حسِ رهایی از تعلق‌ها.حسی دارد مثل آنجا که خواننده، می‌خواند: «از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم دریا بشی زیبای من غرق نگاهت میشوم» یا حتی آن یکی بیت: «این عشق شد زندان من این درد شد درمان من رویای تو پایان ندارد قلبم بلند پرواز شد از چشم تو آغاز شد ترسی از این طوفان ندارد» و فکر می‌کنم چه تشبیه زیبایی،شاعر معتقد است که عشق، قلبش را بلند پرواز کرده! عشق قلب آدم را بلند پرواز می‌کند وبعد دیگر از سخت ترین طوفان‌ها هم نمی‌ترسد. با خودم میگویم پس عشق هم مثل ادبیات است. ادبیات قلب آدم را بلند پرواز می‌کند.اجازه نمی‌دهد به کم قانع شوی وهمیشه تو را به عمیق تر شدن می‌خواند؛ و بعد از آن هم دیگر نمی‌ترسی... این یکی از لذت‌بخش ترین حس‌هایی است که آدم می‌تواند در زندگی‌ش تجربه کند. از تجربهٔ جدیدی به نام گذر نوشتن، بی‌هوا و بدون مقصد گذشتن و رفتن، به اُمید رسیـــدن، شاید هم بیشتر دُچار لذت مسیــر شدن! آخرین روز از مُردادِ صفر چهار، و احتمالا رآیحه، در دیوانه‌ترین ورژن ممکن(:
مداح می‌خواند: «این علائمه حیاته، اینکه دوسِــت دارم...» و فکر می‌کنم، خوشبحال دوستت دارم‌های خطاب به امام رضا.از محدود دوستت دارم‌هایی که حیف نمی‌شوند، الکی خرج نمی‌شوند. نور می‌شوند برای قلب‌هآ. امشب دعا کنیم، دوست‌داشتن و دوست‌داشتنی‌هایمان خرج امام شوند؛ که قلب مهم ترین دارایی‌مان است و اگر با اغیار حیفش کنیم، دیگر هیچ چیز برایمان نمی‌ماند... پ.ن: امشب بیشتر از همیشه، خیلی بیشتر، دلم تنگ است. برای نگاه، اشك و آغوشِ امام رضا. و دلم دلتنگی و بی‌قراری بیشتر از این می‌خواهد؛ برای زنده‌شدن و ماندنم، گمشدهٔ این روزها... بقول یک نفر، از آن زندگی هایی که وقتی مرگ سراغت می‌آید، بگویی من تمام عمرم را دنبال محبوبم گشته‌ام و این چنین مرگی، زیبآست... "خوشا طریق عاشقی، خوشا و خوش‌تر آنکه دل به جز طـریق عاشقی بــه ه‍ـــیـچ سـو ،قـدم نــزد!" پیوست ..
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و ما هیچ‌وقت دیگر از آنجا برنگشتیم... پ.ن: غیر تو کدوم رفیق سنگ تموم گذاشت برام؟!
دلتنگِ: کلاس اخلاق‌های احیا روضه‌ها، غرق اشك‌هامون شدن پیچیدن عطر عود وسط راهرو چهار ساعت خوابیدن وسط خوابگاه غرقِ خوندن یک عاشقانهٔ آرام شدن از سرما لرزیدن و نماز خوندن غرق آرامش و نور شدن رو تخت طبقه بالا تمرین نویسندگی نوشتن هندزفری برا کلیپ دیدن مهربونی‌هایِ "م" خاطرات سادات به هم ریختن موهایِ "ز" ماکارونی که باعث شد یه نفر نماز شب بخونه (!) یادگرفتن "منو سایماخ نکن" و "سنی سویرم" از "ف" "کُت تن کیه؟" ساعت چهار صبح، جلوی در موسسه موسسه،برترین آرزو، آب‌بازی دیدن تک‌تک‌شون(همه احیایی‌ها، حتی اونایی که یبار فقط از دور دیدمشون..:) ذوق شنیدن یه خبر خآص. شیرینی دانشگاهِ "ز" لذت قدم زدن تو خیابونای مشهد :>>> تصحیح،نویسندگی،درس. استاد باقرزاده،ماژیک،تخته. جلسه با استاد ابراهیمی :) شب آخر مجتمع. استقبال خانوم ف و ذوق اون شب؛ فوتبال‌دستی،جالیز، تیز‌بین. کارعملی، مباحثه، مداحی گوش دادن تا حرم. تجربه تولد گرفتن تو حرم. پیاده‌روی تو دل شب،باهم ذکر گفتنا. فیلم، انیمیشن، لیموناد جهادی ❛ ᴗ ❛. اون یادگاری خآص. شیرکاکائو، بغل های‌خاص، آدم‌های‌خاص.. و بیشتر از همه حرم، حرم، حرم... اشك، امام رضا، پنآه. :)
بقولِ حسین منزوی: دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزل‌های غریبانه نگنجد... :)
این قلبم را هرجا که گذاشتم آرام نشد همان بهتر که در آغوشِ شما باشد :)
رآیحه🤍
این قلبم را هرجا که گذاشتم آرام نشد همان بهتر که در آغوشِ شما باشد :)
نوشته بود: «ببین تو الان خوشبختی، خب؟» وباز قلبم غرق دلتنگی شد. راست می‌گفت. حضور در این لوکیشن عین خوشبختی‌ است. خودِ خودش. البته... اینکه یک نفر وسط لحظات خوشبختیش یادت باشد، یکی از دخترانِ عزیزِ حضرت(🕊)، خیلی حس متفاوت و نابی است. انگار قلبت را از فاصله‌های دور وصل می‌کند به ضریح، کاشی‌های حرم، نخ‌های فرش‌ها... و تو را لبریز از عشق می‌کند و نور. هزار ویک بار این 22 ثانیهٔ ضبط شده از بهشت را می‌بینی و هربار قلبت فقط یک کلمه را زمزمه می‌کند: «دلتنگی هربار بیشتر از همیشه با صدای بال زدن کبوتر‌ها همراه میشوی. چشم‌هات محتاج تر از همیشه می‌شوند برای پیوند خوردن به ابرهای لطیفِ حرم. دست‌هات بیشتر از هر زمان دیگر بی‌تاب غوطه ور شدن در جرعه‌هآی زلال حوض حرم می‌شوند. و روحت... روحت بیشتر از هروقت دیگر محتاج تنفس در هوای این مکان نورانی می‌شود. و تو اعتراف می‌کنی که با تمام اعضا و جوارحت، دلتنگ هستی. دلتنگ خانه‌ات. دلتنگ آغوشِ امن حضرت. و چیست این دلِ همیشه تنگ؟ از غرق‌شدن‌ در دلتنگی‌ها، نوشتن. 16 شهریورِ 04.
دلم برای نوشتن تنگ بود. این روزها بیشتر از همیشه غرق در شعر بودم، اینبار غرق خواندن و نوشتن. یک دنیای کاملا مجزا از نویسندگی. شعر یکجور متفاوت آدم را غرق می‌کند. با این حال، برای نوشتن دلتنگ بودم. عمیقا. داشتم فکر می‌کردم چطور میتوانم مختصر از احوالاتم بنویسم. شاید ترکیبی از غم، خستگی، سردرگمی، دلتنگی و اُمید، اُمید،اُمید. مثل همیشه امیدوارم وبقول دوستم، سبز.و واقعا چیست این اُمید؟ که رها نمی‌کند. حتی در اوج غم و نزدیکی به مرز‌های ناامیدی. وسط نوشتن این متن، نوتیف پیام "م" می‌آید و همهٔ معادلاتم را بهم می‌ریزد. برایم نوشته: «حرم به یادت بودم، خیلی حال وهوای خوبی داره این شبا، جات حسابی خالیه.» و چه بگویم؟ قرار بود از خودم بنویسم، از زندگی، غم، سردرگمی، شعر، دلتنگی و اُمید همیشگی. اما پیام م همه چیز را بهم زد. و چه بهم زدنی... م، در کنار امام رضا، درست وقتی که تصمیم گرفتم از خودم بنویسم، یادم افتاده است. و این یعنی نشانه بازی به وسعت یک دلِ تنگ. یعنی درد و دوای این دل، تنها دلتنگی‌ است.حس میکنم غم دلتنگی امشب، در این لحظه، بیشتر از همیشه، نزدیک شده است به قلبم. سعی دارد نزدیک و نزدیک تر شود به مرز‌های آغوشم. آدمی که غم دلتنگی بغلش کند، چطور دوام بیاورد؟ اصلا دلتنگی مگر درمان دارد؟ علم داروسازی با آن همه پیشرفت و خفن بودنش، ایده‌ای در مورد این درد دارد؟ اصلا درد حسابش می‌کند؟ آدم‌ِ داروساز دل‌تنگ دُچار تناقض نمی‌شود با خودش؟ نمی‌دانم و مثل همیشه این قلب پر از دل‌تنگی است. دلتنگی هایی که میرسند به آغوش پنجره فولاد، به آرامش گنبدطلا... دلتنگی‌هایی که هر لحظه هستند و بدون آنها زندگی‌ات معنایی ندارد، حتی اگر همان دلتنگی قلبت را آرام آرام ذوب کنند... نوشتن، فقط. در آخرین نفس‌های شهریور و در انتظارِ فرارسیدنِ پاییزِ عاشق.