وضعیتم بعد از خوندن غزلیات سعدی>>>>>
پ.ن:
گرچه حس میکنم کاششش خیلی زودتررر شروع میکردم سعدی خوندن رو.
ولی سعدی اقا سعدی:)))))
پارسال بعد از خوندن یک عاشقانهٔ آرام مطمئن شدم نسبت به پیدا کردن نویسنده موردعلاقم
و باید بگم امشب هم همون در مورد شاعر محبوبمم تیک خوررد.
عمیقا متحول شدممم، از شدت خوب و خفن بودن و لطیییف بودن یه شاعررر.
بخش جذاب ترش هم، همشهری بودن با جنآب سعدیه(:
۱۱ آبان ۱۴۰۴، غرق در غزلیات #جنآب_سعدی🤍
رآیحه🤍
این سه دقیقه و سی و سه ثانیه ویس :)))
میدونید؟ دنیا جای خیلی عجیبیه. یه نفر میتونه با کلماتش باعث بشه تمام حسهای بد جهان رو تو خودت پیدا کنی و صد در صد حس ناکافی بودن بگیری.
و بعد یک نفر، بیخبر از همه جا، میاد و حرفهایی رو بهت میگه که تو هرچند مستقیم به کسی نگفتی، اما لازم داشتی بشنویشون.
و قدرت کلمات تا ابد؛
اثر گذار تر از این که کلمات بتونه یه نفرو نجات بده چیه؟
زنده کردن اُمید تو قلب آدما چقد ارزش داره؟
مگه خود خدا نگفته بدترین گناه ناامیدیه اصلا؟ وقتی کلمات حتی قدرت اینو دارن که ناامیدی های قلبت رو هم نابود کنن، چی باارزش تر از اونا؟
با کلمات میشه آدمها رو نجات داد، کُشت، اُمید بخشید، یا ناامید کرد. میشه عاشق شد یا متنفر، راه نشون داد، گُم شد و مثل همیشه ماییم که با "اختیار" انتخاب میکنیم جز کدوم دسته باشیم :)
شاید اُسکار عجیب ترین نعمت خدا میرسه به کلمه
عجیب وحیاتی.
تمنا میکنم هنگام مرگم وقتِ دیدارت
بغل وا کن که من عمریست دلتنگم ...
"خوشبخت
، آن دلی، که فقط مبتلای توست.. "
خوشبخت،
مسیرهآیی که ختم به شما میشوند،
جادههایی که میرسند به حوالیِ خراسان.
آدمهایی که در راه خادمیتان، سوختند و عاقبت به خیر شدند؛ زیستنشان ختم به دیدار شما شد، و چه پایانی دلچسب تر از در آغوش محبوب خود بودن؟
خوشبخت،
چشمهایی که جز شما نمیبینند،
قلب هایی که جز برای شما، به تپش نمیافتند.
دستهایی که جز برای به آغوش ضریح رسیدن، بیقرار نمیشوند.
دلتنگیهایی که میرسند به عطرِ حرم و نسیم های زنده کنندهٔ آسمان گوهر شاد.
اشکهایی که جز برای دوری از شما، جاری نمیشوند...
نشاطهایی که جز برای رضایت شما نیست.
خوشبخت،
کسی که شما را دارد، قلبش حرم است و یک لحظه هم فراموش نمیکند، در آغوش شما بودن را.
فراموش نمیکند کوچک ترین نعمت ها هم بدون لطف شما، به او نمیرسید...
خوشبخت،
هرکسی که دل و جان و زندگیش را وقف شما کرد و مصداقِ بارزِ:
«در قمار عشق او هرکس دل وجان باخت، برد
در کمند زلف او هرکس به بند افتاد،رست...»
شد.
خوشا به احوالتِ انسان های عاشق،
عاشق، سبکبال و همیشه بیتآب ...
مـآهِ عزیزِ من.
تو چه داری که هیچگاه از تماشایت خسته نمیشوم؟
که بین شلوغی این روزها، قابلیتش را دارم ساعتها فقط نگاهت کنم و هیچ هم برایم تکراری نشود؟
هر شب در سکوتِ آسمان مینشینی،
با نوری که نه تند است و نه کمسو.
میدرخشی و قلب مرا سرگردان میکنی بین هیجان و آرامشی از جنس سکوت.
شبیهِ چای داغی هستی که رایحهٔ هل و دارچینش هوای خانه در یک عصر زمستانی را معطر کرده. گرم و لبریز از بویِ خوش.
گاهی خیال میکنم تو ادامهٔ همان بیتهای عاشقانهای،
که شاعری نیمهشب، بیآنکه بخواهد، خلق میکند و دفترش لبریز از نور خیره کنندهات میشود.
در تو چیزی از لطافتِ کلمات یک عاشقانهٔ آرامِ نادر ابراهیمیست،
که عشق را با واژههای ساده به اوج میرساند.
تو در دلِ شب معنا پیدا میکنی،
مثل سپیدی در سیاهی،
مثل ایمان در دلِ تردید.
میدانی؟
فکر میکنم آدم باید کسی را خیلی خیلی زیاد دوست بدارد
تا «مــآه» خطابش کنند؛
وگرنه کلماتش حیف میشوند،
از ریخت میافتند و
از معنا تهی میگردند.
مآهِ من!
نور تو بر آسمان قلبم میتابد،
به سانِ دستی پرمهر که نوازشگر روح باشد.
در حضورت، سبز میشوم و لبریز از شورِ شیرین شعر و غزل.
مثل گیاهی که بعد از سالها خشکی، باران را دوباره میبیند.
تو مفهوم احساس دلتنگی هستی، در اوجِ غم، کلمات عاشقانه درون سینهات نهفتهاند و عطرت...
این چه عطری است که با این همه فاصله، بازهم هوش از سر آدم میبرد و دیوانهاش میکند؟
تو حسی داری مثل شنیدن جملهٔ:
«کار؟ نه.کاری نداشتم. فقط میخواستم بگویم که خیلی،
خیلی دوستت دارم.»
کوتاه، ساده و دلنشین. مثل یک رؤیا. مثل شعری که قابلیت از نفس انداختن قلبها را داشته باشد.
حال وهوایت درست مانندِ کتابخانه است، وقتی که عطر کتابها لبخند بنشانند روی صورتت و همزمان صدای باران پاییزی، روحت را لمس کند.
تو مثل نجواهای درگوشی یک نوجوان عاشق هستی، وقتی که دارد راز های نهفته در اعماق قلبش را به خدا میگوید، بدون هیچ کم و کاست.
تو شبیه بهار پر از حس زندگی هستی و مثل زمستان سرشار از لطافت.
صدای تو، صدای زمزمه کردنِ جملهٔ:
«دلم برایت تنگ شده.» است. در دل شب، آرام و عاشقانه. آرام؛ چون تو هم مثل نادر ابراهیمی معتقدی که عاشق، زمزمه میکند، فریاد نمیکشد. آنقدر آرام که خود آدم هم به سختی بشنودش.
تو مثل غزلهای سعدی شیرینی و شبیه ابیات صائب، تکرار نشدنی ترین.
با تو خیالهایم به اوج خودشان میرسند. مثل تو که امشب به اوج زیبایی خودت رسیدهای...
و من
هر بار سعی میکنم که در وصفت بنویسم اما باور کن قلمم از شرح دادنت، ناتوانترین میشود..
تنها میتوانم بگویم که:
«دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت.»
و چقدر حیف،
که نمیرسد.
کاش
میرسید :)
امضا، یک انسان مُبتلا به مـآه.
با پیوست زیبایی خیره کنندهٔ امشبت.
پــانزدهــم آبـــانِ صفــر چـهـار.
نوشته بود:
«جهان، به رؤیاها نیاز دارد.»
و به این رؤیای واقعی شده فکر کردم. تا یکسال پیش شروعش هم احتمالی بود و حتی محال!
اما امروز به لطف خدا، به واقعیت تبدیل شد:)
و یکی از بهترین حسهایی که میشه تجربه کرد، رسیدن به یه رؤیآ بعد از مدت زیادی تلاش و وقت گذاشتنه.
رؤیایی که تو مرحله خیالپردازی باقی نمیمونه فقط. و به مرحلهٔ سبز شدن و زنده بودن میرسه.
شاید فرمول واقعی شدن رؤیاها همین باشه، ترکیب خیال، تلاشهای زیاد، اُمید و توکل (:
رسیدن به باشگاه نویسندگان مبنا، قطعا و حتما پایان مسیر نویسندگی نیست!
اما بنظرم یک شروع خیلی خوبه، برای همراه شدن با آدمهای همدغدغه، در مسیر ادبیات.
ادبیات به اون معنی که بعد از دورههای نویسندگی مبنا یادگرفتیم، اُمید بخش و با کیفت کنندهٔ زندگی.
پ.ن:
و بالاخره سلام از این لوکیشنِ محبوب، باشگاهِ نویسندگیِ مبنا :)
حآوی مقدار زیادی انگیزه و اُمید برای شروع مسیرهای جدید، خوندن، خط زدن و نوشتن های زیاد، به حد کشنده.
۱۶ آبانِ ۰۴