اینجا،قرار بر هرشب نوشتن داشتیم.
امشب اما همه چیز متفاوت رقم خورد،از همان اول
دلــم، غزلی شده بود که شرح تمام ابیاتش، دلتنگی بود،
تک تک مصرعهایش فریاد:
«ما به آغوش تو یکباره چه محتاج شدیم...» سر میدادند.
و حکآیت این دل؟ مثل همیشه، دلتنگی پشت دلتنگی.
مگر میشد انکارش کرد؟
میدانید؟ زخمهایی هست که تنها با آغوش شما، آرام میگیرند.
و چشمهایم... برایشان همین کافی بود. همین یک عکس. که ابر شوند و ببارند... به وسعت دلتنگیشآن.
که همزمان غم داشته باشند و لبخند؛ غم، از حرفهای نگفتهای که هنوز در مقابلتان اشک نشدهاند،
و لبخند هم از سر دلخوشی؛ دلخوشی داشتنتان. که حتی وقتهایی که خودم هم خودم را دوست نداشتم، شما داشتید :)
...
این عکس، نام من در گوشی خانم ف، در محضر شما ..
خود گویای همه چیز است.
خوشا به حال خانوم ف، گوشیشان، و حتی اکانت بلهام، که نزدیک است به آغوشتان...
و خدا زیاد کند، واسطههایی که قلبمان را گره میزنند به عطر دلآرام حرمتان...
آنهم دُرُست وقتهایی که نه تنها از شما، که از خودمان هم دور هستیم، دور و غوطه ور در دلتنگی.
پ.ن:
بی پناهم گوشهٔ آغوشِ خود جا کن مرا ..