eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
آن چه بر من می‌رود در بندت ای آرام جان با کسی گویم که در بندی گرفتار آمده‌ست و این بیتِ خییلیی غرق کننده :)))) همه از جنآب 🤍
سید رضا نریمانیرفیق دلشکسته ها امام حسین خسته ها .mp3
زمان: حجم: 4M
میگفت خیال‌پردازی همیشه هم بد نیست... و خب آره مثل همینجایی که آقا سید رضا نریمانی میخونن: 2:54 «من خیالاتی حسین... خودم رو از حالا کربلا دارم می‌بینم.» دقیقا همین خیالِ حآوی دلتنگی، اُمید و انتظار.. از جنسِ «لذت عشق به این حس بلاتکلیفی است: لطف تو شامل حالم بشود، یا نشود؟..»
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و حیفِ عشق ؛ اگر به تو ابراز نشود ..
ما را از جان دادن نترسانید؛ از جان عزیزتر داشتیم، که رفت :)
رآیحه🤍
من دعا نمی‌کنم خدایا از عمر من کم کن و به عمرِ حضرت آقا اضافه کن. نه! می‌گویم خدایا بقیهٔ عمرِ مرا ب
عمود بلند خیمه... 💔🖤 پ.ن: اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم:)
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا قرار است یکجور دیگر با شنیدن "بلند شو علمدار" بسوزیم، قرار بر این شد که به عمق داغ نیامدن علمدار پی ببریم... و آه از این تجربهٔ زیسته که کاش هرگز نبود💔 پ.ن: این همه داغ از دل ما بیشتر است... خیلی بیشتر:)
- من زندگی بدون تو را صبر می‌کنم باشد! ولی دومرتبه برگرد با ظهور… - فاطمه عارف نژاد
رآیحه🤍
- من زندگی بدون تو را صبر می‌کنم باشد! ولی دومرتبه برگرد با ظهور… - فاطمه عارف نژاد
بالافاصله بعد از خواندن این پیام، خاطرات ده آبان 1402 یادم آمد. اینبار یکجور دیگر دلتنگ آن ساعات شدم. دلتنگ بهترین روز زندگیم در نوجوانی. روزی که نمیدانم تصور میکردم یک روز با مرور خاطراتش به گریه بیفتم؟ روزی که در دیدار آقا با نوجوانها، در همان دیداری که بعد از اینکه حضرت آقا عبارت "بسیج لندن" را گفته بودند، ما قبل از تکبیر کف زده بودیم و جیغ و هورا کشیده بودیم. و بعد درموردش نوشته بودند: «دهه هشتادی که باشی، توی دیدار با رهبر و بیت رهبری هم دست از رسالت اصلی خودت یعنی دست و جیغ و هورا برنمی‌داری.» و من هم جز آن دهه‌هشتادی‌هایِ خوشبخت بودم. دهه هشتادی‌هایی که آقا بارها مخاطب قرارشان داده بودند که شماها، نسل شماها، قرار است این انقلاب را وکشور را به اوج خودش برساند. من، یکی از آن دهه هشتادی هایی بودم که قرار بود برای اولین بار آقا را از نزدیک ببینم. که پشت تلفن،وقتی خبر دعوت شدنم به این دیدار را شنیده بودم،فقط بغض کرده بودم و خواسته بودم مطمئن شوم واقعی است، که بود و از نزدیک حسینیه امام را دیده بودم، خیابان‌های منتهی به حسینیه را برای اولین بار طی کرده بودم و تصورم از تهران، بهترین جای دنیا شده بود.صف‌های طولانی را به شوق دیدن آقا طی میکردم و مثل خیلی نوجوانهای دیگر اصلا چیزی به اسم خستگی راه را احساس نمیکردم. بقول یک نفر از همان نوجوانها هر قدم نزدیک‌تر میشدیم قلبمان تند تر میزد. داشتم میگفتم، من هم مثل بقیه با اشتیاق روی دیوار مخصوص برای بچه‌های غزه جمله نوشته بودم و سربند لشکر طوفانی را دور مچ دستم بسته بودم و بالاخره بعد از گذر کردن از صف‌های طولانی، یک قدمی ورودی حسینیه امام از خانمی که جلوی در ایستاده بود، پرسیدم: «میتونم وارد بشم؟» و با تاییدش، انگار وارد یک دنیای دیگر شده باشم. در اوج شلوغی‌اش، که پر بود از سروصدای همهمه و صحبت بچه‌ها، آرامش عجیبی داشت. از جنس همان آرامشی که از در و دیوار خیابان اطراف حسینیه امام حس میشد. تا به خودم آمدم و وسط حسینیه، کنار یکی از ستونها نشستم، حضرت آقا وارد شدند و صدای تکبیر و حیدر حیدر گفتن فضای حسینیه را پر کرد. لحظهٔ شگفت‌آوری بود. نمیدانستم خوشحالی کنم، اشک بریزم یا تلاش کنم تا بهتر چهرهٔ حضرت آقا را ببینم. وقتی شروع به سخنرانی کردند هم بین دوراهی اینکه با دقت صحبت‌ها را گوش بدهم؟ یا کمی از جایم بلند شوم تا دقیق و کامل آقا را ببینم، سرگردان بودم. و آخر هم زمان وفرصتم را تقسیم کردم. چندبار بلند شدم و خوب آقا را دیدم و بقیه وقت را هم فقط گوش دادم، به صدای آرامش بخشی که اینبار نه از گوشی و تلویزیون، که از فاصله چند قدمی حضرت آقا می‌شنیدم. یک نفر میگفت، سعادت بزرگی است، اینکه داریم آقا را از فاصلهٔ چند قدمی می‌بینیم... و راست هم میگفت. ما یک "شهید" را از فاصله چند قدمی دیده بودیم و خودمان هم تازه، به عمق ماجرا پی برده‌ایم. تازه میفهمیم سرِّ آرامش آن چهرهٔ نورانی چه بود. آرامشی که رایحه‌اش از کوچه‌های اطراف حسینیه هم آشکار شده بود و وقتی وسط حسینیه چشم‌هایمان به چهره آقا گره خورد، به اوج خودش رسید. بقول پیام کانال روبه راه، من یک روز با همین چشم‌های خودم، شخص رده اول مملکت، رهبر سیاسی‌اش را از نزدیک دیده بودم و توی حسنییه امام قدم زده بودم. شخصی که مطمئنم هرچقدر هم از او بنویسم، حق مطلب ادا نمیشود. و چه کسی فکرش را میکرد، حدودا دو سال بعد از لمس شیرین ترین خاطره از دیدار آقا، یک روز سحر بیدار شویم و خبر شهادتش را، که هنوز هم باور کردنی نیست، بشنویم. بشنویم و یکجور دیگر با خاطرات دیدار ده آبان 1402 گریه کنیم، یکجور دیگر با شنیدن، امید و محبت من به این نسل خیلی زیاد است، اشک بریزیم. و درست، یعنی آنطور که باید، نفهمیم چه کسی را از دست داده‌ایم ؛ و البته که یقین داریم.. یقین داریم به عند ربهم یرزقون، به اینکه آقا با کیفیتی عالی تر از قبل کنارمان حضور دارند، و بیشتر از قبل قرار است یاری‌مان دهند، یاری برای رسیدن به قله، که از قبل گفته بودند به آن نزدیکیم..و در آخر یادم نمیرود که آن روز توی حسینیه، وقتی حاج مهدی رسولی آمدند با هم سرودی خواندیم که یک جمله‌اش از همان روز توی ذهنم بُلد شده بود: «عهدی بستیم و بر آن عهد و پیمان خودیم.» و فکر میکنم این روزها بیشتر از هروقت دیگر لازم است پای آن مصرعی که با بقیه خواندم، بمانم. بقول آقای "م" ما توی این برهه از تاریخ هستیم و قرار است اتفاق های مهمی به دستمان رقم بخورد.بشرطی که انتخاب کنیم. انتخاب کنیم توی چه مسیری قدم برداریم. مسیری که هرکسی در آن برای ماموریت مهم خودش در تلاش است و قرار است به ظهور ختم شود. به تازه شدن دیدارها و لمس آرامش. آرامشی از جنس همانکه در حسینیه امام لمس کرده بودم و از آن نوشتم. آرامشی عمیق. در مسیر عشق،تا بینهایت.. ♥️
رآیحه🤍
پیوست نوشته قبل: از آن روز، از خوشبختی که گذشت.. . یکی از شعارهایی که آن روز باهم میدادیم، جانم فدای رهبر بود و بقول یک نفر: «سال‌ها گفتیم جانم فدای رهبر ؛ اما در نهایت او جانش را فدای ما کرد ..» :))))
همچو مولای خودش در رمضان رفته وباز ما یتیمان علی چشم به در، دلتنگیم ... - رآیحه