رآیحه🤍
- من زندگی بدون تو را صبر میکنم باشد! ولی دومرتبه برگرد با ظهور… - فاطمه عارف نژاد
بالافاصله بعد از خواندن این پیام، خاطرات ده آبان 1402 یادم آمد. اینبار یکجور دیگر دلتنگ آن ساعات شدم. دلتنگ بهترین روز زندگیم در نوجوانی. روزی که نمیدانم تصور میکردم یک روز با مرور خاطراتش به گریه بیفتم؟ روزی که در دیدار آقا با نوجوانها، در همان دیداری که بعد از اینکه حضرت آقا عبارت "بسیج لندن" را گفته بودند، ما قبل از تکبیر کف زده بودیم و جیغ و هورا کشیده بودیم. و بعد درموردش نوشته بودند:
«دهه هشتادی که باشی، توی دیدار با رهبر و بیت رهبری هم دست از رسالت اصلی خودت یعنی دست و جیغ و هورا برنمیداری.» و من هم جز آن دهههشتادیهایِ خوشبخت بودم. دهه هشتادیهایی که آقا بارها مخاطب قرارشان داده بودند که شماها، نسل شماها، قرار است این انقلاب را وکشور را به اوج خودش برساند. من، یکی از آن دهه هشتادی هایی بودم که قرار بود برای اولین بار آقا را از نزدیک ببینم. که پشت تلفن،وقتی خبر دعوت شدنم به این دیدار را شنیده بودم،فقط بغض کرده بودم و خواسته بودم مطمئن شوم واقعی است، که بود و از نزدیک حسینیه امام را دیده بودم، خیابانهای منتهی به حسینیه را برای اولین بار طی کرده بودم و تصورم از تهران، بهترین جای دنیا شده بود.صفهای طولانی را به شوق دیدن آقا طی میکردم و مثل خیلی نوجوانهای دیگر اصلا چیزی به اسم خستگی راه را احساس نمیکردم. بقول یک نفر از همان نوجوانها هر قدم نزدیکتر میشدیم قلبمان تند تر میزد. داشتم میگفتم، من هم مثل بقیه با اشتیاق روی دیوار مخصوص برای بچههای غزه جمله نوشته بودم و سربند لشکر طوفانی را دور مچ دستم بسته بودم و بالاخره بعد از گذر کردن از صفهای طولانی، یک قدمی ورودی حسینیه امام از خانمی که جلوی در ایستاده بود، پرسیدم:
«میتونم وارد بشم؟» و با تاییدش، انگار وارد یک دنیای دیگر شده باشم. در اوج شلوغیاش، که پر بود از سروصدای همهمه و صحبت بچهها، آرامش عجیبی داشت. از جنس همان آرامشی که از در و دیوار خیابان اطراف حسینیه امام حس میشد. تا به خودم آمدم و وسط حسینیه، کنار یکی از ستونها نشستم، حضرت آقا وارد شدند و صدای تکبیر و حیدر حیدر گفتن فضای حسینیه را پر کرد. لحظهٔ شگفتآوری بود. نمیدانستم خوشحالی کنم، اشک بریزم یا تلاش کنم تا بهتر چهرهٔ حضرت آقا را ببینم. وقتی شروع به سخنرانی کردند هم بین دوراهی اینکه با دقت صحبتها را گوش بدهم؟ یا کمی از جایم بلند شوم تا دقیق و کامل آقا را ببینم، سرگردان بودم. و آخر هم زمان وفرصتم را تقسیم کردم. چندبار بلند شدم و خوب آقا را دیدم و بقیه وقت را هم فقط گوش دادم، به صدای آرامش بخشی که اینبار نه از گوشی و تلویزیون، که از فاصله چند قدمی حضرت آقا میشنیدم. یک نفر میگفت، سعادت بزرگی است، اینکه داریم آقا را از فاصلهٔ چند قدمی میبینیم...
و راست هم میگفت. ما یک "شهید" را از فاصله چند قدمی دیده بودیم و خودمان هم تازه، به عمق ماجرا پی بردهایم. تازه میفهمیم سرِّ آرامش آن چهرهٔ نورانی چه بود. آرامشی که رایحهاش از کوچههای اطراف حسینیه هم آشکار شده بود و وقتی وسط حسینیه چشمهایمان به چهره آقا گره خورد، به اوج خودش رسید. بقول پیام کانال روبه راه، من یک روز با همین چشمهای خودم، شخص رده اول مملکت، رهبر سیاسیاش را از نزدیک دیده بودم و توی حسنییه امام قدم زده بودم. شخصی که مطمئنم هرچقدر هم از او بنویسم، حق مطلب ادا نمیشود. و چه کسی فکرش را میکرد، حدودا دو سال بعد از لمس شیرین ترین خاطره از دیدار آقا، یک روز سحر بیدار شویم و خبر شهادتش را، که هنوز هم باور کردنی نیست، بشنویم. بشنویم و یکجور دیگر با خاطرات دیدار ده آبان 1402 گریه کنیم، یکجور دیگر با شنیدن، امید و محبت من به این نسل خیلی زیاد است، اشک بریزیم. و درست، یعنی آنطور که باید، نفهمیم چه کسی را از دست دادهایم ؛ و البته که یقین داریم.. یقین داریم به عند ربهم یرزقون، به اینکه آقا با کیفیتی عالی تر از قبل کنارمان حضور دارند، و بیشتر از قبل قرار است یاریمان دهند، یاری برای رسیدن به قله، که از قبل گفته بودند به آن نزدیکیم..و در آخر یادم نمیرود که آن روز توی حسینیه، وقتی حاج مهدی رسولی آمدند با هم سرودی خواندیم که یک جملهاش از همان روز توی ذهنم بُلد شده بود:
«عهدی بستیم و بر آن عهد و پیمان خودیم.» و فکر میکنم این روزها بیشتر از هروقت دیگر لازم است پای آن مصرعی که با بقیه خواندم، بمانم. بقول آقای "م" ما توی این برهه از تاریخ هستیم و قرار است اتفاق های مهمی به دستمان رقم بخورد.بشرطی که انتخاب کنیم. انتخاب کنیم توی چه مسیری قدم برداریم. مسیری که هرکسی در آن برای ماموریت مهم خودش در تلاش است و قرار است به ظهور ختم شود. به تازه شدن دیدارها و لمس آرامش. آرامشی از جنس همانکه در حسینیه امام لمس کرده بودم و از آن نوشتم. آرامشی عمیق. در مسیر عشق،تا بینهایت.. ♥️
رآیحه🤍
همچو مولای خودش در رمضان رفته وباز ما یتیمان علی چشم به در، دلتنگیم ... - رآیحه
پ.ن:
بعد یک مدت مطلقا ننوشتن ونسرودن..
این رزق ناچیز شعر اما از دل
و به لطف شهیدی که واژهٔ شهید کنار اسمش غیرقابل باور
اما با شکوه و پر اُبهته:)
امروز معنی "انتظار"، "مبارزه" است! و میدان جهاد به روی تک تک ما بازه. تک تک کوچه و خیابونها امروز میدون جهاده، حقیقت ثواب حقیقت توحید امروز در کف میدان بودنه و هر شعار هر الله اکبر هر مرگ بر آمریکا و اسرائیلی که ما امروز کف میدان توی شهر و کوچه وخیابونها میدیم بالاترین جهاد در راه خداست!!!
- استاد مصطفی باقرزاده، لایو بینهایتشو.(از اساتید خیلی خفنِ بینهایت)
پ.ن:
ساده ترین چیزی که این روزا شاید فکر کنیم دقیقا همینقدر مهمه.. چون بقول استاد این کار ما به هدف حفاظت از اسلام ناب محمدی هست.
و یقینا که هیچکس نمیتونه فکر کنه کاری ازش برنمیاد.. و مجددا به نقل از استاد:
میدان جهاد به روی همه بازه و بیطرفی معنایی نداره وعین بیشرفیه. :)
بعد از دیدن این ویدئو، کلمات زیادی برای نوشتن داشتم که نمیدونستم چطور درست و حسابی کنار هم بچینمشون اما خب باید ازش مینوشتم، قبل از اینکه خیلی بگذره و بقول خانوم جیم احساساتم بیات بشه!
غمی که این روزها دُچارشیم، غم عجیبیه.. حداقل برای من، البته عجیب و عمیق.
عجیب از این جهت که صبح وقتی در حال تلاش برای نوشتن چنتا شعار جدید بودم، وسط کار یهو به خودم اومدم و یک لحظه از خودم پرسیدم، دقیقا داری چیکار میکنی؟ منظورت از نوشتن شهید کنار اسم رهبر چی بود؟ "شهید"؟ حواست هست؟ و غم غریب و خآصی مینشست روی دریچهٔ قلبم، غمی که هنوز التیام پیدا نکرده... و هنوز رنگ و بوی بُهت و حالتی از شوک داره انگار.. شوک از دست دادن، دلتنگی عمیق و تجربهٔ سوگ..
یا حتی وقتی وسط یکی از تجمعهای این روزها دستهام رو برای شعار دادن بالا بردم و با بلندترین صدای ممکن، قوی ترین شعارهای عمرم رو میدادم و همراه مردم میشدم، بعد از اتمام تجمع، یک حس، شاید همون غم، دوباره سراغم میومد که معلوم هست چت شده؟ انتقام؟ انتقام خونِ آقا؟ یعنی چی که آقا دیگه قرار نیست بیان و صحبت کنن؟ یعنی چی که دیگه نمیشه امید دوباره دیدار رهبر رفتن رو داشت؟ یعنی چی که شاعرها دارن از غم نبودن آقا توی دیدار نیمه رمضان با شاعرا میگن... یعنی چی که... و تکرار همون سناریو دوباره و دوباره، حس و حالی شبیه مداحی منکه نمیشه باورم آقای سیدرضا نریمانی،«کاشکی دروغ باشه خبر... کاشکی من از خواب بپرم، شرح خبرها چی میگن؟ منکه نمیشه باورم...» و نشده بود، هنوز هم، با همه اینهایی که گفتم.
یا حتی وقتی بین دو نماز، مداح روضه خوند، و وقتی به مصرع یتیمی درد بیدرمان یتیمی رسید و یاد آور بیپدر شدن با رفتن حضرت آقا شد، همهٔ غمها اینبار با قطرههای اشک خودشون رو نشون دادن، چیزی مثل نقطه اوج روضههای محرم، وقتی صدای گریههای همه بلند میشه و کسی از کنارهم بلند بلند هق هق کردن، خجالت نمیکشه...
گرچه اشک برای شهدا از نوع اشک گرمه و زنده کنندهٔ روح، اما میدونید؟ این غم خیلی متفاوته، غمی که داری باهاش زندگی میکنی، یادگرفتی باعث رکودت نشه و زندگی رو کنارش جلو ببری، اما نشونههای کوچیک و بزرگ یادت میارن که هست، هست و سادهترین چیز لازمه تا یادت بیاره که چقدر دلتنگی، غم داری.. غم عادی هم نه.. یه غم عمیق و عجیب، غمی که خیلی بیشتر از گنجایش قلب و روحته. و چقدر استادمون درست گفتن که بچهها! ما امروز غمی رو متحمل شدیم که تنها با ظهور حضرت مهدی، التیام پیدا میکنه:)
و واقعا هم همین بود، راه درمان این غم عمیق و عجیب همینه، تنها راه، بازگشت پدر حقیقی همهمون، آقا صاحب الزمان هست...
و اینکه
حتی وقتی تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم، یک نشونه دلتنگکننده تر از این غم دیدم، و مجددا هم عجیب بود و هم عمیق! پوستر دعای ندبهای که توی شهرمون قراره برگزار بشه، زیر عکس حضرت آقا این شعر رو نوشته بود که:
«هیچکس اندازهٔ او دلتنگ کربلا نبود.»
و همین کافی بود برای غرق حسی فراتر از همون غمِ عجیب مبهم شدن؛ به این فکر کردم که یک آدم چقدر میتونه خودش رو وقف مسیر عشق کنه... وقف و غرق تکلیف و وظیفهاش، که حتی درجات شدید تری از دلتنگی رو،خیلی بیشتر از بقیه، تجربه کنه اما بخاطر اینکه خدا یه وظیفه خاص بهش داده، از همه چیز، حتی دوستداشتنی ترینهاش بگذره، و همین هم سِّرِ زندگی آدمهای کاریزماتیک و کار دُرُست تو این عالمه.. که پایان زندگیشون مثل طرح نقاشی جدید آقای روحالامین میشه، چشیدن لبخند رضایت مولا و به آغوش حضرت دوست رسیدن... جوری که همه خستگیهاشون با همون یک نگاه و یک بغل تموم میشه:)
و باید گفت، خدایا.. واقعا واقعا بعضی از بندههات زندگیهاشون چقدرررر قشنگه! اونقد که آدم دلش میخواد بارها وبارها فقط نگاهش کنه و خسته نشه... بقول یکی از اساتید، بغل کردنیه، از شدت دوستداشتنی و زیبا بودنش.
و خیلی، خیلی خوشبحال همچین بندههات خدایا،
که با رفتنشون، یه غم عمیق و عجیب توی قلب ماها گذاشتن و حقیقتا که نمیدونیم با این دلتنگی تموم نشدنی و حیرت باقی مونده چیکار کنیم؛
جُز اینکه خودت بغلمون کنی و راهُ نشونمون بدی؟ مثل همیشه؟ هوم؟...
ای رفیق ترینم؟🫀"
از روزهای متفاوتِ #مبارزه نوشتن، 14اسفند1404.