رآیحه🤍
همچو مولای خودش در رمضان رفته وباز ما یتیمان علی چشم به در، دلتنگیم ... - رآیحه
پ.ن:
بعد یک مدت مطلقا ننوشتن ونسرودن..
این رزق ناچیز شعر اما از دل
و به لطف شهیدی که واژهٔ شهید کنار اسمش غیرقابل باور
اما با شکوه و پر اُبهته:)
امروز معنی "انتظار"، "مبارزه" است! و میدان جهاد به روی تک تک ما بازه. تک تک کوچه و خیابونها امروز میدون جهاده، حقیقت ثواب حقیقت توحید امروز در کف میدان بودنه و هر شعار هر الله اکبر هر مرگ بر آمریکا و اسرائیلی که ما امروز کف میدان توی شهر و کوچه وخیابونها میدیم بالاترین جهاد در راه خداست!!!
- استاد مصطفی باقرزاده، لایو بینهایتشو.(از اساتید خیلی خفنِ بینهایت)
پ.ن:
ساده ترین چیزی که این روزا شاید فکر کنیم دقیقا همینقدر مهمه.. چون بقول استاد این کار ما به هدف حفاظت از اسلام ناب محمدی هست.
و یقینا که هیچکس نمیتونه فکر کنه کاری ازش برنمیاد.. و مجددا به نقل از استاد:
میدان جهاد به روی همه بازه و بیطرفی معنایی نداره وعین بیشرفیه. :)
بعد از دیدن این ویدئو، کلمات زیادی برای نوشتن داشتم که نمیدونستم چطور درست و حسابی کنار هم بچینمشون اما خب باید ازش مینوشتم، قبل از اینکه خیلی بگذره و بقول خانوم جیم احساساتم بیات بشه!
غمی که این روزها دُچارشیم، غم عجیبیه.. حداقل برای من، البته عجیب و عمیق.
عجیب از این جهت که صبح وقتی در حال تلاش برای نوشتن چنتا شعار جدید بودم، وسط کار یهو به خودم اومدم و یک لحظه از خودم پرسیدم، دقیقا داری چیکار میکنی؟ منظورت از نوشتن شهید کنار اسم رهبر چی بود؟ "شهید"؟ حواست هست؟ و غم غریب و خآصی مینشست روی دریچهٔ قلبم، غمی که هنوز التیام پیدا نکرده... و هنوز رنگ و بوی بُهت و حالتی از شوک داره انگار.. شوک از دست دادن، دلتنگی عمیق و تجربهٔ سوگ..
یا حتی وقتی وسط یکی از تجمعهای این روزها دستهام رو برای شعار دادن بالا بردم و با بلندترین صدای ممکن، قوی ترین شعارهای عمرم رو میدادم و همراه مردم میشدم، بعد از اتمام تجمع، یک حس، شاید همون غم، دوباره سراغم میومد که معلوم هست چت شده؟ انتقام؟ انتقام خونِ آقا؟ یعنی چی که آقا دیگه قرار نیست بیان و صحبت کنن؟ یعنی چی که دیگه نمیشه امید دوباره دیدار رهبر رفتن رو داشت؟ یعنی چی که شاعرها دارن از غم نبودن آقا توی دیدار نیمه رمضان با شاعرا میگن... یعنی چی که... و تکرار همون سناریو دوباره و دوباره، حس و حالی شبیه مداحی منکه نمیشه باورم آقای سیدرضا نریمانی،«کاشکی دروغ باشه خبر... کاشکی من از خواب بپرم، شرح خبرها چی میگن؟ منکه نمیشه باورم...» و نشده بود، هنوز هم، با همه اینهایی که گفتم.
یا حتی وقتی بین دو نماز، مداح روضه خوند، و وقتی به مصرع یتیمی درد بیدرمان یتیمی رسید و یاد آور بیپدر شدن با رفتن حضرت آقا شد، همهٔ غمها اینبار با قطرههای اشک خودشون رو نشون دادن، چیزی مثل نقطه اوج روضههای محرم، وقتی صدای گریههای همه بلند میشه و کسی از کنارهم بلند بلند هق هق کردن، خجالت نمیکشه...
گرچه اشک برای شهدا از نوع اشک گرمه و زنده کنندهٔ روح، اما میدونید؟ این غم خیلی متفاوته، غمی که داری باهاش زندگی میکنی، یادگرفتی باعث رکودت نشه و زندگی رو کنارش جلو ببری، اما نشونههای کوچیک و بزرگ یادت میارن که هست، هست و سادهترین چیز لازمه تا یادت بیاره که چقدر دلتنگی، غم داری.. غم عادی هم نه.. یه غم عمیق و عجیب، غمی که خیلی بیشتر از گنجایش قلب و روحته. و چقدر استادمون درست گفتن که بچهها! ما امروز غمی رو متحمل شدیم که تنها با ظهور حضرت مهدی، التیام پیدا میکنه:)
و واقعا هم همین بود، راه درمان این غم عمیق و عجیب همینه، تنها راه، بازگشت پدر حقیقی همهمون، آقا صاحب الزمان هست...
و اینکه
حتی وقتی تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم، یک نشونه دلتنگکننده تر از این غم دیدم، و مجددا هم عجیب بود و هم عمیق! پوستر دعای ندبهای که توی شهرمون قراره برگزار بشه، زیر عکس حضرت آقا این شعر رو نوشته بود که:
«هیچکس اندازهٔ او دلتنگ کربلا نبود.»
و همین کافی بود برای غرق حسی فراتر از همون غمِ عجیب مبهم شدن؛ به این فکر کردم که یک آدم چقدر میتونه خودش رو وقف مسیر عشق کنه... وقف و غرق تکلیف و وظیفهاش، که حتی درجات شدید تری از دلتنگی رو،خیلی بیشتر از بقیه، تجربه کنه اما بخاطر اینکه خدا یه وظیفه خاص بهش داده، از همه چیز، حتی دوستداشتنی ترینهاش بگذره، و همین هم سِّرِ زندگی آدمهای کاریزماتیک و کار دُرُست تو این عالمه.. که پایان زندگیشون مثل طرح نقاشی جدید آقای روحالامین میشه، چشیدن لبخند رضایت مولا و به آغوش حضرت دوست رسیدن... جوری که همه خستگیهاشون با همون یک نگاه و یک بغل تموم میشه:)
و باید گفت، خدایا.. واقعا واقعا بعضی از بندههات زندگیهاشون چقدرررر قشنگه! اونقد که آدم دلش میخواد بارها وبارها فقط نگاهش کنه و خسته نشه... بقول یکی از اساتید، بغل کردنیه، از شدت دوستداشتنی و زیبا بودنش.
و خیلی، خیلی خوشبحال همچین بندههات خدایا،
که با رفتنشون، یه غم عمیق و عجیب توی قلب ماها گذاشتن و حقیقتا که نمیدونیم با این دلتنگی تموم نشدنی و حیرت باقی مونده چیکار کنیم؛
جُز اینکه خودت بغلمون کنی و راهُ نشونمون بدی؟ مثل همیشه؟ هوم؟...
ای رفیق ترینم؟🫀"
از روزهای متفاوتِ #مبارزه نوشتن، 14اسفند1404.
رآیحه🤍
-
در جواب م که نوشته بود:
«خوش به سعادتت که از نزدیک دیدیشون.»
نوشتم:
«حالا به اندازهٔ کل عمرم دلتنگ اون چند ساعت میمونم:) »
و به دلتنگی فکر کردم. به احساسی که گمانم هرگز تمامشدنی نیست. فقط باید بین دلتنگیهای متفاوتی در رفت و آمد باشم.
دلتنگی، نمیدانم از چیست، اما میدانم خوب بلد است دل آدم را ذوب کند. خیلی خوب.
و حالا حس یک آدم غرق شده را دارم. کاملا غرق شده، در عمیقترین لایههای دلتنگی و شدیدترین نوع ممکنش. و نمیدانم درمان چیست؟
چرا هیچکس هیچ راهکاری برایش ندارد؟
چرا کسی توی هیچ کتابی ننوشته وقتی در دلتنگترین ورژن خودت بودی، دقیقا چه کاری انجام بده؟ که دوباره زنده شوی...؟
اما
اما فکر میکنم، یک راه باشد..
راهی که حس میکنم برایم جواب باشد،
راهی که فعلا فقط در #خیآل تصورش ممکن است،
اینکه خیال کنم دستم مشغول لمس دیوار حرم است، همان دیوار خنک و آرامشبخش که زائرها دستمیکشند رویش وبعد سلام میدهند، همانکه بعد از گذر کردن از کنارش، چشمم به ضریح میخورد و با رسیدن به صحن انقلاب، حس کنم به حقیقیترین وطنم رسیدهام، همان لحظه که قبل از دست گذاشتن روی قلب و گفتن "السلام علیک یا علیبن موسی الرضا" ، اشکهایم یکی یکی پایین بیایند و امان ندهند و در همان حال به گنبد خیره شوم و بگویم:
«خیلی دلم تنگ شده بود...خیلی.»
و دلتنگیهای عمیق قلبم را با در آغوش کشیدن ضریح و شبکههای پنجره فولاد رفع کنم.. البته درستترش این است که پنجره فولاد و ضریح مرا در آغوش میکشد نه من آنها را...
اما میدانید.. اینبار خیالپردازی هم برایم جواب نیست و دلتنگترم میکند. خیلی دلتنگــم. برای حس زنده شدن. برای آسمان زیبای حرم. برای امام رضایِ قلبم... همیشگیترین:)
برای حرفهای نزده، اشکهای ریخته نشده، بغضهای نگه داشته شده تا لحظهٔ رسیدن به حرم..
آه من الفراق... من، انگار در بیمنطق ترین ورژن خودم قرار گرفتهام و قلبم جز دلتنگی چیزی نمیفهمد.
اشکالی دارد که آدم گاهی منطق را کنار بگذارد؟ اصلا، دلتنگی معادلهٔ منطقی است، معادلهٔ عشق به وسعت بینهایت. مگر نه؟
دلتنگی گاهی آنقدر نفوذش زیاد میشود، که حس میکنم قلبم بیخیال خونرسانی شده و هر ثانیه دارد عطر دلتنگی تزریق میکند به سرخرگ وسیاهرگ و حتی مویرگهایش...
و با این وضع، چطور انتظار داشته باشم که از دلتنگی تمام نشوم؟
دلتنگینآمه، پانزهمین روز از اسفند صفر چهار.