eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
:)🕊 حـــالِ آدم‌ مهم است. خیلی زیــاد هم. اینکه لبخند و غم آدم به کجا گره بخورد. اینکه کلماتش به کدام مقصد برسند. دلیل غصه و شادی‌هایش، چه باشد. اینکه دلتنگی‌هایش به کدام آغوش برسند. اشک‌هایش به کدام سمت جاری شوند. و کــاش، کــاش همیشه، زندگی هرطور که بود، بازهم حال آدم به شما گره بخورد. به عطــر حرمتان. به گلبرگ‌های سبز و لطیف حرم، برگ‌هایِ عاشق. لبخند و اشک و غم و خنده و هرچه که بود، با شما باشد. در پنآهِ امن و پر محبتتان. کاش قلب، رسالت اصلی خودش را بفهمد و جز یاد شما، نخواهد. کاش، قلب آدم واقعا حرم باشد، تا دور از فاصله‌های فیزیکی، بازهم زنده به عطر کنار ضریح بماند. کاش دل، غمش از جنس غم ندیدن گنبد طلایتان از نزدیک، باشد، غم حرم نبودنِ روح و جـــآن. کاش دل در پنآهِ امن‌ِ شما بماند، حتی به قدر زنده نگه داشتن یاد آدم، در حرمتان. با پیوست دلتنگی، دلتنگی برای اشک‌هآ و نگاه‌های بی‌پایان مقابل پنجره فولاد؛ ۲۶ فروردین صفر پنج، چهارشنبه :)
از لحظات پنـــــآه به شعــر‌ :) 🥲
رآیحه🤍
از همین شروع میتونم حدس بزنم حال وهوای این کتاب و شخصیت ها و حتی رفاقت ارمیا و مصطفی، چقدر خوب و متف
کتاب ارمیا رو دیشب تموم کردم، میخواستم صفحات آخر رو توی تجمع بخونم(!) که موفق نشدم🥲 اما خب هنوز یادداشت کلی رو ننوشتم در موردش و تازه بریده‌های زیادیم مونده که هر کدوم رو بخوام یچیز متفاوت در موردشون بنویسم، همینقدر کتاب پرماجرایی بوود خلاصه. ان شاءالله کم کم مینویسمشون. خوندنش هم خیلییی پیشنهاد میشه:")
کتابش رو در بهترین وقتی که باید شروع کردم. حس میکردم دقیقا همین الان لازم دارم همچین کلماتی رو بخونم. و خب میدونید؟ انگار جنسش با همه کتابایی که داشتم میخوندم فرق داشت.بین کتابهای شعر، کودک، نوجوان، ادبیات کشورای مختلف و... خوندن، خوندن کتاب ارمیای آقای امیرخانی، تو یه لول دیگه از خوب بودن بود. و حال وهواش، خیلی خیلی غرق کننده... رفاقت خاص ارمیا و مصطفی، محبت و صمیمت خاصشون، شخصیت‌هاشون، همه رو یه جور دیگه دوست داشتم و دلم براشون تنگ میشه؛
- بار دوم است که مجموعه اشعار قیصر را میخوانم، و نمیدانم بار چندم است که این یکی شعرش را. هرشب، به صفحهٔ ۵۴،شعر چیستان که میرسم، چندین بار میخوانمش و حالم هرچه که باشد، خوب میشود. خیلی از شعرهای قیصر امین پور برایم همین ویژگی را دارند. شاد باشم، غمگین باشم، بی‌حوصله باشم، وهر حالی که فکرش را کنید، وقتی میخوانم، با لبخند کتاب را می‌بندم. و هربار فکر میکنم واقعا چطور؟ چطور ممکن است یک شعر. یک شعر ساده، انقدر عمیق باشد؟ نفوذ کند به درون آدم و احساساتش را خوبِ خوب بفهمد؟ باید اعتراف کنم از قیصر امین پور نوشتن هم آسان نیست. فقط، کاش، کاش میشد قیصر را به کل آدم‌هایِ جهان معرفی کرد...☁️ :)
اینکه "کتاب چی میخونی؟" جز مکالمات عادی باشه، واقعا خوشحال کنندس، شبم بخـیر شدو امیدوارم شب شماهم :) و با آرزوی همه‌گیر شدن این جمله توی مکالمات عادی همگان، 🤝
رآیحه🤍
در بهخوان بخوانید: https://behkhaan.ir/reviews/6f5f69d6-c272-42cf-aa2d-5d1329afe4bb?inviteCode=JxNz1
تا حالا شده کتابی را انقدر دوست داشته باشی که دلت نخواهد تمام شود؟ خب راستش، ارمیا برایم یکی از آنها بود. از همان نقطهٔ شروع، با شخصیت‌هآیش همراه شدم. ازهمان دیالوگ‌های اول، به خفن بودن و درعین حال بچه پررو(!) بودنِ شخصیت ارمیا پی بردم و با لبخند عمیق‌تری خواندن کتاب را ادامه دادم و با کلماتش همراه شدم؛ از همان اول،شیرینی رفاقت ارمیا و مصطفی را لمس کردم، رفاقتی به وسعت آسمــان،که خیلی هم دوستش داشتم. کلهم اجمعین، همه چیز کتاب را، اینکه ارمیا و مصطفی یکجور خاص همدیگر را می‌فهمیدند، بقول خود کتاب، با واژه‌های کم، معانی طولانی بینشان رد و بدل میشد.. و فراتر از تله‌پاتی، رفاقتشان عمق داشت؛ و میدانید، فکر میکنم کتاب ارمیا هم همینطور بود، توی کلمات کم، مفاهیم زیاد وعمیقی گنجانده بود؛ با هرکلمه‌اش می‌توانستی یک احساس متفاوت را تجربه کنی.. پابه‌پای شخصیت‌ها، دلتنگ شوی، گریه کنی، بخندی و غصه بخوری؛ داشتم از دوست داشتنی ها میگفتم، اینکه ارمیا کنار هرکسی جز مصطفی حس غربت و تنهایی خاصی داشت، اینکه او را یکجور دیگر، متفاوت‌تر از بقیه دوست داشت، اینکه هرکسی با او دست، میداد، بغلش میکرد، حرف میزد و هرچیز جزئی و کوچکی، او را یاد مصطفی می‌انداخت و برایش هیچکس او نمیشد، اینکه بعد از برگشت از جبهه حس غربت و جاماندن غریبی داشت، اینکه توی شلوغی حس تنهایی میکرد، اینکه دنبال وظیفه و تکلیف خاص خودش میگشت و کارهای عادی مثل بقیه راضیش نمیکرد، این رفیق باز بودنش، مدل رفتار و نگاه و حرف زدنش، و حتی غم و اشک‌هایش وسکوت‌هایش را هم، عمیقا دوست دارم، خیلی خیلی زیــآد. همهٔ جزئیات کتـاب ارمیا به وسط قلبــم رسید و همانجا هم ماندگــار شد؛ جدا از همهٔ اینها، ارمیا یک کلاس نویسندگی فشرده هم بود! همیشه یکی از سوالهایی که در مورد نویسندگی داشتم و در موردش قانع هم نشده بودم، این بود که بالاخره توصیف نوشتن خوب است و گزارشی نوشتن بد، یا توصیف خسته کننده است و باید حذفش کرد؟ جوابهای مختلفی شنیده بودم اما بعد از خواندن ارمیا تازه فهمیدم، نگفت و نشانم داد که چطور درست تر است، توصیف‌های کتاب جوری بود که حس میکردی واقعا لازمند و نویسنده از روی ناچاری و الکی الکی ننوشته، بلکه توصیف های جدید، متفاوت و خیلی خوبی آورده که دستت را بگیرد و بیاوردت توی دل داستان، بدون اینکه حس کنی خب باشد فهمیدم چقدر میتوانی جزئی توصیف بنویسی! و جدا از این، شخصیت پردازی کتاب هم خیلی خفن بود، وقتی از همان شروع بتوانی با شخصیت‌های یک کتاب همراه شوی و بفهمی‌شان و دوستشان داشته باشی، یعنی نویسنده خیلی وقت گذاشته برای خلق شخصیت ها و تشکیل پرونده هاشان، و ارمیا این ویژگی را خیلی داشت، از همان اولِ کار خیلی خوب حس شد! وبازهم مینویسم که خیلی دوستش دارم و ارمیا بین سیل کتابهایی که داشتم بصورت موازی میخواندمشان، شد یک کتاب دوست‌داشتنی و عزیز؛ از آنهایی که مدام دلتنگ حال وهوایشان شوی :) این اولین کتابی بود که از آقای امیرخانی، خواندم، و دعاهای زیاد و از ته دل پیوست برای سلامتی هرچه زودترشان. فکر کنم طولانی تری یادداشتی بود که تابحال در مورد یک کتاب نوشته بودم، همین‌ها و اینکه، یادداشت فرت!🤍☁🕊"
سید رضا نریمانی16028014183951045468871.mp3
زمان: حجم: 4.6M
هیچ جای دنیا برا من مشهد نمیشه:))) و چه غــمی است؟ برای آدمی که شما را داشته باشد؟ حتی اگر هزینه‌اش نداشتن خیلی آدم‌ها باشد، بگذار همهٔ این قلب، وقف شمــا باشد، وقف نگاه پرمهــرتان؛ قلبــی که دریــآ شود، آنقــدر از محبتتان لبریــز شود، که نیازمند محبت‌هایِ اغیــار نباشد، خودش به همه نور ببخشد اما نگاه انتظار آمیز سمتشان نداشته باشد؛ میشود همینطور بآشد و بماند؟:) با پیوستِ جملهٔ «منم همینطور آقایِ سیدرضا نریمانی»، نسبت به همهٔ نه دقیقه و سی و نُه ثانیه‌اش، خآصه دقیقهٔ: 1:03
- تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت... :) پ.ن: عکس حآوی دلتنگی.