امشب، به طرز عجیبی منو یاد فضای شعری که تابستون تجربه کرده بودم انداخته و بیشتر از عجیب بودن، خوشحال کننده است چون خیلی دلتنگش بودم:) 🥲
دلتنگ چیزای سادهای که عمیقا باعث شده بود با شعر درگیر باشیم، شعر بخونیم، بگیم، نقد کنیم، دنبال معنی و مفهوم شعرها بگردیم و یکجور دیگه، عمیقتر ازش لذت ببریم و دلمون بخواد اون معنی "شعر واقعا خوب"ی که یاد گرفتیم رو به همه عالم هم بگیم:) و این شروع آشنایی با دنیای شعر برای من بهترین شروع ممکن بود واقعااا.
میگفتم، حتی.. برای فولدری که مخصوص شعر زده بودم و استفاده از تلگرام برام مفیدتر و دوستداشتنی تر شده بود، برای کانال تلگرام رایحه که از یجایی تصمیم گرفتم مخصوص شعر باشه و متفاوت با ایتا، برای کانال لوازم شاعری، کانالی که یه عالمه ویدئو شعرخوانی اونجا بود و هم شعرای خوب گوش میدادیم هم با شاعراشون آشنا میشدیم، حتی برای اینکه تو کامنتا بنویسم" لحظهای که حضرت آقا احسنت میگن و از شعر بعضی شاعرا خیلی خوششون میاد، خیلی خآصه... " و هربار با دیدن کلیپایی که این ویژگیو داشتن تصور میکردم چه لحظه خاصی بوده :)))))
و برای تاپیک شعرخوانی و مشاعره و چت عادی حتی، یه کلاس شعر مجازی که اصلا مجازی بودنش حس نمیشد، اونقدر با کیفیت و مفید بود، و حتی حس اولین شعری که نوشتم و اولین بار توی گروهمون فرستادم:)
امیدوارم خدا باز هم از این رزقهای شعری به زندگی من و همه شماااهم ببخشه و اینکه، به یاد اون روزها از یه شاعر خفن چنتا شعر خوندم که حقیقتا شعرهاشون صد از صددددد>>>>>>>
با هر مصرع اینطوری که انقدر عمیق و خفن و خوب آخه😭
آقای حسین منزوی، شاعر خیلی خیلی خفننننن:)
که اوصیکم به خوندن از ایشون و البته خریدن کتاب شعر کاملشون برای من👀👌
رآیحه🤍
امشب، به طرز عجیبی منو یاد فضای شعری که تابستون تجربه کرده بودم انداخته و بیشتر از عجیب بودن، خوشحال
تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمیکُنم اگر ای دوست! سهل و زود رهایت:)
:)))
اینک این من: سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریهام را میخورم زیرا که میترسم ز باران
مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده. :))
من گم شده بودم که مرا یافت برایت
عشق و سپس افکند به آغوش تو بازم
چندیست نغلتیده و با خویش نبردهست
جز زیر و بم غم به فرود و به فرازم:))))
همه از #حسین_منزوی بودن.
#زیباااااییی✨
پ.ن:
خبب برای امشب شعر کافیه تا همینجا، بقول یک نفر ما به سید مجید قول دادیم باید بریم خیابون دیگه 😁🇮🇷.
بالاخره موفق شدم وسط تجمع کتاب بخونم، و کتاب شعر اون هم از آقای عرفان پور واقعا انتخاب خوبی بود:)
به این شعر رسیدم و داشتم فکر میکردم خوشبحال آقای عرفانپور که این شعرشون با صدای حضرت آقا معروف شد...:)
رسیدن بارون و شکلاتی که خانوم بغل دستیم برای تولد امام رضا بهم داد هم حال امشب و این لحظه رو خیلی با کیفیت کرد و الحمدالله 🤍
"پیام منو با حضور قطرات بارون روی کلمات دریافت میکنید و این خیلی شاعرانه و زیبآ نیست؟☁️ :)) "
پیوست:
ولی افرادی که امشب حواسشون به تولد امام رضا بوده و رد سفید توی یکی از لباسهاشون حداقل پیدا میشه :)))) ✨
خوشبختیِ کوچکِ عمیــق؛
و خیلی، خیلی خوشبحالت خادمِ امام رضایِ خوشبخت. :)
کاش میشد بجای آدمهای جامانده از وطن، که قلبشان از دلتنگی و حسرت سر میروند هم قدم برداری توی صحنها، به آسمان حرم زل بزنی و حین خادمیات، گنبد نورانی آقا، دل ببرد ازت، کاش میشد.
راستی جدی جدی که خوشا به احوالت.
مگر در فرهنگ لغتت خوشبختی جور دیگری هم معنا میشود اصلا؟ من که گمان نمیکنم غیر از این بآشد.
خوشبحالت و همین:)