اینک این من: سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریهام را میخورم زیرا که میترسم ز باران
مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده. :))
من گم شده بودم که مرا یافت برایت
عشق و سپس افکند به آغوش تو بازم
چندیست نغلتیده و با خویش نبردهست
جز زیر و بم غم به فرود و به فرازم:))))
همه از #حسین_منزوی بودن.
#زیباااااییی✨
پ.ن:
خبب برای امشب شعر کافیه تا همینجا، بقول یک نفر ما به سید مجید قول دادیم باید بریم خیابون دیگه 😁🇮🇷.
بالاخره موفق شدم وسط تجمع کتاب بخونم، و کتاب شعر اون هم از آقای عرفان پور واقعا انتخاب خوبی بود:)
به این شعر رسیدم و داشتم فکر میکردم خوشبحال آقای عرفانپور که این شعرشون با صدای حضرت آقا معروف شد...:)
رسیدن بارون و شکلاتی که خانوم بغل دستیم برای تولد امام رضا بهم داد هم حال امشب و این لحظه رو خیلی با کیفیت کرد و الحمدالله 🤍
"پیام منو با حضور قطرات بارون روی کلمات دریافت میکنید و این خیلی شاعرانه و زیبآ نیست؟☁️ :)) "
پیوست:
ولی افرادی که امشب حواسشون به تولد امام رضا بوده و رد سفید توی یکی از لباسهاشون حداقل پیدا میشه :)))) ✨
خوشبختیِ کوچکِ عمیــق؛
و خیلی، خیلی خوشبحالت خادمِ امام رضایِ خوشبخت. :)
کاش میشد بجای آدمهای جامانده از وطن، که قلبشان از دلتنگی و حسرت سر میروند هم قدم برداری توی صحنها، به آسمان حرم زل بزنی و حین خادمیات، گنبد نورانی آقا، دل ببرد ازت، کاش میشد.
راستی جدی جدی که خوشا به احوالت.
مگر در فرهنگ لغتت خوشبختی جور دیگری هم معنا میشود اصلا؟ من که گمان نمیکنم غیر از این بآشد.
خوشبحالت و همین:)
رآیحه🤍
از تو غیر از تو بخواهم همه را باختهَم...
حرفهآیی هست، برای نگفتن. نه اینکه نخواهی بگویی، نمیشود. تا میآیی ازشان بگویی، گیر میفتی در اعماق خاطرات. کلمات توی گلویت گیر میکنند. حرفها کنار هم نمینشینند. مهم ترین لحظهای که باید در موردش حرف بزنی، لال میشوی انگار. و امشب از آن لحظههاست. لحظههای کلمه کم آوردن، از جنس لحظههای زیارت. چشم دوختن به گنبد و مبتلا شدن به زبانبستگی طولانی. از جنس حرف زدن با نگاه، اشک و بغض بیامان. همان لحظه که بعد از دوریسخت، قرار گذاشتهام همهٔ حرفهایم را بگویم اما فقط به نگاه متوسل میشوم و اشک. اشکی که خیلی خوب ترجمهاش را میفهمید، در آغوشش میگیرید.
دلم، برای لحظات زنده شدن دوباره کنار گنبد خیلی تنگ است؛ برای نفس کشیدن کنار ضریح و عطر آرامش و جنون گرفتنِ اکسیژنها. که حتی نفس کشیدن در جوار شما مصداق عشقبآزیست. فارغ از دلتنگی، آن همراهِ همیشگی،در لحظههای مختلف زندگی، غم، شادی، بیحوصلگی، خوشی و دلگرفتگی، حس میکنم دلم را جایی اطراف مشهدتان، جا گذاشتهام. نمیدانم کِی، یا کجا. اما میدانم این حال، بیشتر از دلتنگی برای یک زیارت ساده باشد؛
شاید گوشهٔ مسجد گوهر شاد، وقتی با ز و م به سختی خودمان را رساندیم به نماز جماعت، یا آن نماز صبح آخرین روزش؟
یا صبحهایی که توی صحن آزادی، درست یکی از آن گوشههای اَمن و کوچکش، سپری میشد.
یا وقت نماز جماعت ظهر و مغرب توی صحنهای مختلف.
یا هیئتهای روز وشب شهادت.
گفتم که نمیدانم در کدام لحظه و حتی کدام حال؟ وقتهای اشک ریختن از روی شوق دیدار یا دلتنگی از ترس رسیدن لحظه وداع؟ یا لحظهٔ غرق خوشی و لبخند و آرامش شدنها؟ یا لحظههایی که مصداق پناه آوردن به آغوش امن شما باشند؟
نمیدانم.گفتم که، حرفهایی هست برای نگفتن. نمیشود. هرچه زور میزنی یک چیزی بگویی، بنویسی. نمیشود. هربار میآیم از شما بنویسم، کلی حرف نگفته ردیف میشوند، بغض و اشک وخاطرات تمام نشدنیم صف میکشند توی مغزم. احساسات مختلفی وسط قلبم جمع میشوند. اما باز میشوم مصداقِ "حرفهایی هست برای نگفتن" . مصداقِ " از شما نوشتن، چقدر سخت است" .آخرش هم با خودم فکر میکنم اینها چه بود که نوشتم؟ این کلماتِ مهجورِ نابلد. من کجا و از شما نوشتن کجا آخر؟ به خدا که نمیشود. نوشتنی نیست اصلا. بلد نیستم. حس کردنی است شاید. نفوذ کردنی. به اعماق قلب. جوری که برسد به عمقِ آن. بیشتر از این نباید طولش بدهم. ولی یک چیز. فقط همین. برای لحظهٔ دیدار، وقتی دستم دوباره به دیوار صحن انقلاب برسد و چشمهایم یکبار دیگر خوشبختی را از نزدیک لمس کنند، و اشکهایم اجازه بدهند گنبد را خوب ببینم و نفهمم اسم احساسی که در آن لحظه دارم دقیقا چیست و بتوانم بگویم، که چقدر دوستتان دارم، خیلی دلم تنگ است. امام رضایِ من... معنای عمیق مهر، محبت، عشق، دوست داشتن، زیبایی و هرچیز عمیقا زیبای جهان.
و رآستی، خیلی محتاجِ یاد گرفتنِ:
«نمیخواهی بطلبی معرفت را بده
که بتوانیم در همه آن محضر تو باشیم..»
هستم. محتاجِ یاد گرفتنِ، حرم کردن قلـــب.درست مثل آدمهای خوشبختی که در دوری از حرمتان هم آن حال جنون و آرامش و عشق را فراموش نمیکنند و قلبشان حرم شماست. آدمهایی که فکر کردن به زندگی کردنشان،لبخند و اشکهاشان و رفتنشان... آخ.. رفتنشان دلهای همه را بدجوری زیر و رو کرد. همانها که بعد از عمری پای تکلیف و عشق ماندن، با شهادت پرواز کردند به مقصد آغوشتان و قرار است تا ابد کنار شما آرام بگیرند.جدی جدی مقصد آخر تمام آدمهایِ عاشق حرم اَمن شماست. کاش عشق یاد بدهید بهمان،حالا که شب میلادتان است.. عشقی که بقول یک نفر استعدادهای آدم را جمع کند و به حرکت وادار کند؛
تولــــدتآن مبــــارك پنـــــآهترین برایِ عالــــم، رفیقی که همیشه آغوشت باز است. کســـی که دوست داشتنت جوری است که هربار آدم را همزمان شرمنده و غافلگیر میکند.
به رسم هربار آخرین جمله، این باشد:
«چه بود زندگی، اگر نبودی...؟»
❤️🩹🕊.."
نهم اردیبهشتِ عزیزِ صفر پنج، میلاد امام رئوف علیابن الموسی الرضا علیه سلام.