رآیحه🤍
https://ble.ir/ryehee 🤝✨. #کانال_بله
از لحاظ زیبآیی و خوشحال کننده بودن :))))
ترکیب اردیبهشت،شعر و آدمهای اهل ادبیات
پ.ن:
شعرش واقعاااااااا قشنگگگگ بود[ایموجی گریه به تعداد زیاااد]
رآیحه🤍
-رؤیــآیی-
استادِ ما، میگفتند خیال، یک عنصر مهم نویسندگی است. نویسنده، باید قدرت تخیل خوبی داشته باشد. پس بگذار تمرین کنم. تمرین خیال پردازی. بیا خیــال کنیم. دل بسپاریم به خیالهایِ دلتنگ کننده. خیـالی که از شروعش هم میترسی. میترسی که اگر به واقعیت نپیوندد چه؟ که نگران اربعین باشی. همیشه میگویند نه رفتن کسی قطعی است و نه نرفتنش. هول و ولای رسیدن یا... بگذار خیال کنیم. از کجا شروع کنم؟ از خیال اینکه اولین سفر، میتواند چطور باشد. از مسیر، موکبهآی بین راه، از دیدن بچههای کوچک، از خادمها، از هرکسی که هرچیزی دارد نذرِ طریق عشق کرده، از تماشایِ دُچــار بودنِ آدمها، از متفاوتترین نوشیدنی ممکن،مای بارد؛ از صدای مداحیهآیی که بعدها، هرکسی میشنودشان، میگوید یاد مسیر اربعین افتادم:) ، از خاص ترین موکب مسیر،موکب امام رضا، که از شوق پل بزند وبرساندت به دلتنگی.
و از دلتنگکنندهترین قسمتش، زندگی کردن یک رؤیا، سحرهای نجف...، راست میگفت که شیعه آرزوی عجیبی دارد، که هرچقدر به آن برسد، بیشتر مشتاقش میشود، و آن نجف است، راست میگفت، آنقدر که حتی قبل از دیدن و تجربه کردن این لحظه، توی خیالاتت، دلتنگ و محتاج سحرهای نجف باشی، از لحاظ روحی به گریـــههآیی عمیق مقابل پــدر نیاز داشته باشی، خانهٔ پدری... بهترین اسم ممکن برای نجف، همین میتواند باشد، جایی که از همه چیز سمت پناه امن حرمش،فرار کنی؛ جایی که از اول سال دلتنگ حال وهوایش باشی، بدون اینکه حتی یکبار از نزدیک دیده باشیش، دلتنگیم برای نجف،از عجیب ترین و احتمالا عمیق ترین دلتنگیهای ممکن باشد. و احساس میکنم، هرچقدر بیشتر میگذرد، روزها میگذرند و تقویم به رسیدن محرم و روزهای اربعین نزدیک میشود، این دلتنگی هم به اوج خودش میرسد...هنوز تمام نشده، خیال پردازی را میگویم، خیال میکنم،کتاب کهکشان نیستی را هم با خودم آوردهام نجف، یادم نیست دقیقا کِی شروعش کردم، اما هنوز تمامش نکردهام، احساس کردم باید سر یک وقت خاص خواندنش را ادامه بدهم. کهکشان نیستی را از مشهد خریده بودم. اولین خرید سفر احیا، کهکشان نیستی بود، با اشتیاق ولبخند عمیقی، گرفته بودمش بین دستهام و مدام نگاهش میکردم، حسی مثل بعد از مدت طولانی، به یک چیز خآص و ارزشمند دست یافتن، حالا، بعد از گذشت روزهای طولانی، رؤیای تکمیل کردن خواندنش را دارم. وقتی به جایی که باید رسیده باشم. آرزو بر جوانان عیب نیست دیگر، خب یکیاش این باشد، زیر ایوان نجف، کهکشان نیستی خواندن... البته، نمیدانم شدنی است؟ میشود از گنبد نگاهت را جدا کنی؟ اصلا چقدر فرصت دارم نجف بمانم؟ کارها زیاد و فرصت کم است، حجم حرفها و نگاهها و دلتنگیها، بینهایت است و تو میمانی و محدودیتهای دنیا... اما یک لحظه دیدن نجف ارزشش را دارد، مطمئنم دارد. یک لحظه نفس کشیدن در آن و حال هوا... حتی اگر بلافاصله دلتنگ تکرار همان لحظه شده باشی. :)
خیالهای دلتنگ کنندهٔ دیگری هم هستند، به وسعت آسمان نجف... اما فعلا تا همینجا بماند. که همینقدر نوشتن از آن هم آسان نیست؛
خیالی که دلتنگت کند، مشتاق بآشی و مردد، بین شدنها یا نشدن، رفتن یا نرفتن... و بقول خانم ف، لذت عشق به همینهاست، که بین ترس، شوق و دلتنگی گم شوی و منتظر بمانی که نگاه معشوق به سمتت گره میخورد، یا باید از پس امتحان سخت دوری، زنده بیرون بیایی... بیا باز هم خیال کنیم..
خیال کنیم قرار است اولی باشد، قرار بر رسیدن باشد، به قرار گرفتن اسمهایمان توی لیست زائرهای کربلا... اربعین، پیاده؛
راستی اگر اینطور شد... جز پلیلیست خآص برای مسیر، یک نیت خاص هم لازم است. یک نیت سخت، دلتنگی آور؛
اگر قسمت شود، باید به نیابت از کسی قدم برداریم که سالهای زیاد دلتنگ کربلا بود، کسی که فدایِ ما شد... به نیابت از آقایِ شهیدمان💔و به نیابت از حضرت رقیه به زیارت رفتن و البته که، به نیابت از رقیههآ... به یاد دختران شهید مینآب هم. :) ...
شانزدهم اردیبهشت صفر پنج، از خیالهآی دلتنگ کننده، نوشتن.
پ.ن:
ویدئو از کانال بینهآیت.
سجاد محمدی1_24621715358.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
-
«عانقيني مثل التراب ...
إذا عانقَ كلّ شيءٍ ، لم يَرُدّهُ!»
مثل خاک؛ که هرچیزی را در آغوش گرفت
دیگر پس نمیدهد، مرا در آغوش بگیر. :)
پیوست:
1:18
كـــآش..
رآیحه🤍
- «عانقيني مثل التراب ... إذا عانقَ كلّ شيءٍ ، لم يَرُدّهُ!» مثل خاک؛ که هرچیزی را در آغوش گرفت دی
روز زیارتی مخصوص حضرت رضا علیه سلام؛ روزی که باید به یاد کل سال، دوباره از اول غرق شوی در دلتنگیها؛
و خب، خوشا دلتنگیی که به مقصد خراسان برسـد، به مقصد حــرم، آغوش اَمنِ شما، ای بهترین رفیق برای کل زندگی:)💛
و خوش به حال دستهایی که امروز به ضریح میرسند، قلبهایی که عمیق تر گره میخورند به محبتتان، و نگاههایی که از گنبد جدا نمیشوند، و ریههایی که از عطر حرم، از هوای مشهد، تنفس میکنند...
کاش به یاد همهٔ دلهآیِ تنگ هم بروند زیارت، و پیامرسان سلام و دلتنگیهاشان شوند، کاش💌🕊✨
رآیحه🤍
- «عانقيني مثل التراب ... إذا عانقَ كلّ شيءٍ ، لم يَرُدّهُ!» مثل خاک؛ که هرچیزی را در آغوش گرفت دی
میخونه:
هربار میام حرم باز دلمو جا میذارم...
کاش میشد از رویِ ضریح دستمو برندارم
دوسِت دارم... عزیزدلم... دوسِت دارم عزیزدلم.. 🫀🕊
و از وقتی شنیدمش، همش فکر میکنم چقد مناسبه برای گوش دادن روزهای آخری که آدم مشهد باشه، دقیقا مناسب آخرین زیارت و آخرین لحظههایِ حرم بودن. :)))
و خب، فقط اشــك❤️🩹.
رآیحه🤍
کاش یه ابر بودم،تو آسمونای مشهد...☁️
کاش یه شیرکاکائوی رضوی بودم،تو ردیف آخر قفسه یخچال یکی از مغازههای نزدیک حرم.
رآیحه🤍
-
به پایان رسید. در ساعات آخر روزِ جمعه. درست وقتی عطر دلتنگی از آسمان احساس میکردم. به صفحهٔ آخر که رسیدم، بغضم رها شد. ودلتنگیها، اشك شدند.
خدایا چقدر نمیفهمم! چقدر ناتوانم از این کتاب بنویسم. بعضی از بندههایت، حیرت، حسرت و دلتنگی را یکجا مهمان قلب آدم میکنند. میدانی؟ نوشتن از آنها کار کسی مثل من نیست. اما از شدت عاشق بودن بعضی بندههایت، نمیشود همینطور ساده، رد شد. نمیدانم از کجا شروع کنم. از سیدجواد بنویسم؟ از فاطمه...؟ از کدام؟ انتخاب سخت است و نوشتن سختتر. اما باید این را بنویسم که داستان زندگی بعضی افراد، معادلات آدم را تغییر میدهد. متحول میکند. میکوبد و از نو میسازد. این حجم از صبر مقابل سختترین مشکلات،آنهم از همان شروع زندگی مشترک، وسط روزهای جوانی، تداوم داشتن مشکلات و حادترشدنشان، زخم زبان شنیدن از آدمهای مختلف و سختیهایی که حتی شنیدنشان قابلیت شکستن آدم را داشته باشد، واقعا عادی نیست. اینکه با تمام اینها عاشقتر از قبل بمانی هم. اینکه تعجب کنی بقیه بگویند چرا از این زندگی نمیروی و به خودت نمیرسی؟، هنوز هم میخواهی با این وضع ادامه بدهی؟ و حرفهایی دیگر از جنس ترحم و سرزنش. جای دلداری و مرهم شدن...
میگفتم، اینکه اینها برایت عجیب باشد و بگویی، منظورشان چیست! من عاشق نشده بودم که فقط روزهای عادی که همه چیز خوب است کنار معشوق بمانم. هرطور که باشد، پایش میمانم. قرار نیست به کسی جز او فکر کنم.
فکر کنم کتاب چشمروشنی، متفاوتترین تصویری که میشد را از عشق به نمایش گذاشته بود؛ کتاب عاشقانهای که بعد از خواندنش باید تعریفت از عشق را یکجور دیگر بنویسی. دقیقا مصداقِ «در طریق عشق بازان مشکل آسان کجا؟» و از شدت حیرت، کلماتت فروکش کنند. از خواندن شدت عشق یک نفر، به وجد بیایی. و از خودت بپرسی، واقعا تعریف تو از عشق چیست؟ فکر میکردی عشق انقدر سخت و در عین حال حیات بخش باشد؟ که یک نفر کل زندگیش را وقفش کند... واقعا، چه رسالتهایی دارند بعضی آدمها. سخت، نفسگیر و ماندگار.
آدمهایی که ازهمان نقطه ب بسم الله، ذکر لبشان«از من بگیر، این منِ من را به جبر عشق.» است. هرجای زندگیشان نگاه میکنی گذر از من است و غرق عشق شدن. حتی در سختترین لحظات ممکن و در عمیقترین دردهایی که میشود. و فکر میکنم شاید سِر عشق همین باشد. همین با تمام وجود از من گذشتن و لمس کلمهٔ لطیف محبت. گمشدهٔ خیلی از آدمها. نه اینکه ندانند چیست. نه. اتفاقا این روزها، مدعیان عشق، تا دلت بخواهد هست، صف آنهایی که از محبت میگویند، خب خیلی زیاد است. اما آدمی که اینطور، پای عشق بماند، آدمی که انقدر روحش بزرگ باشد، چطور...؟
هرچقدر بیشتر مینویسم، بیشتر نمیشود. وصف آدمهایِ عاقلِ عاشق، آدمهایِ دلداده... آسان است مگر؟ کو قلمی که غرق در نور باشد؟ کجاست قلبی که وصل آسمان باشد؟ که بتواند ذرهای، فقط ذرهای، از حال و روز این آدمها، شرح دهد و تبدیلشان کند به کلمه...
اما، برای نقطه پایان، متوسل میشوم به این بیت از جناب سعدی:
«هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او
همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است...»
از کتابی که غرق دلتنگی بود و در عصر جمعهای دلتنگ کنندهتر تمام شد، نوشتن، بیست و پنجمین روز از اردیبهشتِ عزیزِ سال صفر پنج.
پ.ن۱:
تقریبا سه سال پیش از ح هدیه گرفته بودمش. اما کتابهای دیگر فرصت نمیدادند شروعش کنم، اما بالاخره شد و فکر میکنم چقدر از ح ممنونم، بخاطر این هدیهٔ عمیقا متفاوت و خوبش.
پ.ن۲:
عکس، ساده و غیرهنری.
#چشم_روشنی