رآیحه🤍
- «عانقيني مثل التراب ... إذا عانقَ كلّ شيءٍ ، لم يَرُدّهُ!» مثل خاک؛ که هرچیزی را در آغوش گرفت دی
روز زیارتی مخصوص حضرت رضا علیه سلام؛ روزی که باید به یاد کل سال، دوباره از اول غرق شوی در دلتنگیها؛
و خب، خوشا دلتنگیی که به مقصد خراسان برسـد، به مقصد حــرم، آغوش اَمنِ شما، ای بهترین رفیق برای کل زندگی:)💛
و خوش به حال دستهایی که امروز به ضریح میرسند، قلبهایی که عمیق تر گره میخورند به محبتتان، و نگاههایی که از گنبد جدا نمیشوند، و ریههایی که از عطر حرم، از هوای مشهد، تنفس میکنند...
کاش به یاد همهٔ دلهآیِ تنگ هم بروند زیارت، و پیامرسان سلام و دلتنگیهاشان شوند، کاش💌🕊✨
رآیحه🤍
- «عانقيني مثل التراب ... إذا عانقَ كلّ شيءٍ ، لم يَرُدّهُ!» مثل خاک؛ که هرچیزی را در آغوش گرفت دی
میخونه:
هربار میام حرم باز دلمو جا میذارم...
کاش میشد از رویِ ضریح دستمو برندارم
دوسِت دارم... عزیزدلم... دوسِت دارم عزیزدلم.. 🫀🕊
و از وقتی شنیدمش، همش فکر میکنم چقد مناسبه برای گوش دادن روزهای آخری که آدم مشهد باشه، دقیقا مناسب آخرین زیارت و آخرین لحظههایِ حرم بودن. :)))
و خب، فقط اشــك❤️🩹.
رآیحه🤍
کاش یه ابر بودم،تو آسمونای مشهد...☁️
کاش یه شیرکاکائوی رضوی بودم،تو ردیف آخر قفسه یخچال یکی از مغازههای نزدیک حرم.
رآیحه🤍
-
به پایان رسید. در ساعات آخر روزِ جمعه. درست وقتی عطر دلتنگی از آسمان احساس میکردم. به صفحهٔ آخر که رسیدم، بغضم رها شد. ودلتنگیها، اشك شدند.
خدایا چقدر نمیفهمم! چقدر ناتوانم از این کتاب بنویسم. بعضی از بندههایت، حیرت، حسرت و دلتنگی را یکجا مهمان قلب آدم میکنند. میدانی؟ نوشتن از آنها کار کسی مثل من نیست. اما از شدت عاشق بودن بعضی بندههایت، نمیشود همینطور ساده، رد شد. نمیدانم از کجا شروع کنم. از سیدجواد بنویسم؟ از فاطمه...؟ از کدام؟ انتخاب سخت است و نوشتن سختتر. اما باید این را بنویسم که داستان زندگی بعضی افراد، معادلات آدم را تغییر میدهد. متحول میکند. میکوبد و از نو میسازد. این حجم از صبر مقابل سختترین مشکلات،آنهم از همان شروع زندگی مشترک، وسط روزهای جوانی، تداوم داشتن مشکلات و حادترشدنشان، زخم زبان شنیدن از آدمهای مختلف و سختیهایی که حتی شنیدنشان قابلیت شکستن آدم را داشته باشد، واقعا عادی نیست. اینکه با تمام اینها عاشقتر از قبل بمانی هم. اینکه تعجب کنی بقیه بگویند چرا از این زندگی نمیروی و به خودت نمیرسی؟، هنوز هم میخواهی با این وضع ادامه بدهی؟ و حرفهایی دیگر از جنس ترحم و سرزنش. جای دلداری و مرهم شدن...
میگفتم، اینکه اینها برایت عجیب باشد و بگویی، منظورشان چیست! من عاشق نشده بودم که فقط روزهای عادی که همه چیز خوب است کنار معشوق بمانم. هرطور که باشد، پایش میمانم. قرار نیست به کسی جز او فکر کنم.
فکر کنم کتاب چشمروشنی، متفاوتترین تصویری که میشد را از عشق به نمایش گذاشته بود؛ کتاب عاشقانهای که بعد از خواندنش باید تعریفت از عشق را یکجور دیگر بنویسی. دقیقا مصداقِ «در طریق عشق بازان مشکل آسان کجا؟» و از شدت حیرت، کلماتت فروکش کنند. از خواندن شدت عشق یک نفر، به وجد بیایی. و از خودت بپرسی، واقعا تعریف تو از عشق چیست؟ فکر میکردی عشق انقدر سخت و در عین حال حیات بخش باشد؟ که یک نفر کل زندگیش را وقفش کند... واقعا، چه رسالتهایی دارند بعضی آدمها. سخت، نفسگیر و ماندگار.
آدمهایی که ازهمان نقطه ب بسم الله، ذکر لبشان«از من بگیر، این منِ من را به جبر عشق.» است. هرجای زندگیشان نگاه میکنی گذر از من است و غرق عشق شدن. حتی در سختترین لحظات ممکن و در عمیقترین دردهایی که میشود. و فکر میکنم شاید سِر عشق همین باشد. همین با تمام وجود از من گذشتن و لمس کلمهٔ لطیف محبت. گمشدهٔ خیلی از آدمها. نه اینکه ندانند چیست. نه. اتفاقا این روزها، مدعیان عشق، تا دلت بخواهد هست، صف آنهایی که از محبت میگویند، خب خیلی زیاد است. اما آدمی که اینطور، پای عشق بماند، آدمی که انقدر روحش بزرگ باشد، چطور...؟
هرچقدر بیشتر مینویسم، بیشتر نمیشود. وصف آدمهایِ عاقلِ عاشق، آدمهایِ دلداده... آسان است مگر؟ کو قلمی که غرق در نور باشد؟ کجاست قلبی که وصل آسمان باشد؟ که بتواند ذرهای، فقط ذرهای، از حال و روز این آدمها، شرح دهد و تبدیلشان کند به کلمه...
اما، برای نقطه پایان، متوسل میشوم به این بیت از جناب سعدی:
«هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او
همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است...»
از کتابی که غرق دلتنگی بود و در عصر جمعهای دلتنگ کنندهتر تمام شد، نوشتن، بیست و پنجمین روز از اردیبهشتِ عزیزِ سال صفر پنج.
پ.ن۱:
تقریبا سه سال پیش از ح هدیه گرفته بودمش. اما کتابهای دیگر فرصت نمیدادند شروعش کنم، اما بالاخره شد و فکر میکنم چقدر از ح ممنونم، بخاطر این هدیهٔ عمیقا متفاوت و خوبش.
پ.ن۲:
عکس، ساده و غیرهنری.
#چشم_روشنی
الله اکبر چه کتاب خوبیه 😭
(تکه هایی از یک کل منسجم>>>>>)
ان شاءالله تموم بشه بتونم بنویسم در موردش 🥲
رآیحه🤍
- از تو جواد بودن و از مــــا گـــــدا شــــدن آن از تــــــــو بر بیاید و این کار هــــــم ز مــ
پیوست:
از روزهای خوشبختی، که گذر کردند و ما ماندیم با خروارها دلتنگی ..
-
عاشق شدن مسئلهیی نیست؛ عاشق ماندن مسئلهٔماست: بقای عشق، نه بُروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه میشود؛ اما آیا عاشق هم می مانَد؟ عشق به اعتبارِ مقدارِ دوامش عشق است نه شدتِ ظهورش...
از کتاب یک عاشقانهٔ آرام
#نادر_ترین
پ.ن: هم عکس هم کپشن از سری جملاتِ"هیچ وقت تکراری نمیشن".
رآیحه🤍
عشق یعنی زهرا هر سحر قبل نماز ساعتی محوِ تماشایِ علی میایستاد ... :)
نور چشمان علی از چشم زهرا دیدنیست
ماه، هرشب رو به دنیای علی میایستد :) ✨
-امیرعلی سلیمانی