eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
- شده نزدیک، که هجرانِ تو ما را بکشد...
رآیحه🤍
روزهای آبان سال هزار چهارصد دو برای من، روزهایی غرق در سردرگمی بود. سردرگمی های نهان و آشکار. ظاهرا هدف و مسیر روشن بود. درونم اما چیزی گم بود.درست نمیدانستم چه. اما حسش میکردم. وسط یکی از همان روزهای سرد و حوصله‌سربر بود، که غرق عطر گلاب و شوق بسته‌ای بودم که از مشهد رسیده بود و انگار اتاقم، حرم شده بود. هنوز سرخوشی آن حال تمام نشده بود که گوشی زنگ خورد. شدت اشتیاق و همزمان حس باورپذیر نبودنم قابل اندازه‌گیری نبود. وحتی ممکن بود رفتنم قطعی نباشد. اما شد! همه چیز دست به دست هم دادند که من به آن دیدار خآص برسم. حالِ من قبل از دیدار وبعدش، اصلا قابل قیاس نبود. شاید خودم هم کامل متوجه عمق برکت آن دیدار نبوده‌ام،حتی هنوز هم... اما یقین دارم نیاز آن روز، برای زندگیم رسیدن به آن دیدار بود. کل اجزای زندگیم محتاج آن دیدار بود. بدون اینکه خودم بدانم. اما، خدا همیشه برنامه‌های بهتری، خیلی بهتری برای زندگی ما دارد. و این یک بخش از آن برنامه بود. که حتی توی رؤیا هم نمی‌دیدم یک عصر، یک تماس، یک بلیط به مقصد تهران، ویک اسنپ تا خیابان فلسطین جنوبی، مرا به دیداری برساند که بخش زیادی از زندگیم به آن گره بخورد. تا همیشه یکی از بهترین خاطراتم، مربوط به ده آبان ۱۴۰۲ است، حتی اگر این روزها با یادآوریش غرق دلتنگی واشک شوم؛ حالا، وسط روزهای تیر۱۴۰۵ اما خیلی چیزها فرق کرده. روزهای من مثل قبل غرق سردرگمی نیستند. چیزهایی که یک روز رویا و خیال بودند به واقعیت خیلی نزدیک‌تر شده‌اند، و در تلاشم برای مسیری که حالا برایم خیلی روشن‌تر از قبل است. و البته یک چیز دیگر هم هست. اینبار به من به دیدار نرسیده‌ام. از آخرین دیدار، جامانده‌ام. از آخرینی که هنوز باور ندارم واقعا "آخرین" است.. اما میفهمم که از یک چیز خیلی باارزش ومهم جامانده‌ام. هربار عکس وفیلم‌های مصلی تهران را دیده‌ام، غرق دلتنگی و حسرت شده‌ام. اما یک چیز هنوز، و همیشه، سرجای خودش است، اینکه معتقدم برنامه‌های خدا، خیلی بهتر از برنامه های خودم هستند، همیشه و به مراتب خیلی زیاد وعمیق‌تر. حسی درونم میگوید اگر آبان ۴۰۲ برنامه خدا این بود که به آن دیدار خاص برسم، اینبار، برنامه خدا برای تیرماه ۴۰۵هم نرسیدن است. هرچقدر سخت و سنگین باشد. هرچقدر هم حسرت داشته باشد، مطمئنم این نرسیدن، نشانه‌است. پر از نشانه‌هایی که یادم می‌آورند چرا شروع کردی و میخواستی به چه برسی اصلا؟ و امیدوارم این نرسیدن، مقدمه‌ای بشود برای رسیدن به هرآنچه که باید و حتی نرسیدن به هرچه که نباید؛ چون یقین دارم یک نفر هست که کل زندگی ما را از دید عمیق‌تری می‌نگرد و عاشقِ ماست، عاشق همهٔ بنده‌هایش؛ و وقتی اینطور باشد، همه چیز زیباست... چون نهایتا به او میرسد:) ۱۵تیر۱۴۰۵،از رسیدن و نرسیدن‌هآ، نوشتن.
رآیحه🤍
روزهای آبان سال هزار چهارصد دو برای من، روزهایی غرق در سردرگمی بود. سردرگمی های نهان و آشکار. ظاهرا
من خو گرفته‌ام با تو؛ همنشینِ همیشگی ایام... عطر تو پیچیده در تمام زندگی‌ام من نور گرفته ام با تو...✨
رآیحه🤍
من خو گرفته‌ام با تو؛ همنشینِ همیشگی ایام... عطر تو پیچیده در تمام زندگی‌ام من نور گرفته ام با تو...
امروز من، درست همین ساعاتش، قرار بود در راه رسیدن به مشهد بگذرد، دوباره همان جاده‌های عزیز، که چون نهایتا مرا به آغوش امام رضا میرسانند، دوستشان دارم، دوباره تحمل ساعات طولانی مسیر. وهمهٔ سختی‌های راه، تنها به شوق لحظهٔ گره خوردن چشم‌ها به گنبد نورانی آقا... دوباره، بعد از یک سال و یازده ماه دلتنگی ودوری، به وطن، برگردم. و البته که اینبار جز زیارت، به قصد شرکت در مراسم تشییع آقای شهید هم❤️‍🩹؛ اما نهایتا، همه چیز مرا به نرسیدن، رساند؛ مواجه شدن با این پیام باز مرا به ورژن نشانه‌بازم میرساند، واسطه‌هایی که امام رئوف، درست در وقتی که باید میرساند؛ بارها نوشته‌ام، هرچه از امام رضا برسد، زیباست، خیلی خیلی زیبا. واین یکی از زیباترین قابهایی بود که میتوانستم ببینم. یک نفر سلام و دلتنگی مرا به امام رضا رسانده.. و این خوشبختی خیلی عمیقی است، هرچند با حجم زیادی از دلتنگی، همراه باشد. و پیوست؟ خیلی دوستت دارم، ای بهترین رفیــق🤍🕊.
رآیحه🤍
من خو گرفته‌ام با تو؛ همنشینِ همیشگی ایام... عطر تو پیچیده در تمام زندگی‌ام من نور گرفته ام با تو...
بعد از نوشتن کلمات دیروز، در باور ناپذیرترین حال ممکن، الان تو مسیر همون جاده‌هاییم که ازشون نوشتم، و شعرِ "هرچه کویت دور تر دلتنگ‌تر، مشتاق تر.." رو خیلی عمیق‌تر از همیشه حس کردم.. بعد از مدت زیادی در عجیب، فوری، وجهادی(!) ترین حالت ممکن راهی مشهدم.. و البته بقول یک نفر، ما داریم میریم مشهد درست نیست... اصلش اینه که امام رضا خواستن، نگاه کردن و مشرف شدیم:)))) پیوست: همونجا که مداح میخونه، کی باورش میشد، بغلم کردی تو..امام رضا خیلی خیلی مردی تو:) از کلمات پراکنده درمسیرِ رسیدن، 16تیر صفر پنج. حاوی حیرت وزیبآیی.
رآیحه🤍
بعد از نوشتن کلمات دیروز، در باور ناپذیرترین حال ممکن، الان تو مسیر همون جاده‌هاییم که ازشون نوشتم،
بخش عجیب‌تر این سفر، تا همینجاش، اینه که هربار به عکس‌های حضرت آقا تو جاهای مختلف نگاه میکنم و هربار از خودم میپرسم، که واقعا برای تشییع آقا .. و حتی از همون شروع مسیر، با پلی شدن "گفتم که از غم تو بمیرم، توان نبود" به وسعت بینهایت اشک و غم داشتم... کی باورش میشه، پارت n ام.
ای اهل حرم میر و علمدار کجا رفت سید علی آن سید وسالار کجا رفت ... ❤️‍🩹:))) -از خیابون‌های دلتنگ کنندهٔ مشهد.
مداح روضهٔ وداع میخواند. سید مجید بنی‌فاطمه، و همان قطعهٔ وداع معروفش. همیشه غم خیلی عجیبی برایم داشت. امروز اما بیشتر از همیشه. خیلی بیشتر. جمعیت حرم خیلی زیاد است. آنقدر که حس میکنم میخواهد منفجر شود. وفکر میکنم قلب من هم، از شدت غم.غمی غریب. ترکیبی از ابهام و درد. منظورم از ابهام، خیلی چیزهاست. عکسهایی که از اول سفر جاهای مختلف می‌دیدم. از ترمینال بگیر، تا موکب وسط راه تا حرم... در دیوار حرم. منظورشان از این کارها چه بود؟ این مدل عکس زدن برای کسی‌ست دیگر نباشد، و باز.. دور همیشگی، باور نکردن فعلِ چهار حرفی نبودن. که اصلا، تاکید میکنم اصلا، ساده نیست.مخصوصا اگر، این فعل برای یک شخص خاص، صرف شود. و اما درد، دردی که از جنس بقیه دردهاست اما نیست. ظاهرا درد دلتنگی و دوری. اما نه. واقعا این نبود. حسی از جنس گمشدن. از دست دادن یک چیز عمیقا با ارزش. غمی که هرگز در تو تمام نمیشود. و هرلحظه، شروع میشود و سخت‌تر، مداومت میکند. اینبار وسط یک نماز، نمود کرده بود. یک نماز. قبل‌تر از امروز، متفاوت‌ترین نماز، همان نماز صبح نه اسفند بود، از اول تا آخرش گریه کردم. و نفهمیدم درست چه می‌گویم و چه میکنم. اینبار اما همه چیز خیلی متفاوت بود. من، وسط حرم امام رضا، صحن پیامبر اعظم، داشتم همراه جمعیت، نماز میت میخواندم. برایِ رهبرشهید. همین. همین بخشش کافی‌ بود. برای غریب بودن این غم. برای غرق در هالهٔ ابهام بودنش. با گذر روزها، و حتی بودن وسط مراسم تشییع و حتی خود نماز هم نتوانسته‌ بودم باور کنم. وقتی بعد از مراسم، چند صفحه از سقای آب و ادب خواندم، آخرین جمله بخشی که خواندم، این بود: «آنها که دوستشان می‌داشتم، رفتند.» همه چیز مثل پازل همدیگر را کامل کرده بود. من، غم‌انگیز ترین نماز عمرم را خوانده بودم. و حس کردم، باید حتما درموردش، درمورد امروز، بنویسم، هرچند کم و ناکافی. هرچند بعد از خواندنش حس کنم هنوز آن چیزی که باید نیست. مثل تمام احساسی که داشتم و فقط در موردش توانستم سه کلمه بگویم: «باور کردنی نیست.» تلاش برای گفتن از ناگفتنی‌هآ، شب جمعه، 18تیرِ صفر پنج، مشهد.
- من دوست دارم خادم باشم. -منم همینطور، دقیقا هم خادم حرم امام رضا. «از دیالوگ‌هایی که تو صحن کوثر گفته شدن و دارم فکر میکنم یعنی یه روز تو دستهٔ "حتما دعای نیمه شب تو حرم امام رضا یه روز می‌گیره.." قرار میگیرن؟ » کاش، آره. :)
از زیبایی‌های دنیا میتونم به صحن کوثر، تو همین حوالی از شب، اشاره کنم. :) پ.ن: "به یادتون هستم" هم، پیوست شود🕊
نامِ اثر: مای باردِ رضوی:) پ.ن: جامونده از دیروز.