eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
ای اهل حرم میر و علمدار کجا رفت سید علی آن سید وسالار کجا رفت ... ❤️‍🩹:))) -از خیابون‌های دلتنگ کنندهٔ مشهد.
مداح روضهٔ وداع میخواند. سید مجید بنی‌فاطمه، و همان قطعهٔ وداع معروفش. همیشه غم خیلی عجیبی برایم داشت. امروز اما بیشتر از همیشه. خیلی بیشتر. جمعیت حرم خیلی زیاد است. آنقدر که حس میکنم میخواهد منفجر شود. وفکر میکنم قلب من هم، از شدت غم.غمی غریب. ترکیبی از ابهام و درد. منظورم از ابهام، خیلی چیزهاست. عکسهایی که از اول سفر جاهای مختلف می‌دیدم. از ترمینال بگیر، تا موکب وسط راه تا حرم... در دیوار حرم. منظورشان از این کارها چه بود؟ این مدل عکس زدن برای کسی‌ست دیگر نباشد، و باز.. دور همیشگی، باور نکردن فعلِ چهار حرفی نبودن. که اصلا، تاکید میکنم اصلا، ساده نیست.مخصوصا اگر، این فعل برای یک شخص خاص، صرف شود. و اما درد، دردی که از جنس بقیه دردهاست اما نیست. ظاهرا درد دلتنگی و دوری. اما نه. واقعا این نبود. حسی از جنس گمشدن. از دست دادن یک چیز عمیقا با ارزش. غمی که هرگز در تو تمام نمیشود. و هرلحظه، شروع میشود و سخت‌تر، مداومت میکند. اینبار وسط یک نماز، نمود کرده بود. یک نماز. قبل‌تر از امروز، متفاوت‌ترین نماز، همان نماز صبح نه اسفند بود، از اول تا آخرش گریه کردم. و نفهمیدم درست چه می‌گویم و چه میکنم. اینبار اما همه چیز خیلی متفاوت بود. من، وسط حرم امام رضا، صحن پیامبر اعظم، داشتم همراه جمعیت، نماز میت میخواندم. برایِ رهبرشهید. همین. همین بخشش کافی‌ بود. برای غریب بودن این غم. برای غرق در هالهٔ ابهام بودنش. با گذر روزها، و حتی بودن وسط مراسم تشییع و حتی خود نماز هم نتوانسته‌ بودم باور کنم. وقتی بعد از مراسم، چند صفحه از سقای آب و ادب خواندم، آخرین جمله بخشی که خواندم، این بود: «آنها که دوستشان می‌داشتم، رفتند.» همه چیز مثل پازل همدیگر را کامل کرده بود. من، غم‌انگیز ترین نماز عمرم را خوانده بودم. و حس کردم، باید حتما درموردش، درمورد امروز، بنویسم، هرچند کم و ناکافی. هرچند بعد از خواندنش حس کنم هنوز آن چیزی که باید نیست. مثل تمام احساسی که داشتم و فقط در موردش توانستم سه کلمه بگویم: «باور کردنی نیست.» تلاش برای گفتن از ناگفتنی‌هآ، شب جمعه، 18تیرِ صفر پنج، مشهد.
- من دوست دارم خادم باشم. -منم همینطور، دقیقا هم خادم حرم امام رضا. «از دیالوگ‌هایی که تو صحن کوثر گفته شدن و دارم فکر میکنم یعنی یه روز تو دستهٔ "حتما دعای نیمه شب تو حرم امام رضا یه روز می‌گیره.." قرار میگیرن؟ » کاش، آره. :)
از زیبایی‌های دنیا میتونم به صحن کوثر، تو همین حوالی از شب، اشاره کنم. :) پ.ن: "به یادتون هستم" هم، پیوست شود🕊
نامِ اثر: مای باردِ رضوی:) پ.ن: جامونده از دیروز.
- «و لكَ في قلبي مکـــان لا یستقر فیه غیركَ؛ و تو جایی در قلب من داری، جایی که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند در آن ساکن شود...🫀»
رآیحه🤍
قدم‌هام را سرعت می‌بخشم. از کاشی‌های رواق باب‌الکاظم، خنکی و آرامش جاری میشود. عطر حرم نفوذ میکند تا عمق رگ‌هام.از باب‌الکاظم خارج میشوم. تا به ورودی صحن انقلاب برسم، تمام خواسته‌م این بود، قبل از تمام شدن وقت، محدودیت‌های حرم تمام شوند و برسم به وطن. به صحن انقلاب. یک لحظه مکث میکنم. اضطراب وامید به جان کلماتم می‌افتند. اما روانه‌شان میکنم: «آقا ببخشید، صحن انقلاب رو باز کردن؟» خادم میگوید مطمئن نیست. و روزنه امید درون قلبم، جان بیشتری می‌گیرد. پس ممکن است باز شده باشد. راهم را کج میکنم سمت سقاخانه.لیوان را برمیدارم. جز رفع تشنگی، آرامش و برکت هم دارد. حسش میکنم. میروم سمت صحن کوثر. از کنار چایخانه‌اش میگذرم. جمعیت شلوغ تر میشود. نسیم‌ها تقریبا داغ است. قطرات گلاب خادم اما مرهم میشود. آرام می‌نشینند روی پلک‌ها، چفیه و چادرم. باز به گام‌ها سرعت میدهم. ورودی اصلی انقلاب شلوغ است، خیلی. جلوتر میروم. راهش هنوز کامل باز نیست. میترسم و همزمان امید دارم. نگران و مردد می‌ایستم. میگویم پس یعنی نمیشه... که صدایی مانعم میشود: «از یه ورودی دیگه انقلاب بازه.» نور امید میرسد به مردمک‌ها.پرواز میکنم تا مقصد.هنوز ردی از تردید و ترس دارم. از دور نگاهم را میچرخانم سمت ورودی‌ها. محو و شفاف است همزمان. ولی نه. خودش است. دارم درست می‌بینم. باز است.جدی خودش است. اشتیاق و باورم نمیشود‌هآ، باهم یکی میشوند. دست میکشم روی دیوار‌ها. خدایا. مثل رؤیاست. گنبد را می‌بینم. مغزم پر میشود از مصرعِ: «باور نمی‌آید مرا، این گونه ناگه دیدنت...» واشک، آن همراه همیشگی، مهمان چشم‌هام میشود. آرامش و عشق است که بین شلوغی انقلاب، موج میزند. سرم را می‌آورم بالا. آسمان حرم. چقدر دلم تنگ شده بود. برای همهٔ جزئیاتش. یکبار دیگر خیره میشوم به گنبد. چنان محو زیباییش میشوم، که انگار بار اول به تماشا نشستن است.مصداق بارزِ: «تو از معابد مشرق‌زمین عظیم‌تری کنون شُکوه تو و بُهت من تماشایی‌ست..» شده‌ام.فکر میکنم، نکند خواب باشم؟ همه چیز اما در اوج واقعیت، رؤیایی‌ست.توی صحن قدم میزنم. به گلدان‌های سبز نگاه میکنم. می‌ایستم توی صف وسط. هرچه نزدیک تر میشوم، ضربان قلبم شدت می‌گیرد. خدای من! در چند قدمی پنجره فولاد بودم. چه خوشبختی شگفت‌انگیزی.نزدیك‌تر می‌شوم. هرچه نزدیک تر میشوم، اشک‌ها بیشتر از قبل جاری میشوند. چندبار تلاش میکنم. برای گره کردن دست‌ها به شبکه‌های پنجره فولاد. دستم میرسد و نمیرسد. باز تلاش میکنم. بالاخره، پنجره فولاد، محکم دست‌هام را بغل می‌گیرد. نزدیک و محکم است، عمیق و اَمن هم.همیشه حین این لحظه، یاد حرف استاد الف میفتم، که محکم گرفتن ضریح، یعنی گفتن، دستم را از دست خودت جدا نکن به امام. و همین بود. سِر آرامش پنجره فولاد هم خودش بود. انگار،پنجره فولاد دریچه‌ای‌ست که روبه آغوش امامِ رئوف باز میشود. آرام آرام می‌روم، واشک، ودلتنگی و اشتیاق چشم‌هام، جامیماند. هنوز کمی وقت دارم. برای اولین و آخرین زیارت این سفرِ سخت، متفاوت و دوست‌داشتنی. رد نگاهم میرسد به یکی از گوشه‌های دنج انقلاب. همانجایی که زاویه دیدم گنبد است و آسمان حرم و عشق، عشق، عشق... سرعتم را زیاد میکنم. وسط راه یک کتاب دعا برمیدارم. هوا شدیدا داغ است. اهمیتی نمی‌دهم و می‌نشینم همانجایی که باید. اینبار دفترم را نیاورده‌ام. فرصت هم کم است. و من، یک عالم حرف و دلتنگی و اشک دارم. به اندازه خواندن امین الله چشم از گنبد برمیدارم. جلدش حسابی داغ شده. فکر میکنم روح وقلب من هم، از شدت اشتیاق. با هرنگاه به گنبد، انگار امام رضا آدم را در آغوش میگیرد. وگرنه این حجم از آرامش، طبیعی نیست، هست؟ حرف‌ها زیادند. و فرصت، خیلی خیلی، کم. خادمی از پشت سرم میگوید: «دخترم چرا اینجا نشستی، وسط گرما؟ بیا توی سایه.» میگویم نه ممنون. ودر جواب اصرار دوباره‌ش هم. گرما چه اهمیتی داشت؟ تا گرمای آغوش گنبد امام رضا بود؟ سرخ شدن گونه‌ها و تحمل چند دقیقه آفتاب بیشتر، چه اهمیتی داشت، وقتی قلب من، بیشتر ازهروقت دیگر، محو خنکای آرامش "محبوب" بود..؟ بین تمام نابلدی‌ هایم در کلمات، میگویم و میخواهم و اشک‌می‌ریزم. چقدر حرف نگفته دارم. خدای من. خیلی‌ست. و اغلبشان، از جنس‌حرفهاییست که فقط با یک نفر میشود، گفتشان. راحت و بدون ترس. و انگار، امام رضا تک تکشان را زودتر از اینکه به زبان بیاورم، میفهمد و برای تک تکشان، مرهم میشود، آغوش میشود، درمان میشود...نمیدانم برای بار چندم، به خودم یادآور میشوم، که امام رضا، اَمن‌ترین آدم زندگیم است. خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. تا لحظه‌ای که در اسانسور دارالحجه بسته شود، خیره به گنبد، ذکر زبانم میشود.قلبم پر میشود از اشک و و دلتنگی و اشتیاق، همین زیارت کوتاه، عمیق و طولانی و حیاتی ترین نیاز قلبم بود. پرکردن دفترچه خاطرات، با کمی تاخیر، مربوط به ۱۹تیرماه ۱۴۰۵، در محبوب‌ترین لوکیشن ممکن، صحن عزیزِ انقلاب.
-