رآیحه🤍
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را این بیت :)))))
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را =)))
رآیحه🤍
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را =)))
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هرجا بروم در نظری ...
مثل همیشه از جنابِ #سعدی🤍
پ.ن:
شاید فکر کنید اغراق باشه ولی هربار اینطوریم که چطووور ممکنه؟ این حجم از لطافت وزیبایی، احساس واقعی وعمق عشق در عین حکمت و هنرمندی تو یه نفر جمع شده باشه✨؟ :)
اخه مرد😭
این حجم از جذابیت رو دارم نمیتونمم.
و هربار هزاران جمله دارم که تحلیلشون کنم و از سعدی بگم.. اما نمیشه اونطور که باید بیانشون کنم...
امیدوارم یبار موفق بشم از سعدی بنویسم، طولانی و خیلی زیادد و خوب.
و بقول "ح" سعدی واقعا تکرار نشدنیه🪐"
رآیحه🤍
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را :)))
بعد این بیت اینطوری بودم که واقعا هم چون سعدی کسی نداند مقدار یار همنفس رو...
یا برای "ح" نوشته بودم، "تا تهش باهات هستم فقط اونجا که سعدی میگه: «تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست زِ دامن نکنیمت رها».
و حقیقتا که فکر میکنم ما رو چه به این حرفا؟ تا وقتی یک نفر اونقدر عمیق و خآص و خفنه؟🥲
(استیکر گربه گریان که داره میگه اینطوری اصلااا نمیتانمممم)
#
شهریور صفر چهار، شروع جدی شعر برای من بود، وقتی با مقدار زیادی ترس و همزمان شوق اومدم تو مسیر "شعر" ، و حدودا یکسال از این مسیر میگذره، از اضطراب اولیه که من فقط داستان نوشتم یعنی شعر هم میشه؟ از آدمای جدیدی که شناختی ازشون نداشتم اما با این وجود اولین شعری که کلی ایراد داشت رو براشون فرستادم و از همون اول مسیر امیدبخشی و اینکه واقعا شدنیه، شکل گرفت، نوشتن شعرهای زیادی که هنوز وزنشون درست نبود، تمرین خیلی زیاد و جدی برای مسلط شدن به وزن، آشنایی با شعرهای واقعا خوب، شاعرهای مختلف، نقد شدن، نقد شنیدن، مشاعره، آشنایی با استاد و کلی دوست جدید که همهشون شاعرای خیلی خوبین و کلی حس خوب دیگه، فقط یه بخش از برکت وجود شعر تو زندگی من بود؛
و امروز بعد از یه مدت فاصله از فضای کلاس شعرها، وقتی آخرین شعرم تو کلاس نقد شعر نقد شد، شعری که وقتی گفتمش هم حالم خوب شد هم امروز باعث یک قدم امیدوارتر شدن و انگیزه گرفتنم تو مسیر شعر شد، و رزق متفاوتم شد، به همه این مسیر فکر کردم و مرور کردم رزق خاص تر زندگیم رو، خود کلاس شعر و "شعر" ، اون بخش دوست داشتنی ادبیات که حالا بعد تقریبا یکسال میتونم اعتراف کنم بیشتر از نویسندگی دوستش دارم :)
مقدار زیادی شوق و امیدواری به پیوست.
نهم شهریورِ صفر پنج.
عکس از کانال تلگرام رایحه.
رآیحه🤍
شهریور صفر چهار، شروع جدی شعر برای من بود، وقتی با مقدار زیادی ترس و همزمان شوق اومدم تو مسیر "شعر"
نمیدونم از کجا اما قبلا اینو برای خودم یادداشت کرده بودم که:
"نویسندگی با زندگی یک پیوند عمیق وسخت دارد."
و باید بگم که شعر هم همینطور، یه پیوند خیلی عمیق و محکم با زندگی؛
و هردوشون کنارهم باعث میشه بیشتر به این برسم که ادبیات در عمق زندگی جاریه؛
و غرق کننده است :)
شاید همونجا که گفتن، عمیق بودی، غرق شدم...🌊
همینکه به س و د نزدیک میشوم لبخند مینشیند روی صورتم. یاد اولین بار میفتم که س مرا با د دید و گفت:
«از دوستت خوشم اومد همیشه در حال لبخند زدنه.» و هربار با دیدنش یاد این جمله میفتم و لبخندم بیشتر میشود. اولین مقصدمان مزار شهید گمنام وسط پارک است. خیلی نمیمانیم و میرویم سمت کتابخانه. از چیزهای مختلف حرف میزنیم، و حتی مصداق "جایی که نباید میخندیدیم، همه چیز خنده دار بنظر میرسید" میشویم. از کتابخانه هم بیرون میرویم به مقصد بعدی. وسط پارک به حرف د بلند میخندیم و به آدمهای توی پارک نگاه میکنیم.بقیه مسیر هم به حرف زدن، خرید، خوراکی خوردن، تصمیم برای اینکه کجا برویم و چه کنیم؟ میگذرد. و نمیفهمم کی شب شده. زمان، با آدمهای دوستداشتنی زود گذشته بود. دوست داشتم س و د هم برای تجمع میماندند تا زمان کم باهم بودنمان به اندازه یکی دوساعت دیگر هم بیشتر شد. اما از هم جدا شدیم و تا مامان و ی برسند، تنها حرکت کردم سمت مسجد. توی راه به امروزی فکر کردم که بعد از پلن چیدنهای مختلف بالاخره باهم رفته بودیم بیرون. اینکه کار خاصی نکردیم یا جای خاصی هم نرفتیم، اما ساعات با کیفیتی داشتیم. از حرفهایمان گفتیم،جدی، شوخی، عمیق، مهم و غیرمهم.
بدون سانسور، خودمان بودیم، بقول د همه چیز در بیشیله پیلهترین حالت خودش بود، تا برسم به مسجد به اینها فکر کردم. جز چند خانم کسی نمانده بود، و تا من نمازم را خواندم میخواستند بروند، یکیشان صدایم زد:
«ما داریم میریم وقتی نمازت تموم شد هردوتا در رو ببند.» جوابش را میدهم. میگوید نمیخواهم بماند که تنها نباشم؟ و تشکر میکنم که نه. میروند و من میمانم و آغوش اَمن مسجد. در پناه سکوت و امنیتش. فکر میکنم به نماز جماعت نرسیدم اما در عوض من بودم و یک خلوت VIPبا خانه خدا، مسجد.آرامش عجیبی دارد.و خداراشکر میکنم بخاطر این نعمت خآص.مهلت تنها بودنم با مسجد به انتهای خوش رسیده و کم کم حرکت میکنم سمت تجمع.گروه را باز میکنم. میبینم د عکسهایی که گرفته بودیم را با این کپشن فرستاده:
«یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
و زیباترین شعر امشب رو تقدیم تون میکنم :)))))✨😭😭»
لبخند میزنم و یاد وقتی میفتم که تا با اسنپ برسیم به مقصد بعدی، شعر جدیدی که گفته بودم را دادم بخوانند و از اینکه دوستش داشتند، یکبار دیگر چشمهایم برق زده بودند. با مامان میرویم وسط جمعیت. وقتی خبر حمله جدید را شنیدهم غصهام تبدیل به نفرت بیشتری میشود و شعارهایم، بویژه مرگ بر آمریکا و اسرائیل شدت ونفرت بیشتری گرفتهاند، خیلی بیشتر. بعد از آن هم با ی میروم سراغ کتابها. اینبار سر وعده خودم میمانم و فقط نگاه. بعد به ی میگویم:
«تو کتاب پولهای بالدار شخصیت اصلی با دوستش مینشستند وسط پارک و برای آدمهای مختلف قصه میساختن، بیا ماهم اینکارو کنیم.» اولش میگوید نه و فعلا نمیتواند اما اصرار میکنم که من یکی میگویم و اگر خوشت آمد توهم شرکت کن. یک خانم را برای شروع انتخاب میکنم و با جزئیات قصه میسازم برایش. ی هم سر ذوق میآید و همراهم میشود. فکر کنم برای چهار پنج نفری قصه ساختیم. هم یکجورهایی تمرین نویسندگی است وهم خوش میگذرد، دعای آخر تجمع هم پخش میشود و برمیگردیم سمت خانه، در مسیر بازگشت اتفاقی از پنجره ماشین نگاهم گره میخورد به ماه، لبخند میزنم. احساس میکنم روزم به زیبایی ماه امشب بود. پر از نور و خآص.
ترکیب بیهوا نویسی و روزنگار، ده شهریور صفر پنج، پر از رزق :)