eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
442 عکس
44 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
رآیحه🤍
♨️ کتاب‌رسان با همکاری مدرسه شعر نکته برگزار می‌کند؛ 🖋دوره آموزشی مبانی و مقدمات شعر 👤مدرس: محمد ر
😍یکی از بهترین تصمیم‌های پارسال همین موقع، ثبت نام تو دوره شعر نکته بود واز بابتش خیلی خوشحالم، اگه به شعر علاقه دارید، تا حدودی با شعر و وزن آشنایید یا نیستید، و حتی اگه فقط خوندن شعر رو دوست دارید اما خودتون نشده شعر بگید خیلییییی پیشنهاد میشه، فضای کلاس‌هاهم خیلی صمیمی و خوب و عالیه و از جهت تخصصی هم خیلی مفید بودن، حداقل به من که قبلش فقط علاقه داشتم به شعر خوندن و هیچی از وزن و بقیه نکات شعر نمی‌دونستم، کمک کرد اولین‌شعرهامو بگم و حتی شعر برام جدی‌تر از فقط خوندنش بشه :) یکی از ویژگی‌های خآص دیگه‌شم، تمرین‌های زیاد که باعث میشه بیشتر تو فضای شعر قرار بگیرید، آشنایی با یه جمع رفاقتی_شاعرانه، خوندن شعر از شاعرهای خفنی که شاید قبلش نمیشناختید اصلا و چشیدن لذت شعرهای واقعا خوب، هست☁ مختصرا منظورم از شعر واقعا خوب شعریه که مولفه‌های اثرگذاری رو داره، از عمق احساس نوشته شده و در عین حال ظرافت و هنرمندی خاص خودشو داره،و قطعا دقیق‌ترشو بعد همراه شدن با دوره شعر نکته عمیقا می‌فهمید. امیدوارم شماهم بیاید و مفید باشه و یه قدم به دنیای ادبیات از طریق شعر، نزدیک تر بشید✨ با این کد تخفیف دوره رو با 500 هزار تومن تخفیف میتونید تهیه کنید: nokteh500
چیزی نداشتم که بگویم، گریستم .. پ.ن: وقتی پیام‌هایی که قبلا برای خودت سیو کردی، اتفاقی تو یه ردیفن و شرح حالت میشن :)
بقول شاعر: گاهی مرا نگاه کنی "رد شوی" بس است🤍 :)
رآیحه🤍
بقول شاعر: گاهی مرا نگاه کنی "رد شوی" بس است🤍 :) #الّلهُمَّ‌_عَجِّلْ‌_لِوَلِیِّکَ‌_الْفَرَج
نوشتن از کتاب‌هایی که خیلی دوست داری، کار سخت و در عین حال جذابی است. هم نمیدانی چطور خوب توصیفش کنی، هم دلت میخواهد حتما از آن بنویسی و همه را مشتاق کنی که بخوانندش. و "رویای نیمه‌ شب" از آنها بود. کتابی که سخت میشد زمینش گذاشت. توصیفات خسته کننده و به حاشیه برنده نداشت و جاذبه عمیقی داشت که در سریع‌ترین حالت ممکن تو را جلو می‌کشاند. جدا از اینکه قلم و مدل و محتوای نوشتن آقای مظفر سالاری برایم خیلی متفاوت است، یک مدل خاص تر هم با رویای نیمه شب همراه شدم؛ احساس میکردم با شخصیت ها و احساساتشان همراهم ودر مکان‌ داستان حضور دارم، همراه با هاشم، من هم غرق اضطراب و سردرگمی میشدم، هیجان داشتم و ترس هم. همراه با ریحانه چشم‌های من هم برق میزدند، لبخند میزدم، نگران بودم و در عین حال آرام هم. همراه با هاشم و ابوراجح توی بازار قدم میزدم و نسیم‌های خنک را روی صورتم احساس میکردم، به مقام امام زمان میرفتم و غرق شنیدن حرف‌های ابوراجح در مورد امام میشدم و عمیقا به فکر فرو میرفتم... و تقریبا در اواخر کتاب، درست صفحه ۲۳۴ بود، که چشم‌ها مقاومتشان را شکستند و اشک‌ها جاری شدند... نمیدانم، نمیدانم همراه ابوراجح شدم، در آن لحظه خآص؟ :) نمیدانم. گمان نمیکنم. این یکی را نه. اصلا! فقط میدانم بعد از آن صفحه احساس عجیبی درونم پیچیده بود. ترکیبی از شوق، دلتنگی، حیرت و غم. و در مجموع حس میکنم رویای نیمه شب از آن کتاب‌هایی بود که حس میکنم روحم محتاج خواندنش بوده. تا بحال شده بخشی از قلبت اینگونه با کتابی همراه شود؟ رویای نیمه شب را خیلی زیاد دوست داشتم و از یادم نمی‌رود و نه فقط شما، که کاش میشد به کل جهان معرفیش میکردم، تا شاید جهان لبریز رآیحهٔ شکوفه‌های یآس و نرگس میشد، حتی به مقدار کم و تنها برای دقایقی. پ.ن۱: آنقدر غرق کتاب شده بودم که حواسم به چیز دیگری نبود، اما وقتی مشغول نوشتن در موردش شوم یادم آمد "جمعه" بود، و سلام به نشانه‌‌هآی خیلی خاص🕊 پ.ن۲: خوشبحال آقای مظفر سالاری که کلمات‌شان قابلیت گره زدن قلب آدم را به آسمان دارند، گره عمیق و کلماتی به لطافت اَبرهآ..☁ جمعه ۱۳شهریور صفر پنج، از رؤیای نیمه شب، گفتن📚💛 :) 🌕
زندگی روتین رو دوست ندارم، دوست دارم کارهای مهمی انجام بدم. از زندگی‌هایی که ته حرفشون به قیمت سیب‌زمینی و خیار ختم می‌شه، خوشم نمی‌آد. دلم نمیخواد زندگی مشترک رو شروع کنم وبچه‌دار بشم و پیر بشم وبمیرم. باید پشت همهٔ این‌ها یک چیز به درد بخوری باشه. از روزمرگی‌هایی که برای رسیدن به چیز مهمی خرج نمی‌شه ترس دارم. نمی‌دونم اون چیز چیه. برای خودمم مبهمه. فقط می‌دونم نمی‌خوام اون‌جوری زندگی کنم.
رآیحه🤍
زندگی روتین رو دوست ندارم، دوست دارم کارهای مهمی انجام بدم. از زندگی‌هایی که ته حرفشون به قیمت سیب‌ز
پرسید: «چیزی ازم نمی‌خواین؟ شرطی ندارین؟» یک جمله‌ای افتاد توی سرم و مثل توپ از این دیوار به آن دیوار ذهنم ضربه می‌زد: «چرا؛ سه تا شرط دارم، اول ایمان، دوم ایمان، سوم هم ایمان..»
رآیحه🤍
پرسید: «چیزی ازم نمی‌خواین؟ شرطی ندارین؟» یک جمله‌ای افتاد توی سرم و مثل توپ از این دیوار به آن دیو
پیراهن مهمانی هنوز تنم بود. دوباره دراز کشیدم. کتاب سهراب توی دستم بود. توی گوشم زمزمه کرد: در دل من چیزی است/مثل یک بیشهٔ نور/مثل خواب دم صبح/و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد/بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه/دورها آوایی است/که مرا می‌خواند...
رآیحه🤍
پیراهن مهمانی هنوز تنم بود. دوباره دراز کشیدم. کتاب سهراب توی دستم بود. توی گوشم زمزمه کرد: در دل م
نگاهمان بهم گره خورد. سرم را انداختم پایین. گفت: محبوبه خانم! می‌خوام همراهم باشی تا به خدا برسیم، به کمال برسیم :))
برای تا صفحه ۲۶ خوندن زیادی خوب بود =))) و کتابِ خیلی حس صمیمت و مدل نوشتن خوبی داره، از قبل معرفیش رو شنیده بودم و الان که شروعش کردم هم صد از صد تا همینجا :)) - کتاب اینجا بدون تو📚💜
- «می‌بینی از این بالا چقدر همه‌چی کوچیکه؟ باید بزرگ بشیم که بعضی چیزا به چشممون نیاد.. » اینجا بدون تو📚