eitaa logo
رآیحه🤍
165 دنبال‌کننده
479 عکس
48 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
آخرین آزمون امروز، آخرین آزمون مخاطب هم بود، سوال آخر راهم میپرسم و میگویم از آشناییش در طول این دوره خیلی خوشحالم، و قبل از اتمام وقطع کردن تصویر وصدا میگوید: «دلتنگتون میشم.» میگویم من بیشتر و آخرین تماس را هم تمام میکنیم. و من میمانم و یک جمله‌ای که باز کلی کلمه و احساس را برایم زنده کرده. راست میگفت. من هم دلتنگ میشدم. برای خودش و همه بچه‌های این دوره. و با این جمله یاد دوره قبل میفتم، 19بهمن 404 خاطره‌ای که توی این عکس ثبت کرده‌ام؛ یکی از بچه‌ها که از اول دوره کلی شعر و متن‌های ادبی بریده کتاب و.. برایش فرستاده بودم و به آزمون تصویری که رسیدیم گفت اصلا به ادبیات علاقه ندارد و حس میکند باید همه چیز خیلی با استدلال باشد و این چیزها، و هر آزمون با شوخی و خنده سر این بحث میکردم که مطمئنم خودت هم حتی شده کم اهل ادبیات هستی. که واقعا هم بود، یک رمان داشت و به اندازه خودش متصل بود به ادبیات. اما انتظار نداشتم اخرین ازمون این را بگوید. وقتی پرسیدم نکته‌ای ندارد؟ و منتظر بودم مثل همیشه نکته یا نقدی داشته باشد، فقط گفت: «خیلی دلم براتون تنگ میشه.» و با ادامه حرفهایش در مورد معلم بودن، ادبیات و.. کل معادلاتم را بهم زد. و نمیدانم، خودش هم میدانست آن‌روزها و ساعات چقدر به اُمید و انگیزه‌ای که کلماتش داشت، نیاز داشتم؟ :) حتی از دلتنگی برای او هم میتوانم پل بزنم به هزاران نفری که در طول دوره‌های مختلف مربیشان بوده‌ام، قابلیت این را دارم که یاد تک تک‌شان یک گوشه از قلبم زنده بماند و دلتنگشان بمانم... از دلتنگی و اُمید‌ها نوشتن، هشتم مهرِ صفر پنج، چهارشنبه =)))) نشآنه‌‌بازی‌های زیااااد☁
کتاب درآغوش نیل واقعا فوق العاده بود و حتما پیشنهاااد میشه. یک بخشش رو دیشب میخوندم در مورد بحث رزق الهی، خیلی جالب بود و بهش خیلی فکر کردم. امروز که فاطمه از یک شاعر گفت و صحبتمون ادامه دار شد و.. فهمیدم اصلا اتفاقی نبود و اون عوض شدن حال دقیقا مصداق همین رزق بود:) حالا در ادامه میخوام از شاعری که گفت بگم😭✨
رآیحه🤍
کتاب درآغوش نیل واقعا فوق العاده بود و حتما پیشنهاااد میشه. یک بخشش رو دیشب میخوندم در مورد بحث رزق
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باران مرا به یادِ تو آیا می‌آوَرَد؟ باران‌ تو را به یادِ من اما می‌آورد... - استاد مبین اردستانی :)✨
رآیحه🤍
باران مرا به یادِ تو آیا می‌آوَرَد؟ باران‌ تو را به یادِ من اما می‌آورد... - استاد مبین اردستانی :
تقریبا پارسال همین حوالی(پایییز عزیززز) بود که اتفاقی چنتا شعر از استاد اردستانی داشتم میخوندم، قبل‌تر هم از طریق کلاس شعر باهاشون آشنا بودم تاحدکمی، بعد‌ترم فیلم شعرخوانیشون رو دیدم که حقیقتا عالی، نآب و خیلی خاص بود؛ اما خیلی خاص‌ترش برمیگرده به امروز، وقتی حس میکردم از همههه جهان دلگیرم و پناه ببرم به خواب و بهش فکر نکنم، اما یهو دیدم فاطمه در مورد استاد اردستانی و نقد کردن شون شعر و.. حرف میزنه و بعد، وسط پیام‌هاش فهمیدم استاد جز شاعر، معلم ادبیات هم هستن =))))))))) و هنوز این رو هضم نکرده بودم که فاطمه ویدئو بالا رو برام فرستاد، از دستم در رفته چندبار دیدمش و مرورش کردم، تک تک کلماتشون رو؛ همون ثانیه‌های اول ویدئو عمیییقااا به وجد اومدم و نمیدونستم از حجم شوق و بغضی که دارم چیکار کنم، میدونید؟ معلم‌های خآص، موثر و دغدغه‌مند همیشه برام خآص بوده و هستن و از دیدن و حتی شنیدن در موردشون از اعماق وجود خوشحال میشم؛ اما این حجم از متفاوت بودن یک معلم، معلم ادبیات، که خیلی خلاصه در مورد دانش آموزاشون گفتن: «جان من هستن...» و با عباراتِ : ارتباط عاشقانه، مهرورزانه... رابطه‌شون با دانش‌آموزاشون رو وصف کردن :))))))))))) حقیقتا متحول کننده بود، برای منی که همیشه دنبال معلم‌های عاشق و اهل کتاب و ادبیاتم،برام امیدبخش وانگیزه آورن واینها کاملاااا متفاوت بود و از یک سیاره دیگه انگار، مدام فکر میکنم واقعا یه معلم چقدر میتونه عاشق کارش باشه، اونقدر روح لطیف و سرشار از محبتی داشته باشه که انقدر رابطه‌ش با دانش‌آموزاش خاص و متفاوت باشه؟ :) چقدر قلبش متصل به آسمونه که قلبش انقدر راحت عشق می‌ورزه به تک تک دانش‌آموزهاش؟🥺🌧... و فارغ از اینا، اهل شعر و ادب فارسی بودن از تک تک کلمات و نگاهش بباره؟ ✨🕊 بدون اینکه ادا یا ادعایی داشته باشن، شخصیتشون کاملاااااا نشون میده چقدر با ادبیات دارن زندگی میکنن و یه معلم ادبیات اصیل و خفنن بصورت کامل و جامع😭🦋 راستش میدونستم نمیشه اونطور که باید عمیق و خوب ازشون بنویسم، اما نمیخواستم فرصت در لحظه نوشتن وثبت امشب رو هم از دست بدم:))) همینقدر بگم که امشب احساس میکردم یکبار دیگه از اولِ اول عاشق مسیر ادبیات وشعر شدم، و این حس شگفت‌انگیزیه و عمیقا امیدوارانه و سرشار از لبخند و یک حال متفاوت و خفن که نمی‌دونم اسمش چیه :)) میتونم تا ابد سکوت کنم و غرق احساس و افکاری که باید بشم، چیزایی که همشون خاصه گره میخوردن به ادبیات، معلم بودن وشعر؛ و البته که استاد اردستانی توقع و انتظارم از یه معلم ادبیات متفاوت رو به شدت بالا بردن و مرزهایی که توی ذهنم بود رو جابه‌جا کردن...🫀 حس میکنم بیشتر از این نمیتونم حجم زیبایی و متفاوت بودن امشب رو توصیف کنم، پس بیشتر طولش نمیدم. الحمدالله بخاطر این رزق خآص و فاطمه که جز سبب خیر ورزق شدن، بدون اینکه عالی بنویسم یا توضیح بدم تمام ذوق و شوق و احساس متفاوتم رو متوجه شد🌻🤍 :) هشتم مهر مآه صفر پنج، یک شب پاییزیِ خیلیی خیلییی متفاوت؛
به گمانم هیچ چیز مثل عشق نمی‌تواند آدمیان را در رؤیایی مشترک فرو بَرَد. از کتاب بی‌چهرگان.
بهترین چیزی که میتونستم ببینم :))))) ویاد وقتی افتادم که میم گفت آقاسیدمجتبی تو تشییع مشهد بودن، و عمیقا حس خوشحالی وصف نشدنی داشتم، از اینکه ما و ایشون باهم یکجا بودیم... اونم در محضر امام رضا علیه سلام 🥺😭...
رآیحه🤍
برای اون سفر متفاوت و زیارت کوتاه اما عمیقا حیاتی، سخت دلتنگ شدم(:
قند زائر همیشه می‌افتد از تماشای قد ایوانش بی سبب نیست اینکه می‌گویند: نجف است و دهین فروشانش(:💛 پ.ن: دلتنگم و تنها همین...
رآیحه🤍
به این عکسها خیره میشوم و خاطرات آن روز را مرور میکنم و با خودم تکرار میکنم: یادش بخیر.. زاویه دید محبوب، ولوکیشنی که هیچگاه تکراری نمیشود.. احساس میکنم این روزها، از دلتنگی نجف به دلتنگی صحن انقلاب مدام در سفرم؛ و چارهٔ آدم دلتنگ جز خیال، تمنای رسیدن و اشک چیز دیگری هم هست؟ منکه گمان نمیکنم باشد. فقط برای بار هزارم ذکر مداومم همین میشود که "چقدر دلتنگم"... و نمیتوانم محاسبه کنم که واقعا، چقدر؟ :) کاش تمام دلتنگی‌هایم به شما برسد،که اگر اینطور باشد، شب‌های دلتنگی و غم پاییز هم، زیباست، خیلی زیبا ..
قرار بود یه روز ساده باشه، اما با رفتن نماز جمعه، شوق نگاه خانوم ح وقتی بالاخره رفتم و کتابها رو از میز جمعه دیدم، چون بارها بهم گفته بود اونجا کتابها بیشتره و حتما بیا و وقتی امروز رفتم بیشتر از همیشه خوشحال شدد و به دوستش هم منو اینطوری معرفی کرد: از بچه‌های کتابخون که از تجمع کتاب می‌گیرن :))) و تا همیشه خوشحالمم از اینکه آدمها منو به کتاب و کلمات بشناسن🥲 بعد هم کتاب دغدغه‌های فرهنگی رو امانت گرفتم که خیلیییییی تعریف و اهمیتشو از استاد جوان شنیده بدم و شدیدا مشتاق شروعشم. دیدن "س" و همون حرف‌ زدن و دیدار کوتاه هم رزق بودن امروز رو بیشتر کرد، و سکانس برتر و خیلی قشنگ امروز هم وقتی ثبت شد که "س" داشت دنبال یه عکس میگشت تا از گالری گوشیش نشونم بده، و چشمم خورد به یه فایل جدا تو گوشیش به این اسم: «سید مجبتی♡» و عکسهای آقاسیدمجتبی تو اون فایل بود، از اون موقع هی بهش فکر میکنم و لبخند پشت لبخند😭❤✨، ساده نموند و تبدیل به "جمعهٔ مطلوب پاییزی" شد :) ده مهر صفر پنج؛
رآیحه🤍
قرار بود یه روز ساده باشه، اما با رفتن نماز جمعه، شوق نگاه خانوم ح وقتی بالاخره رفتم و کتابها رو از
Pallett pallett_sedayam_kon 128.mp3
زمان: حجم: 5.9M
«ای آن که نرفتی دمی از یاد، کجایی؟» پ.ن: برای مطلوب‌تر شدن جمعه پاییزی🧡 +باقابلیت 175486980بار گوش دادن☁