انسان،در این راهِ دراز_با این کولبار سنگین_حق است که گهگاه،در اعصاب وعضلاتِ خود احساس کوفتگی کند.عیبی نیست.مُهم این است که بتواند جایی برای نشستن،سفره گستردن،سر بر بالشِ محبّت نهادن،به تحلیلِ عللِ درد وخستگی پرداختن انتخاب کند،و بعد،زنده تر از پیش،تازهنفس،سرشار،حرکت کند. عظمت،در یکنواختی حرکت نیست،در تداومِ حرکت است،در باقی ماندنِ میل به حرکت،در ایمان به حرکت،و بازگشتِ به حرکت.
از کتابِ یکعاشقانهٔآرام
#نآدر_ترین
مرضیه خانم میگفت: دلِ عاشق پاکه! جا واسه ناپاکی نداره. آدم عاشق تو بغل خداس!
عشق رحمتیه که خدا به بندههای نظر کردهش عطا میکنه.الطاف الهیه! موهبته!
از کتابِ "رایحهٔ محراب"
چشم یاسر دست زخمی محراب را نشانه گرفت: خدا بد نده! چی شده؟!
لبخند زد. از آن لبخندهایی که عطر یاس از گوشهشان چکه میکرد و بوی خدا میداد!
_خدا که بد نمیده پسر! نوراً لَیسَ کمِثلهِ نُور! نور ورحمت واحده! هم خودش هم دادههاش!
از کتابِ "رایحهٔ محراب"
عشق با محبت توفیر دارد.محبت را همه بلدند ولی عشق را نه!
زندگی بدون عشق مثل این است که جهان،خدا نداشته باشد!
مگر جهان بدون خدا میشود؟! چون خدا هست،جهانی هست وچون عشق هست،زندگی هم هست!
از کتابِ "رایحهٔ محراب"
گفتم الان باهام دست به یقه میشه اما نشد.آروم گرفت!راهشو کشید که بره، گفتم شنیدی چی گفتم؟! گفت آره شنیدم! گفتم حرفمو جدی بگیر! گفت تنها چیزی که تو این دنیا میشه جدی گرفت خداست! بقیه رو نباید جدی گرفت!
از کتابِ "رایحهٔ محراب"
از دلتنگی هایی که می مانند :)
یکسال گذشت وبه اندازه تک تک ثانیه ها دلتنگی به یادگار مانده، اما خب دلخوشم به خیال،برای هزارمین بار مرور خاطرهٔ ده آبان 1402 که برابر است با تازه شدن دوبارهٔ روحم.
پ.ن: عهدی بَستیــم وبَر آن عَهد وپیمانِ خودیم!