آغازِ یک جنونِ بیانتها
.
.
انگشتانِ شست،اشاره و سبابه خودکارم را سخت در آغوش خود گرفتهبودند،چنآن که مآدری فرزند تازه متولد شدهٔ خود را.
و ناگه سه حرف،آرام،بی صدا،ودلنشین متولد شدند و جآری در اعماق قلبِ صفحاتِ دفترچهٔ کوچکم!درست همانند دانه های برفی که آرام وبی صدا در آغوشِ زمین قرار بگیرند،سه حرف تازه متولد شده این ها بودند:
عین.شین.قآف.
با گذرِ ثانیهای کوتاه، قلبم،مآهرانه ترجمهشان کرد: قآف.لام.میم!
حالا فضای اتاق پر از عطرِ یآس شده بود، روحم لطیف تر از گلبرگ هایِ گُلِ نرگس و جآنـم مُبتلا به یک دیوانگیِ عمیق و بیپایان.
و برای لحظاتی، جهان متوقف شد و جز صدای ضربآن قلبم چیزی شنیده نشد.
صدایی که گنگ ومبهم بود اما میخواست اشتیاق درونش را فریاد بزند،اشتیاقی که حس میکرد در جهان نمیگنجد!
از نوشته هایِ خیال انگیز.
مثلِ یک نرگس طوفان زده از بارش برف،
سخت محتاج به گرمای پر و بال تو اَم...
#سه_روز_مآنده...