به قصد عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی
تو میشد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی...
:)
دیوانه را توان به محبت نمود رام
ما را محبت است که دیوانه میکند :)
شعرِ ترآزِ زیبــآ؛
"چشمهایم را میبندم
باران؛
شنیدنیست... "
در ستآیشِ بآرونِ الان :)
.
.
. میدآنی؟ بآران هم آدم را دلتنگ تر میکند.دلتنگی هایی که گاهی باید گوشهٔ قلبت خاک بخورند.خاک بخورند و نتوانی کاری کنی.البته دلتنگی که خاک نمیخورد،میخورد؟ نمیدانم. ولی خانم ف همیشه میگوید:« وقتی دلتون تنگ میشه یعنی قلبتون هنوز سالمه بچه ها...» و نمیدانم کِی و کجا گفت اما همیشه مرورش میکنم.اینکه قلب آدم سالم باشد،خب خوب است.ولی با وقت هایی که قلبت از شدت درد مثل یک تکه کاغذ لای انگشت های مشت شده مچاله میشود چه؟ وقتی که دلتنگی با ظرافت مثل یک کاغذ کادو دورتا دور قلبت را گرفته چه؟ قلب را خفه میکند.قلب را تنگ بغل میگیرد. قلب بینوا چه میکند؟ اگر از زیست شناسی بپرسی که هیچ،خون پمپاژ میکند وسالمه سالم است.ضربانش غیر طبیعی نیست.همه چیز نرمال است. ولی د آخه لعنتی! این قلب بخت برگشته تلف شد. نمی بینی؟ آخرش از دست این علم سر به بیابان میگذارم. فرق سالم و غیرسالم را هم نمیفهمد.میفهمد؟ اصلا تعریفش از سلامتی و درد چیست؟ بیخیالش.حداقل فعلا بیخیالش. ولی میدانی. این دلتنگی چیز عجیبی است.ساز و کار قلب از آن هم عجیب تر.حداقل برای من که همین است. مثل امشب. امشب که دستم غرق در قطره های باران شده وقلبم غرق در دلتنگی...
دلتنگی برای کسانی که شاید فقط یکبار دیده بودمشان.اما این قلب لعنتی فورا یادداشت کرد که تا رفتی و دیگر نمیشد که ببینیشان.زود دلتنگ شو.ولی واقعا غم دارد، ندارد؟ اینکه دوریم. ولی دور نیستیم که، هستیم؟ استاد الف وقتی آمده بود دورهمی شیراز میگفت.میگفت امام رضا باید درون قلب مان حرم داشته باشد. فقط مشهد که نیست! اگر امام رضا را به مشهد محدود کنید که هیچی اصلا...
راست میگفت.خیلی خیلی زیاد.
ولی این قلب دلتنگِ نابلد،حتی این را هم یاد نگرفت.که وقتی از مشهد دور شد.برنگردد. یاد نگرفت که همانجا.کنجِ دنجِ آزادی جابماند. که اگر میماند. اینطور نمیشد. اینطور دلتنگ نمیماندم. دلتنگ امام رضا. و دلتنگ هرچیزی که به امام رضا ربط دارد.
بآران تند تر میبآرد. دلتنگ تر میشوم.نفس میکشم و از اعماق همانِ قلبِ نابلد دلتنگ میخواهم که کاش. کاش جای هوای اینجا،هوای مشهدت وارد ریه هایم میشد. و عطر عشق به رگ هایم تزریق میکردی. جای این خون و پلاسمای بیخود.
حتی کلمآتم هم به همریخته است،از شدت این دلتنگی... که البته میدانی؟ خیلی دوستش دارم، چون از تو به یادگار است.
ولی من همان نابلدم واقعا. خودت یک جوری اساسی نگاهم کن که آدم شوم. آنطور که میخواهی.
میدانی جز کلمات، خودم هم به هم ریخته ام و کاش.. کاش که درهم بخری.
از دلتنگیهآیِبآرانینوشتن.