eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
458 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
مؤمن،کسی است که به تمامِ استعداد هایش رشد می‌هد و وقتی خودش رشد کرد و نورانی شد،نور می پاشد و در دیگران اثر می‌گذارد. مؤمن نمی‌تواند در محیطی باشد و آنجا را عوض نکند. او یا رشد می‌دهد یا رشد می‌گیرد و یا هجرت می‌کند. از کتابِ عوامل رشد،رکود،انحطاط :)
+
تمنا میکنم هنگام مرگم وقتِ دیدارت بغل وا کن که من عمریست دلتنگم...
- حاج آقا هارداسان؟ . . . دلتنگیم و همین:)
عاقِـل از ما می‌رَمَـد،دیوانه هم... [مولانا]
-
دیوانه را توان به محبت نمود رام ما را محبت است که دیوانه میکند :) شعرِ ترآزِ زیبــآ؛
"چشم‌هایم را می‌بندم باران؛ شنیدنی‌ست... " در ستآیشِ بآرونِ الان :) . . . میدآنی؟ بآران هم آدم را دلتنگ تر میکند.دلتنگی هایی که گاهی باید گوشهٔ قلبت خاک بخورند.خاک بخورند و نتوانی کاری کنی.البته دلتنگی که خاک نمیخورد،میخورد؟ نمیدانم. ولی خانم ف همیشه میگوید:« وقتی دلتون تنگ میشه یعنی قلبتون هنوز سالمه بچه ها...» و نمیدانم کِی و کجا گفت اما همیشه مرورش میکنم.اینکه قلب آدم سالم باشد،خب خوب است.ولی با وقت هایی که قلبت از شدت درد مثل یک تکه کاغذ لای انگشت های مشت شده مچاله میشود چه؟ وقتی که دلتنگی با ظرافت مثل یک کاغذ کادو دورتا دور قلبت را گرفته چه؟ قلب را خفه میکند.قلب را تنگ بغل میگیرد. قلب بی‌نوا چه می‌کند؟ اگر از زیست شناسی بپرسی که هیچ،خون پمپاژ می‌کند وسالمه سالم است.ضربانش غیر طبیعی نیست.همه چیز نرمال است. ولی د آخه لعنتی! این قلب بخت برگشته تلف شد. نمی بینی؟ آخرش از دست این علم سر به بیابان میگذارم. فرق سالم و غیرسالم را هم نمیفهمد.می‌فهمد؟ اصلا تعریفش از سلامتی و درد چیست؟ بی‌خیالش.حداقل فعلا بیخیالش. ولی میدانی. این دلتنگی چیز عجیبی است.ساز و کار قلب از آن هم عجیب تر.حداقل برای من که همین است. مثل امشب. امشب که دستم غرق در قطره های باران شده وقلبم غرق در دلتنگی... دلتنگی برای کسانی که شاید فقط یکبار دیده بودم‌شان.اما این قلب لعنتی فورا یادداشت کرد که تا رفتی و دیگر نمیشد که ببینی‌شان.زود دلتنگ شو.ولی واقعا غم دارد، ندارد؟ اینکه دوریم. ولی دور نیستیم که، هستیم؟ استاد الف وقتی آمده بود دورهمی شیراز میگفت.میگفت امام رضا باید درون قلب مان حرم داشته باشد. فقط مشهد که نیست! اگر امام رضا را به مشهد محدود کنید که هیچی اصلا... راست میگفت.خیلی خیلی زیاد. ولی این قلب دلتنگِ نابلد،حتی این را هم یاد نگرفت.که وقتی از مشهد دور شد.برنگردد. یاد نگرفت که همانجا.کنجِ دنجِ آزادی جابماند. که اگر می‌ماند. اینطور نمیشد. اینطور دلتنگ نمی‌ماندم. دلتنگ امام رضا. و دلتنگ هرچیزی که به امام رضا ربط دارد. بآران تند تر می‌بآرد. دلتنگ تر میشوم.نفس میکشم و از اعماق همانِ قلبِ نابلد دلتنگ میخواهم که کاش. کاش جای هوای اینجا،هوای مشهدت وارد ریه هایم میشد. و عطر عشق به رگ هایم تزریق میکردی. جای این خون و پلاسمای بیخود. حتی کلمآتم هم به هم‌ریخته است،از شدت این دلتنگی... که البته میدانی؟ خیلی دوستش دارم، چون از تو به یادگار است. ولی من همان نابلدم واقعا. خودت یک جوری اساسی نگاهم کن که آدم شوم. آنطور که میخواهی. میدانی جز کلمات، خودم هم به هم ریخته ام و کاش.. کاش که درهم بخری. از دل‌تنگی‌هآیِ‌بآرانی‌نوشتن.
فزعتُ الیک فکفیتنی:) به طرف تو پناهنده شدم...
-
رآیحه🤍
-
بارها گفتم به خود دیدی که قسمت می‌شود دیدنش نزدیک‌تر ساعت به ساعت می‌شود بعدِ نیشابور قلبم  پُر حرارت می‌شود عاقبت از دستِ من این کوپه راحت می‌شود عشق وقتی که تو باشی بی‌نهایت می‌شود یک نفر قبل از خودم در من تصرف کرده است عشق را در شوق پیچیده  تعارف کرده است وسعتِ روح مرا غرق تشرف کرده است تا حرم را دیده‌ام قلبم توقف کرده است باز هم اذن ورودی که عنایت می‌شود یک طرف صوتِ تلاوت‌های قاری‌ها و من یک طرف مداح و آوای قناری‌ها و من صحن در صحن است حال بی قراری‌ها و من تا ضریحت مست از لحظه شماری‌ها و من... یاعلی می‌گویم اینجا و قیامت می‌شود مثل این آئینه‌ها خود را شکستم آمدم پیش این فواره‌ها قدری نشستم آمدم تا ضریحت راه را از حفظ هستم آمدم رو به سویت چشم‌هایم را که بستم آمدم آمدم که آمدن‌هایت اجابت می‌شود من به دنبالِ توام فیروزه‌کاری‌ها که نه غرق در نام رضایم خوش‌نگاری‌ها که نه دست خالی می‌روم از کفشداری‌ها که نه می‌کَنم دل از همه از این نداری‌ها که نه صدهزاران حج نصیب یک زیارت می‌شود هرچه هست این‌جا از اول تا به آخر دیدنی است بال بالِ بچه‌ها مثل کبوتر دیدنی است دُور دورِ دختران بر گرد مادر  دیدنی است سُرسره بازیِ طفلان روی مرمر دیدنی است چشم با این دیدنی‌ها غرق حیرت می‌شود جبرئیل آمد حرم یک شب شفایش را گرفت رفت میکائیل و اسرافیل جایش را گرفت مرد کوری بود دیدم چشم‌هایش را گرفت خادمی از دستِ معلولی عصایش را گرفت ناز ما را کم بکش دارد که عادت می‌شود بارها گفتم بده این‌بار می‌گویم  بگیر آنچه می‌دانی از آن بسیار می‌گویم بگیر! این مَنیت را از این دیوار می‌گویم بگیر هرچه شد بر قامتم سربار می‌گویم بگیر عاشقیِ ما تو را اسباب زحمت می‌شود با کبوترهای تو هروقت قاطی می‌شوم مثل این فواره غرقِ بی‌ثباتی می‌شوم محوِ اوصاف تو و الطاف ذاتی می‌شوم باز امشب خیره بر  مردی دهاتی می‌شوم هرکه این‌جا می‌رسد حتما که دعوت می‌شود با خودش چادر نمازِ پیر‌زن آورده است جانماز و عطر و تسبیح و کفن آورده است روی انگشتش عقیقی از یمن آورده است خرده پولی نذر آقا از وطن آورده است آسمان از دیدنش غرق حسادت می‌شود می‌کشد سوغاتی‌اش را بر ضریحت پیرمرد می‌زند بوسه همین‌جا بر ضریحت پیرمرد آمده در بین صف‌ها بر ضریحت پیرمرد یک کفن آورد اما بر ضریحت پیر مرد قبل آنی‌که کشد دیدم خجالت می‌شود گریه‌اش اُفتاد یادِ جسم عریان حسین از خجالت آب شد پیرِ پریشان حسین زیرِ ایوانت دلش رفته به ایوان حسین ای به قربانت رضا و ای به قربان حسین اشکهامان مرهم صدها جراحت می‌شود ! شعر از اینجا. پ.ن: حآوی خاطرات اون جمعِ خآصِ احیایی،دلتنگی و اشک اشک اشک...